بیدمشک
شمیم آشنای دوست
شنبه 24 اسفند 1398 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

رحمت عبدالله نژاد ثانی، فرزند احمدعلی و عاطفه جعفری در 18 اسفندماه سال 1336 در شهرستان ارومیه در خانواده ­ای مؤمن و معتقد متولد شد. او سومین فرزند خانواده بود. پدرش در اداره آبیاری شهرستان ارومیه اشتغال داشت و در سایه فعالیت و تلاش توانسته بود زندگی نسبتاً مرفهی برای خانواده مهیا کند.

عبدالله نژاد پس از دوران کودکی وارد مدرسه محل سکونت خود شد و دوران ابتدائی را با موفقیت به پایان برد. در سال 1348 پدرش مجبور شد برای انجام مأموریت عازم مهاباد شود. او نیز به همراه خانواده به مهاباد عزیمت کرد و تحصیل خود را در آنجا پی گرفت. در کنار تحصیل در کارگاه نجاری یکی از دوستان پدرش مشغول به کار شد. اوقات فراغت را با ورزش به ویژه فوتبال و دوچرخه سواری می­گذراند. در کنار تحصیل و کار از فعالیت­های سیاسی و اجتماعی غافل نبود.

در سال 1354 موفق به اخذ دیپلم برق و الکترونیک شد و بعد از مدتی برای گذراندن یک دوره اختصاصی در رشته برق عازم تبریز شد. پس از 6 ماه این دوره را با موفقیت پشت سر نهاد و به مهاباد مراجعت کرد و تا زمان اعزام به خدمت سربازی به سیم ­کشی ساختمان مشغول بود. در سال 1355 به خدمت سربازی اعزام شد و در پایگاه هوائی بوشهر به انجام خدمت پرداخت. سپس به تبریز منتقل شد و خدمت سربازی خود را در این شهر به پایان برد. پس از پایان این دوران رهسپار ارومیه شد .

با آغاز انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی(ره) در تظاهرات و راهپیمائی­های مردمی علیه رژیم پهلوی شرکت می ­کرد. پس از پیروزی انقلاب برای دیدار و بیعت با امام خمینی(ره) همراه با اقشار مختلف مردم به قم رفت و پس از مراجعت بلافاصله وارد بسیج شد.

در سال 1358 به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ارومیه درآمد و در کنار آن به ورزش پرداخت و به عضویت تیم فوتبال سپاه پاسداران ارومیه انتخاب شد. با شروع ناامنی­های منطقه جهت پاکسازی مناطق آلوده، در عملیات­های دارلک، سنندج، اشنویه، شرکت کرد و مدتی بعد به جبهه جنوب اعزام شد و در کنار آقا مهدی و حمید باکری در عملیات­های طریق القدس، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان و محرم شرکت نمود و به دفعات مورد اصابت گلوله و ترکش قرار گرفت و مجروح شد. در سال 1361 با خانم فاطمه داورپناه، خواهر شهید یوسف داورپناه ازدواج کرد.

مدت کوتاهی پس از ازدواج بار دیگر به جبهه­ ها بازگشت و در عملیات­های والفجر4، بدر و خیبر شرکت کرد. پس از مدتی در لشکر 31 عاشورا مسئولیت تعاون شهدا را به عهده گرفت و بعد از اتمام مأموریت به شهرستان ارومیه مراجعت کرد. بلافاصله به واحد مهندسی قرارگاه حمزه سیدالشهداء (ع) منتقل و در بخش طرح و برنامه مهندسی قرارگاه مشغول انجام وظیفه شد.

در عملیات والفجر 9 بنا به دستور سردار شهید علی محسنی، مسئولیت واحد مهندسی قرارگاه حمزه سیدالشهداء (ع) و فرماندهی گردان شهید جمدی را به عهده گرفت. او در فاصله کمی توانست این گردان را که در جنگ صدمات فراوانی متحمل شده بود، بازسازی کند. به طوری که توانست در مدت کوتاهی در چندین عملیات مهم و سرنوشت ساز شرکت کرده و با احداث جاده های ارتباطی و خاکریزهای مواصلاتی نقش بسزائی در پیروزی رزمندگان داشته باشد.

در سال 1362 تحرکات منافقین در مناطق شمالی و شمال غرب افزایش یافت. آنان سعی داشتند با تحرکات تاکتیکی از شمالغرب به سوی شمال کشور حرکت کنند که عبدالله نژاد ثانی و گردان تحت امر مأموریت یافت با ایجاد موانع ایذائی از حرکت آنان جلوگیری نماید که این مأموریت با موفقیت انجام شد. او مدتی را به عنوان مأمور در گردان جندالله ارومیه خدمت کرد.

رحمت در عملیات والفجر 8 پلی را طرح ریزی کرد که یک سر آن متحرک بود و هر قطعه آن سه متر طول داشت. این پل ارتباطی در پیروزی رزمندگان بسیار مؤثر بود. او همچنین در عملیات­های کربلای 2 و 5 و 10، پاتک حاج عمران و عملیات فتح در منطقه ماووت عراق در واحد مهندسی در خدمت جنگ قرار داشت.

در تیر ماه 1366 در تیپ 69 توپخانه توحید و قرارگاه حمزه سیدالشهداء مشغول شد و پس از شش ماه به فرماندهی پایگاه امام حسین(ع) سپاه پاسداران انقلاب اسلامی منطقه بوکان منصوب گردید.

رحمت عبدالله نژاد ثانی در حالی که بیش از دو ماه از مسئولیت جدیدش به عنوان فرمانده گردان عملیاتی امام حسین (ع) نمی­ گذشت در سحرگاه 23 اسفند 1366 در تعقیب نیروهای ضد انقلاب، اتومبیل حامل وی و تعدادی از همرزمانش در مسیر بازگشت در حین عبور از رودخانه قره­ چای در منطقه عملیاتی بوکان به علت نبود پل ارتباطی به داخل رودخانه واژگون شد و او به همراه سه تن دیگر از همرزمانش به شهادت رسید. از او دو پسر به نام­های حجت و یوسف به یادگار مانده است.  

 






نوع مطلب :
برچسب ها : شهید رحمت عبداله نژاد، لشکر 31 عاشورا، بوکان،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 21 اسفند 1398 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
امروز اطلاع یافتیم دوست عزیزمان، رزمنده سالهای دفاع مقدس و آزاده سرافراز و مدافع حرم، حاج جعفر عباس نژاد دارفانی را وداع گقت.
سعی او در این سالها کمتر از شهادت نبود و ان شاء الله با شهدا محشور گردد. 
کاری با القاب بنیاد شهید ندارم اما او را باید در جرگه شهدا قرار داد.
روحش شاد




نوع مطلب :
برچسب ها : شهید،
لینک های مرتبط :
شنبه 17 اسفند 1398 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
می تکانم خانه را گویی کسی در خانه نیست
بی تو حتی گرد ریزی روی این ویرانه نیست
عید هم از راه آمد، پشت در سبزه گذاشت
خانه دلتنگ بهار است آه صاحبخانه نیست
حسین غفاری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 8 اسفند 1398 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
گاهی که عکس شهدا را می گذارم و بعد می نشینم به آنها نگاه می کنم، به خودم می گویم چه دوستانی را از دست دادیم!
دوباره به عکسها نگاه می کنم.
آدمهایی را می بینم که هستند. یعنی زنده اند. اما ...
اما آنها را هم از دست داده ام؟!
گاهی آدمها هستند. اما در واقع نیستند!
وقتی احساسی نیست یعنی نیستند...
یا اینکه من برایشان نیستم
نباید خودم را تبرئه کنم
خدایا تو امشب ما را آشتی بده 
اول با خودت
بعد هر آنچه تو دوست می داری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دیروز اول اسفندماه 1398 به همت بنیاد ایرانشناسی ارومیه مراسم رونمایی از کتاب «آذربایجان از نگاه میسیونرها» بود. 
این کتاب که به همت آقایان دکتر اصغر محمدزاده و سعید عضدالدینی ملکی تدوین یافته در واقع گزارش تصویری میسیونرها از شهرهای ارومیه ، تبریز و مراغه می باشد. 
این تصاویر مربوط به دکتر شد و توماس لری کیرکپاتریک است که حدود 400 تصویر را شامل میشود. 
مؤلفان محترم ضمن درج تصاویر در اول هر فصل به توضیحات مبسوطی نیز از فعالیت میسیونرها از اول ورود به ایران تا آخر کار آنان پرداخته و هر کدام از این افراد را نیز معرفی نموده اند که مجموعه اطلاعات آنها و منابع ذکر شده کمک شایانی را به خواننده و بیننده عکسها می دهد. 
هر چند جای آن دارد که برخی از دیگر محققین به کنکاش در مورد عکسها پرداخته و زوایای دیگر مردم شناختی، معماری، تاریخی و ... را از آنها استخراج نمایند. 
در این برنامه که مجری آن جناب آقای مصطفی قلیزاده علیار بود، پس از قرائت قران، سرود جمهوری اسلامی پخش شد و پس از آن آقای محمدرضا محمد قلیزاد معاون بنیاد ایرانشناسی به نویسندگان، مدعوین و حضار خیر مقدم گفته و شمه ای از فعالیت های میسیونری را یادآور شدند. 
سپس بنده نیز مطالب مختصری را بیان داشتم و پس از آن آقای دکتر محمدزاده نحوه شکل گیری کتاب را بیان کردند. 
و پس از آن کتاب رونمایی و مجلس با گرفتن عکس یادگاری و پذیرایی به پایان رسید. 
اطلاعات کتاب:

محمدزاده، اصغر، ‏۱۳۶۵ -‏

آذربایجان از نگاه میسیونرها : گزارش تصویری میسیونرها از شهرهای ارومیه، تبریز و مراغه/ترجمه و تألیف اصغر محمدزاده، سعید عضدالدینی‌ملکی.

تهران: اوحدی، ‏۱۳۹۸.

۴۱۶ص.: مصور.


از راست: مصطفی قلیزاده علیار و آقای محمدرضا محمدقلیزاد

از راست آقای قلیزاده و بنده(حسین غفاری)

از راست آقایان محمد اشتری رئیس بنیاد ایرانشناسی ارومیه، مهندس خردمند، بنده، آقای مجید خلیل زاده، آقای شفیع پور و ...

از راست آقای قلیزاده و آقای دکتر اصغر محمدزاده


از راست: شفیع پور، حسین زاده، قلیزاده، قلیزاد، محمدزاده، خلیل زاده، رشیدی، غفاری، ملکی، خردمند




نوع مطلب :
برچسب ها : کتاب، میسیونرها، آذربایجان، ارومیه،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 14 بهمن 1398 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
امشب توفیقی دوباره بود تا در منزل یک شهید حضور داشته باشیم همراه با شاگردان مرحوم باوندپور.


منزل شهید بهرعلی مرید صداقت. 
برای این شهید در فرهنگ اعلام شهدا و کتابهای کوچک ماه بنیاد شهید نوشته شده محل شهادت سومار. ابتدا آقای رحیم بنایی که داماد این خانواده است گفتند ایشان در سردشت شهید شده. 
من خودم با این شهید در هنرستان شهید مطهری ارومیه هم مدرسه ایی بودم. چون خودم در
همان زمان در سومار بودم و بعد از آمدن فهمیدیم بهرعلی شهید شده همان سومار در ذهنم باقی مانده بود. از برادرش پرسیدیم و ایشان گفتند: 
بهرعلی از نیروهای تیپ ویژه شهدا بود و در 22 مهر سال 61 در آلواتان سردشت به شهادت رسیده است. گفتم چرا به بنیاد نگفتید؟ گفت چند بار گفتیم حتی روی سنگ مزارش هم نوشته سومار. چون این شهید با رفیقش مقصود جهانگیرزاده از نظر زمانی در یک روز به شهادت رسیده بود ایشان را هم زده بودند سومار!

من هم از فرصت استفاده کردم از وصیت خونین وی که قاب شده بود عکس گرفتم. 


برادرش می گفت ما رفتیم پیرانشهر. به ما گفتند بهرعلی مجروح شده. می گفت یک راننده آمبولانس از ما پرسید دنبال کسی می گردید؟ گفتم فلانی. گفت آهان بهرعلی را می گوئید او شهید شد! فرستادنش ارومیه. 
دوباره برگشتیم در بیمارستان مطهری جنازه اش را دیدیم. چقدر راحت خوابیده بود. 

از عکسی که کنار وصیت بود هم عکس گرفتم. آوردم در خانه رویش کار کنم دیدم این فردی که کنار بهرعلی که در حال تیراندازی در اردوگاه است، شهید غلامحسین پادار است. 

  

متن وصیت شهید: 
بسمه تعالی 
رهسپاریم با خمینی تا شهادت
سخنی چند با پدر و مادرم: پدر و مادر عزیزم می دانم که خیلی تا بحال اذیتتان کردم و نمی دانم چطور با این روی شرمنده و سیاه پیش خدا بروم. پدر و مادر امیدوارم حلالم کنید. مادر در شهادت من ناراحت نباش. شاد شو تا خار چشم دشمنان این انقلاب باشید. 
مادرجان این شهادت یک سعادت است که خداوند متعال نصیب هر کسی نمی کند. و من خوشحالم که خداوند مرا نیز (به) این سعادت رساند. مادرجان درست است ما رفتیم ولی جای ما را باید جوانان دیگر پر کنند. 




نوع مطلب :
برچسب ها : شهید، شهید بهرعلی مرید صداقت، باوندپور،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 10 بهمن 1398 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
مادر و پدر شهیدان غنی زاده
......................................

توفیق الهی شامل حال دوستان شد و به همت حاج باقر نجف پیر قراری گذاشتیم برویم منزل شهیدان غنی زاده.
اول داستان اینجاست که شهید سعید خیرآبادی با مختار غنی زاده و باقر نجف پیر در زمان جنگ با هم عقد اخوت بسته بودند. 
اوایل سال 66 میر یداله غنی زاده به شهادت می رسد و پایان همان سال سعید خیرآبادی به شهادت می رسد. سال 1389 هم میر ولی اله (شهیدانه) به رحمت خدا می رود!
میرمهدی پدر شهیدان غنی زاده متولد سال 1305 است و الحمدلله همچنان با صلابت و استوار خاطراتی را برای ما نقل کرد. 
سکینه خانم مادر شهدا از آن زنان پشتیبان جبهه بود. و چه خاطراتی از حلقه زنانی که در مسجد جنرال کار پشتیبانی جنگ انجام می دادند می گفت. از شستن لباسها و دوخت و دوز و طبخ غذا و ...


یکی از دوستان می گفت آدم بخواهد «سیمای بهشتیان» را در روی زمین ببینید می تواند به روی این پدر و مادر نگاه کند!
و واقعاً حرف بجایی بود. 

مادر، یک خاطره بسیار شیرینی نقل کرد که ایمان ما را دوباره بر زنده بودن شهدا تقویت کرد: 
بعد از ازدواج مختار یک شب شهید سعید خیرآبادی را در خواب دیدم . گفت خداوند به مختار یک فرزند پسر داده نام او را سعید بگذارید. فردایش مختار را صدا زدم و خوابم را گفتم. مختار که می بیند قضیه توسط شهدا لو رفته می گوید بله خداوند به ما فرزندی داده(گویا هنوز در شکم مادر سه یا چهارماهه بوده) اما پزشکان گفته اند دختر است!
مادر می گوید گفتم شهید گفته پسر است. مختار می گوید گفتم مادر مگر شما به سونوگرافی و و اسناد پزشکی شک دارید؟
و مادرش می گوید انگار شما به حرف شهدا شک دارید؟!
مختار می گوید ما برای فرزندمان لباسهای دخترانه آماده کرده بودیم اما با کمال تعجب در روز ولادت دیدیم فرزندمان پسر است و به گفته شهید نام او را سعید گذاشتیم.

باقر نجف پیر، عبدالله مددی، دکتر غنی زاده داماد عبدالله، مهدی علوی، مسعود مجرد، حسین غفاری
ایستاده: محمد تمکین وش، سجاد نصرالهی، وحید حمدالهی، مختار غنی زاده
در کنار پدر و مادر شهیدان غنی زاده






نوع مطلب :
برچسب ها : شهید، میر یداله غنی زاده، میر ولی اله غنی زاده،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 3 بهمن 1398 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
دیروز(دوم بهمن ماه) سالروز شهادت علی اکبر کاملی بود. 
شهیدی که در دل بچه های لشکر جا دارد. اما کمتر مطلبی یا نوشته ای از او می بینیم. 
بیشتر شهدا سینه به سینه حرکت می کنند. 
به بهانه شهادت برشی از روایت های کتاب را اینجا می آورم:

خداحافظ علمدار

 

عراقی­ها که حالا فهمیده بودند این چند نفر تنها ساکنان کیسه­ ای هستند، ابرهای گلوله را بالای سر آنها می­ تکاندند.

آنتن بی سیم تاب می­خورد و بالا و پائین می­شد. گوشی بی سیم از دست «علی­ اکبر» نمی­افتاد. شده بود سایه آقا مهدی. یکی دو قایق بیشتر نمانده بود تا همین چند نفر را به آن طرف دجله منتقل کند. پل نفر رو روی دجله هم بمباران شد. تنها لشکری که رفته بود آن طرف دجله، لشکر 31 عاشورا بود. الحاق­ها که صورت نگرفته بود، عراقی­ها خزیده بودند در همین رخنه­ ها.

«آقا مهدی» خودش آمده بود در معرکه و نیروها را هدایت می­کرد. چشم­های آقا مهدی کاسه خون بود. گویی تمام خستگی­ سالهای جنگ را با خود داشت. همه آقا مهدی را به عقب می­خواندند. علی­ اکبر کلافه شده بود. چشم به لب­های آقا مهدی دوخته بود. حرف، حرف آقا مهدی است. این بار فرمانده قرارگاه پشت خط می­آید.

علی­ اکبر صدای «بشر دوست» را شناخت. گوشی را می­دهد به فرمانده. کاری از پیش نمی­ برند. دنبال کسی می­گردند که به حرفش گوش کند. صدای «احمد کاظمی» توی بی سیم می­ پیچید.

- مهدی مهدی احمد... مهدی برگرد عقب ببینیم چی کار می­توانیم بکنیم...»

- احمد نمیدانی اینجا چه خبر است. آرزو می­کردم تو هم اینجا بودی. نمی­دانی این جا چه عالمی دارد. کاش بودی و می­دیدی. اگر اینجا بودی تا همیشه با هم بودیم...

علی ­اکبر حساب کار دستش آمد. ظهر عاشورای فرمانده­اش فرا رسیده بود و کربلای او همینجا بود.

«... من دیگر حرف نمی­زنم...» آخرین جمله ­ای بود که به علی ­اکبر گفت و بی سیم را داد دستش.

«جمشید» هم که کنار آقا مهدی نشسته و تقاضای فرماندهان را می­بیند، کاری از پیش نمی­ برد. عصبانی می­شود اسلحه کلاش را از دست آقا مهدی می­کشد.

 - آقا شما برید ما هستیم!

- به همه بگوئید اسلحه بردارند و بجنگند. بی­سیم هم لازم نیست. همه مقاومت بکنند. من با بسیجی­ها آمده ­ام با آن­ها هم می­روم.

دیگر حرفی نیست. جمشید برمی­گردد پیش همان چند نیروی باقیمانده­اش. تا 4:30 بعدازظهر حلقه محاصره تنگ­تر می­شود. شاید معبر سیاهی شب، کاری بکند. در پشت سیل بند همانجایی که جمشید مقاومت می­کند، در گرداب کوچکی در کنار دجله، یک کارت شناسایی به دام افتاده و دور می­زند. جمشید کارت را از آب می­گیرد. کارت شناسایی علی ­اکبر است. نکند...

یکی را می فرستد خبر ­بیاورد.

... آقا مهدی تیر خورده است.

گویی عل ی­اکبر تیر خورده بود که اینگونه به خود می­پیچید. خون پیشانی­ آقا مهدی، به سرخی چشمانش گره می­خورد و تمام خستگی سالهای جنگ را می­شوید. تنها قایقی که مانده بود، جسم آقا مهدی را بالاخره از کیسه­ ای بیرون می­برد. تمام آرامش زمین روی تلاطم دجله نشست. اما فرمانده بدون نیروهای بسیجی­ اش برنگشت. در دل دریا ماند تا آنها هم بیایند.





نوع مطلب :
برچسب ها : علی اکبر کاملی، مهدی باکری، شهید، کتاب آسمان بگوش،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 98 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو