بیدمشک

چهارشنبه 5 فروردین 1394 12:40 ب.ظنویسنده : حسین غفاری از ارومیه

 
بیدمشک ها عطر خود را به هرجا پراکنده اند.
بهار به شهر ما با عطر بیدمشک می وزد.
و چون به بازار می رسد، تما دهلیزهای بازار را به عطر خود پر می کند. 
شربت های بیدمشک امسال بسیار گوارا بود. 
از دور به تمام خوانندگان وبلاگ شیرینی شربت بیدمشک و عطر آن را تعارف می کنم. 
موفق و پیروز باشید. 

آخرین ویرایش: چهارشنبه 5 فروردین 1394 12:48 ب.ظ

 

فاطمه (س)

دوشنبه 3 فروردین 1394 08:32 ب.ظنویسنده : حسین غفاری از ارومیه

 
و تو چه میدانی فاطمه کیست؟
و من...
زمین سوگوار فاطمه است.
این عزا را به داغداران تسلیت می گویم. 
اما مطلبی از حضرت آیت الله جوادی آملی: 
وقتی زهرا را در نقش پرهیز از دنیا و میل عقبا می نگری، شهد شیرین رضوان او را از مرداب عَفِن طغیان باز می دارد و هرگز رغبتی حتی در حد نظر به دنیا ندارد و گاه که رسول اکرم (صلّی الله علیه وآله وسلّم) وارد منزل شد، فاطمه دستی بر آسیاب و دستی به آفتاب سیمای حسن داشت. وقتی او را به شوق آخرت دعوت و از میل به دنیا منع می نمود، او با تمام خرسندی حامد نعم و شاکر آلاء الهی بود: «یا بنتاه! تعجّلی مرارة الدنیا بحلاوة الآخرة؛ فقالت: یا رسول الله! الحمد لله علی نعمائه و الشکر لله علی آلائه». 

وقتی سلمان به لباس کهنه و مندرس زهرا نظر می کند و انگشت عجب بر دهان و دیدگان شگفتی باز می کند؛ حضرت به وی می فرماید: ما از نصیب مادی خود در این دنیا گذشتیم و به بهره عقبا می نگریم: «یا سلمان إنّ الله ذخر لنا الثیاب و الکراسی لیوم آخر». 

گاه که یاد معاد با دشواری راه و تهیدستی جان به خاطرش می آمد، ابر اضطراب و غمام غصّه بر چهره اش می نشست و روزی که چشم رسول اکرم به این چهره نگران و روی اندوهگین افتاده، فلسفه آن را پرسید، حضرتش عرض کرد: یاد قیامت و عریان بودن مردم در پیشگاه ربوبی، اینگونه مرا پریشان نموده است: «یا أبة ذکرتُ المحشر و وقوف الناس عراة یوم القیامة». 

گاه دیگری که رسول الله (صلّی الله علیه وآله وسلّم) او را اینچنین سرآسیمه و آشفته دید، فرمود: دخترم چگونه ای؟ او در جواب از شدّت خوف و زیادتی فاقه و طول اسف نسبت به معاد حکایت کرد: «والله! لقد اشتدّ حزنی و اشتدّت فاقتی و طال سقمی». 

آخرین ویرایش: دوشنبه 3 فروردین 1394 08:59 ب.ظ

 

چشم شیشه ای

سه شنبه 26 اسفند 1393 11:54 ب.ظنویسنده : حسین غفاری از ارومیه

 

خیلی از عكس های رزمنده ها را از نگاه دیگری هم می توان به نظاره نشست . خصوصاً آن ها كه به صورت دسته جمعی هستند. وقتی نگاهشان می كنی ابتدا شهدا را رصد می كنی.  اِ این شهید حمید باكری است. آن دیگری هم ... بعد كه نوبت به زنده ها ! می رسد می گویی این هم فلانی است حالا رییس فلان اداره است . این حالا یك مغازه دارد .این هم توی فرمانداری است و...

یكی از دوستان می گفت برویم عكس های امروزی این افراد را هم بگیریم. بگوییم نسبت به آن زمان چه احساسی داری؟ حالا چه حالی داری ؟ این برگشت به زمان گذشته نیست . احساس پاكی و مبرا بودن از گناه ، خروج از حوزه زمان است و آرزوی بودن در آن حال، تمنای غفران .

حالا كه این عكس ها را مرور می كنی و خود را كنار شهیدی می بینی كه عمری هرچند كوتاه را با او زیسته ای اول به خودت می گویی یك پارتی آن طرف داریم ! بعد شهید با لبخند ملیحی كه بر روی لبش نشسته می گوید : به شرطی كه از میز و مغازه و ... خود، به خاطر همان چیزهایی كه برایش جنگیدی ، برای رضای خدا استفاده كنی . این مدار حق و حقیقت است و تو روزی به كعبه عشق وارد شدی و مُحرم گشتی و در طواف رضای خداوندی وارد شدی.

حالا كه از كعبه مقصود برگشته ای، اگر خرمن یافته های خود را به آتش فراموشی عهد خود سوزاندی تو را با دیگران كه به این سفر نرفته اند چه تفاوت.

چشمان شیشه ای دوربین آن روز تو را به قاب زمان میخكوب نموده است. آن را به عطر یاد آن روزها سیراب كن و در جهاد بندگی و خدمت به مردم دو باره حماسه بیافرین. 


آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 اسفند 1393 12:00 ق.ظ

 

بچه های خیبر

پنجشنبه 21 اسفند 1393 11:09 ب.ظنویسنده : حسین غفاری از ارومیه

 
چند روز پیش مراسمی گذاشته بودند برای تجلیل از شهدای خیبر. حاج مهران لطف کرده بودند و «احسان باکری» فرزند شهید حمید باکری را آوردند دفتر کار ما و من عکسهایی از پدرش را نشان دادم .
احسان باکری
از راست مهران حاجیلو، حسین غفاری، احسان باکری ، محمدرضا پورولی 
.......................
من و آقای پورولی دو تا از بچه های خیبر بودیم که حالا با فرزند شهید خیبر همصحبت می شدیم. 
گفتم یادی بکنم از بچه های خیبر، بچه های گردان سید الشهدا . 
آنقدر جمع و جور شدند که در قاب عکس جای بگیرند. 
یاد مرحوم شکوری و مرحوم عسل پیشه هم بخیر .
یاد باقر سنبلی و یعقوب ریحانی که در کربلای 5 و بیت المقدس 2 به شهدای خیبر پیوستند. 
عملیات خیبر



آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 اسفند 1393 11:24 ب.ظ

 

نورنامه

شنبه 16 اسفند 1393 10:30 ب.ظنویسنده : حسین غفاری از ارومیه

 
از خیلی سالها پیش تقریباً از سال 76 فیش هایی در باره نور می نوشتم. و یادداشتهایی داشتم تا اینکه در سال 83 که به مشهد رفته بودم آن یادداشتها را در حرم رضوی سر هم کردم و همانجا تصمیم گرفتم که این مجموعه را به وجیزه ای کوتاه مبدل سازم. همان سال آن را تمام کردم ولی هیچگاه منتشرش نکردم. 
چند روز پیش تصمیم گرفتم دستی به سر و روی آن کتابچه بیاندازم. منابعش را و کتابنامه اش را تکمیل کردم . شاید منتشرش کنم. بخشی از مقدمه اش را اینجا می آورم:
نورنامه حسین غفاری 

بارها در تاریك خانه ذهنم، شعاع نورانی پرسشی می­ تابید و در پاسخی درونی در وجدِ غرقه بودن در نور، چه نور ظاهری كه «جعلنا سراجا وهاجا» و چه نور باطنی «افمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی نور من ربه» به رقص در می ­آمدم. از اینكه می­ خواندم « الله نور السموات و الارض» و خود را در این حیات زمینی مغروق دریای نور می ­دیدم به یقین، الطاف دائم الهی را كه «دائم الفضل علی البریه» می ­باشد حس می­ نمودم.

این حس آن چنان مشعوفم می ­نمود كه خواستم دیگران را نیز بر سر این خوان گسترده بنشانم. نه اینكه این سفره نباشد، بلكه گاه آدم رازق را و به تبع آن مرزوق را گم می ­كند. وقتی تازه می­ فهمد كه بر سر سفره چه كسی است و صاحب خانه كیست در شور و شعف زائد الوصفی داخل می­شود.

«هركه در حافظه چوب ببیند باغی

 صورتش در وزش بیشه­ی شور ابدی خواهد ماند.»

شور و مسرت معنوی، بالاتر از هر درمانی در این جهان مادی بیمار است. كه بسیاری از بیماری­های روانی و جسمی­اش زائیده نفهمی و گم كردن حلقه اتصال «خاك و افلاك» است.

وقتی آدم به نور خواری و نور آشامی رسید، عالم را نور می ­بیند و بی اختیار به تسبیح نور    می ­رود و در ذكر نورالانوار به ترنم نور زمزمه  می ­كند:

یا نور النور یا منورالنور یا خالق النور یا مدبر النور یا مقدر النور یا نور كل نور یا نور قبل كل نور یا نورا بعد كل نور یا نور فوق كل نور یا نورا لیس كمثله نور .

وقتی نور را در علوم نیز به نظاره و تحقیق می­ نشینی باز هم سكر آوری می ­كند. سبزینه و طیف نور و مباحث نور باز هم آدم را به مبدع و مبداء هستی سوق می­ دهد.

هر روز و هر شب با نور هستیم و چه زیباست كه آدم قدری كنكاش در این موهبت عظیم الهی داشته، تا چشمه مسرت و خوشبختی را در پیش خود داشته باشد و از آن در صبحگاهان و شامگاهان بخورد و بیاشامد.






آخرین ویرایش: شنبه 16 اسفند 1393 10:45 ب.ظ

 

اولین اعتصاب معلمان و حقوق عجیب و غریب

سه شنبه 12 اسفند 1393 08:39 ق.ظنویسنده : حسین غفاری از ارومیه

 
آنها که دلشان به حال نظام و انقلاب می سوخت در سالهای بعد از انقلاب امورتربیتی را تاسیس کردند. روی معلمان کار کردند تا نیروهایی مخلص را تربیت کنند تا با چشم اندازی دور این نظام را با این تربیت شدگان یاری رسانند. 
اما کم کم گویا ریاست و سیاست بر حاکمان غلبه یافته و هر روز این نظام آموزشی را به سخره فهم غلط و متغیر خود قرار دادند و تقریبااز دهه 70 آموزش و پرورش دچار نوسانات طرحهای آموزشی نظام جدید، قدیم، غیر دولتی، آموزش از راه دور، آموزشکده ها ، آموزش عالی و هزار پستی و بلندی شد که در مجموع نفعی برای نظام آموزشی نداشت بلکه تنها یک عده از این خوان گسترده نفعها بردند. یک روز تیزهوشان راه انداختند امروز می خواهند آن را کم و یا کم رنگ کنند. و فردا و فردا...
یکی آمد برای اینکه دل برخی را شاد کند بزرگترین ضربه تاریخی را به نظام آموزشی وارد کرد و با استخدام نیروهای شرکتی (نیروی خدماتی که کارش با آموزش هیچ سنخیتی ندارد)و بکار گیری آنها در آموزش، ریشه حکومت را که سهل است آبروی اسلام را هم می برد. 
چقدر آدمهای بی سوادی که با این خلا ها دیپلمی و فوق دیپلمی به هم زدند و دارای مدرک شدند در حالی که عاجز از نوشتن دو خط مطلب هستند و این مدرک گرایی و بی سوادی به بدنه دولت هم رسید و الان از زیر هر بوته ای دکتر می روید!!
الغرض آموزش و پرورش شدیدا در خطر است. گاه می شود که پرداختن به موضوعات بیراهه ما را از پرداختن به آموزش باز می دارد. 
با توجه به اعتصابات اخیر به لحاض تبعیض هایی که در پرداختها نسبت به معلمان و عوامل آموزش و پرورش می شود خواستم تاریخ اولین اعتصاب معلمان را در زمان احمد شاه اینجا بیاورم که خالی از لطف نیست: 

حاج میرزا عـبد ‌ ‌الحـسین وحید الملک شیبانی کاشانی، در نـخستین کابینهء سپهدار اعظم(فتح الله‌ خان‌ سردار‌ منصور)که فقط دو ماه‌‌ بیست‌ و یک‌ روز دوام یافت(از چـهارم عقرب 1299 تا 25 هجری 1299)وزیر معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه بود.(در دوران حکومت احمدشاه)

در آن زمان‌ اوضاع‌ ایران‌ سـخت شوریده و نابسامان بود.کـشور در آتـش‌ ناامنی‌ می‌سوخت‌.گردنکشان و یاغیان و دزدان و زورمندان امنیت و آسایش را از میان برده بودند و قدرت حکومت مرکزی سخت سست و لرزان شده بود‌.خزانه‌‌ خالی‌،و دولت از پرداختن حقوق کارمندان درمانده بود.

وزیر مالیه هرچند‌ ماه‌ یک بار بـه جای پول حوالهء کاه و جو یا آجر و گچ به کارمندان می‌داد و اینان ناچار حواله‌ را‌ که‌ جای گرفتن آن غالبا شهرها یا آبادیهای دور بود به نیم‌ بها‌ و ارزانتر می‌فروختند.پرداخت حقوق معلمان نیز بـه هـمین روال بود.وحید الملک،وقتی که‌ وزارت یافت‌،به‌ سبب‌ اعتبار و احترام و نفوذی که در دستگاه دولت داشت،به‌ زحمت حقوق دنبال‌ افتادهء‌ معلمان‌ را به نقد گرفت و پرداخت.اما پس از پایان‌ یافتن دورهء کوتاه وزارت او‌،وضـع‌ کـار‌ به صورت اول بازگشت،چه در تمام مدتی‌ که کابینهء دوم سپهدار زمامدار،و امین‌ الملک‌ وزیر معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه بود،و پس از او هم،پرداخت حقوق معلمان‌ تهران‌،که‌ در آن روز عده‌شان در حدود پانصد نفر بـود،بـا تأخیر و به جنس پرداخته‌ می‌شد‌ و سرانجام‌ ناتوانی دولت به جایی انجامید که حقوق معلمان شش ماه دنبال افتاد‌ و زندگی‌‌ بر‌ آنان سخت دشوار شد.ناچار روز 18 صفر 1340 هجری قمری اعتصاب کـرده، در مـسجد‌ سـپهسالار‌ اجتماع نمودند.دولت به منظور رضـا کـردن آنـان به هر زحمت‌ که‌ بود‌ حقوق‌ دو ماهشان را پرداخت و وعده داد که پس از یک هفته گذشت و اثری از بجاآوردن‌ وعدهء‌ دولت‌ ظاهر نشد،دگربار دسـت از کـار کـشیدند.این بار دولت از در‌ دیگر‌ درآمد:دو نفر از نمایندگان با نـفوذ مـعلمان را،که در حقیقت گردانندهء اعتصاب بودند،به‌ وعده‌ای‌ تطمیع و ارام و مطیع کرد.این دو منافق در میان معلمان‌ جدایی افکندند‌.بدین‌سان‌ اعتصاب بـه تـدریج پایـان یافت و معلمان ناچار‌ دسته‌ دسته‌، ناخشنود و زیان‌رسیده،به کار پرداخـتند.و کمتنی است‌ که‌ در تاریخ فرهنگ ایران این‌ نخستین اعتصاب معلمان است.

منبع : ماهنامه آموزش و پرورش (تعلیم و تربیت) , مهر 1351 - شماره 61صص 28و 29

 

آخرین ویرایش: سه شنبه 12 اسفند 1393 09:50 ق.ظ

 

این مردها...

یکشنبه 10 اسفند 1393 07:25 ب.ظنویسنده : حسین غفاری از ارومیه

 

عراق 1362 عکاس بهرام محمدی فرد
جزیزه مجنون 
............................................................
آیا می شود  قطعات این رزمنده را در پازل شهادت دوباره سر جای خود گذاشت!!!

آخرین ویرایش: یکشنبه 10 اسفند 1393 07:55 ب.ظ

 

اخلاق و ریاضی

جمعه 8 اسفند 1393 08:15 ب.ظنویسنده : حسین غفاری از ارومیه

 

مهدی‌قلی هدایت در سال‌های پایانی عمر
...........................................................................

مصاحبه ای داشتم با یکی از معمرین فرهنگی که در لابلای صحبت هایش از وزیرانی نام می برد که با تاریخ خاطره همخوانی نداشت یعنی زمان را قاطی می کرد

برای اصلاح مطالب مجبور شدم این فواصل را اصلاح کنم. چند تا از ویزیران را که زمانشان را نگاه می کردم به این فکر افتادم که کلیه وزیران آموزش و پرورش را احصا کنم

از تاریخ آبان 1343 که وزارت آموزش و پرورش پا به عرصه ظهور گذاشته را درآوردم و دیدم که این وزارت قبلا معارف نام داشته بعدها فرهنگ شده و در نهایت آموزش و پرورش لذا از اول یعنی از دوره ناصر الدین شاه که علی قلی خان اعتضاد السلطنه را در 1239 شمسی به این امور گمارده وزرا را احصا کردم که در این خصوص کتاب ارزشمند اقبال یغمایی به نام وزیران علوم و معارف و فرهنگ ایران کمک شایانی به من کرد. البته این کتاب وزرا را تا سال 1331 نوشته است

در هر حال در هنگام مطالعه این کتاب برخی وزرا ویژگی هایی داشتند که جالب بود. که گه گاه آنها را منتشر خواهم کرد

در مورد مهدی قلی خان هدایت که در واقع پنجمین وزیر است نکته ای بود که لذت بردم. ایشان اشعاری برای کودکان داشته و مطالبی را به عنوان نکات درسی برای آنها نگاشته است یک مطلبش در باب ریاضیات بود که دیدم چقدر اخلاق و ریاضی و ادب در هم آمیخته و این می تواند سر مشقی برای معلمان ما باشد:

 

تفریغ حساب

جعفر دید که هر وقت پسر همسایه یک فرمانی برای مادرش می برد دو سه شاهی به او می دهد. جعفر هم گاهی برای مادرش فرمان برده بود. به خیال افتاد سیاهه ای برای مادرش بنویسد. نوشت

دو دفعه دنبال هیزم رفتم، هر دفعه سه شاهی ، می شود  شش شاهی

دو دفعه دنبال زغال رفتم، هر دفعه سه شاهی ، می شود  شش شاهی.

پنج دفعه فرمانهای دیگر بردم، هر دفعه سه شاهی ، می شود  پانزده شاهی   

جمع: 27 شاهی

سیاهه را نوشت داد به مادرش که این را از تو طلب دارم . مادر سیاهه را خواند و خندید و هیچ نگفت تا وقت شام رسید. 27 شاهی را گذاشت در بشقاب جعفر، صورتحسابی هم پهلوی آن گذاشت. بالای صورت نوشته بود قرض جعفر به پدر و مادرش

قیمت شیر و پرستاری دو سال، سالی یک ماچ، می شود دو ماچ

شش سال شام و ناهار ، سالی یک ماچ می شود شش ماچ 

شش سال کفش و کلاه ، سالی یک ماچ می شود شش ماچ

جمع 14 ماچ 

جعفر همین که سیاهه را خواند رنگ رویش سرخ شدو از خجالت عرق کرد. برخاست دست مادرش را بوسید، پولها را پس داد و گفت: غلط کردم . فهمیدم که من هیچ وقت نمی توانم هر قدر فرمان ببرم تلافی محبت های ترا بکنم. هر وقت فرمان داری به من بده که از دل و جان می برم و قول بده که از سر تقصیر من گذشته ای و هیچ در دلت نمانده

مادر گفت قبول کردم ، اما ماچها را باید بدهی .

...................................


آخرین ویرایش: جمعه 8 اسفند 1393 08:59 ب.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 49 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...