تبلیغات
بیدمشک
 
بیدمشک
شمیم آشنای دوست
دوشنبه 17 شهریور 1393 :: نویسنده : حسین غفاری

ان شاء الله عازم سفر مشهد هستیم. 
نائب الزیاره همه دوستان خصوصاً شما بزرگواران بازدید کننده هستیم. 
چه آنهایی که می آیند و می روند. 
چه آنهایی که با یک پیام ردپایی می گذارند. 
دعایم برای شما برآورده شدن حاجات شرعیه تان است.
شفای مریضها .
عاقبت بخیری .
رفع گرفتاری و ...
دعا کنید دعایمان مستجاب شود. 
لذا مدتی نخواهیم بود. امیدوارم ببخشید. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 13 شهریور 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
آقای فرج زاده از بنیاد حفظ آثار زنگ زد که در تبریز برنامه ای در خصوص خاطره نگاری گذاشته اند و قرار شد با چند نویسنده عازم آنجا شویم.
من و توحید اصغرزاده، هادی عابدی، علی رزم آرای، خانم کریم زادگان و آقای فرج زاده راهی تبریز شدیم. 
بعد از صبحانه رفتیم سالن پارک موزه دفاع مقدس تبریز. 
از استانهای اردبیل و زنجان هم آمده بودند. محمل کار هم نقد کتاب «با تو می مانم» ، خاطره های سردار جمشید نظمی به نویسندگی آقای قلیزاده علیار بود. 
برنامه صبح سخنرانی آقای محسن کاظمی نویسنده خاطرات عزت شاهی  بود که انواع مصاحبه را بحث کردند. 
برنامه بعد از ظهر هم نقد کتاب بود که خود جمشید نظمی هم آمد و توفیقی شد این فرمانده تیپ مان را ببینیم. 
صحبت هایی با هم کردیم و عکسی هم به یادگار گرفتیم. 
آمدن ما به تبریز بهانه شد که آن دوست دوران جنگمان را که مدتی پیش تلفنش را بدست آورده بودیم ببینیم. 
رفتیم کارگاه کفش سازی آقای حسن آژیده و نقبی به دوران جنگ زدیم. 
از عدم توجه بنیاد جانبازان و فراموشی نیروهای جنگ گله داشت. کاملا هم بجا بود. 
بعضی وقت ها آدم احساس می کند رزمندگان فقط در دورانی که ایران تهدید می شود یا در زمان انتخابات و برنامه پر کنی صدا و سیما و اینها به درد می خورد. 
حسن پرسید برای چه آمده بودیم تبریز و من قضیه بنیاد حفظ آثار و جلسه را گفتم.
حسن گفت تو از جنگ دست برنداشتی؟ و من به شوخی گفتم فعلا نون توی دفاع مقدسه!!!
البته بعد دیدم واقعیتش را به شوخی گفتم.
فعلا نون برخی مثل ما توی دفاع مقدسه!
اما از طرف دیگر باید جدی به عرض برسانم گاهی احساس می کنم اگر بخش دفاع مقدس را از تاریخ زندگی من بگیرند جز تفاله ای از آنچه که هستم باقی نمی ماند.

جلسه صبح با حضور محسن کاظمی، سردار جعفری و گلعلی بابایی

از راست هادی عابدی، توحید اصغرزاده، حسین غفاری، فرج زاده

از راست آقای قلیزاده، حسین غفاری، توحید اصغرزاده و محسن (پسرم)

آقای محسن کاظمی و من

آقای جمشید نظمی و بنده

کارگاه حسن آقا
از راست محسن(پسرم) حسن آژیده، من و آقا محمد (پسر حسن)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 10 شهریور 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
شهید مجید جعفری بزرگ آباد


بعضی وقتها می بینی در سرزمینی دور برای شهیدی کتابی چاپ می کنند. بعد برمی داری ورق می زنی می بینی که ای بابا این شهید همشهری توست!
بعد با خودت می گویی پس چرا تا بحال من اسمش را هم نشینده ام؟
آن اوایل که کتاب یادهای زلال را می نوشتم و در آن یادی از مجید جعفری کردم نمی دانستم او بزرگتر از آن مطالبی بود که من نوشتم. 
او در دانشگاه اهواز دانشجو بود و بخاطر فعالیت های سیاسی قبل از انقلاب به زندان می رود. بعد از انقلاب هم در شورای فرماندهی سپاه اهواز بود. 
او متولد 1330 در روستای بزرگ آباد ارومیه بود و از بچه های مسجد میدان محسوب می شد. 
او در بین بچه های سیاسی اشتهار دارد. 
وقتی فهمیدم بعد از شهادتش در 18 آبان 59 خود شمخانی او را به ارومیه می آورد و 3 روز هم می ماند و در مراسماتش شرکت می کند فهمیدم که آنها او را بهتر از ما می شناسند. 
پشتیبانی تمام خطوط اهواز با این فرمانده دلیر بود. 
این را بهانه کردم تا کتابی را که نشر فاتحان در مورد مجید چاپ کرده بود را معرفی کنم. کتاب کم حجم و کوچکی که می شود آن را نیم ساعته خواند.
نام کتاب : زنده هستم!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 4 شهریور 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
شهید پرویز حسینی
شهید پرویز حسینی


بعضی وقتها که می خواهی از یک شهید بنویسی یکباره با تمام آشنایی هایی که با او داری متوجه می شوی چیزی برای نوشتن نداری!
پرویز «هم کدی» ما بود. باغ آنها تقریباً روبروی باغ ما بود. 
آقا فضلعلی، پدر شهید را می توانستی در باغ ببینی که همراه پسرش پرویز آنجا کار می کنند. 
من دانشجو بودم. که می آمدم و به باغ آقام سر می زدم. 
روزی پدرم گفت برویم باغ چند نهال بکاریم. 
چند تا گردو بود. 
من نهالها را گرفته بودم و پدرم داشت آنها را چال می کرد و می گفت. بعدها با بچه هایت می آیی اینجا و بچه هایت از این درخت بالا می روند و... دعایی هم به ما می کنی.
من اولین بار یک شوخی با پدر کردم و گفتم خدا مادرشان را برساند!
که پدرم چپ چپ از گوشه چشمش به من نگاه کرد. 
در همین هنگام بود که پرویز آمد و چندین بوته توت فرنگی آورد و گفت اینها جنسشان خوب است این چند بوته سال دیگه دو سه برابر می شود. 
همان سال 65 بود که از هم جدا شدیم و در بازگشت از منطقه شنیدم پرویز شهید شده. نمی دانم کی آمده بود. در کدام گردان بود. در هر صورت در شب چهارم پنجم عملیات کربلای 5 به شهادت رسیده بود. 
خاطره های سالهایی که در ده بودیم از مقابل چشمانم گذشت. هر چند او چند سالی از ما بزرگتر بود(1341).
خداوند ایشان را رحمت فرماید. شهیدی دیگر به روستای ما قراگوزایل افزوده شد. او از همسالان یوسف ما بود. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 مرداد 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
شهید یوسف غفاری قراگوزایل

شهید یوسف غفاری قراگوزایل

شهید یوسف غفاری قراگوزایل

شهید یوسف غفاری قراگوزایل
سال 61 اولین اعزام من و یوسف به منطقه سومار عملیات مسلم بن عقیل 
نفر دوم در ردیف وسط از راست شهید یوسف غفاری
ایستاده از راست نفر اول حسین غفاری
................................................................................................................

حیفم آمد وقتی از کاظم عموغلی نوشتم از یوسف عموغلی ننویسم. 
بالاخره هرچی باشه اون شهیده و اولین اعزام من و یوسف با هم بوده.
یوسف پسر عمو سلیمانم هست که خدا حفظش کند هنوز هم پابرجاست. 
زن عمویم افروز خانم هم یکی از آن زنان شیردل و مذهبی هست که دارد با انواع بیماریهای فشار خون و دیابت و ... دست و پنجه نرم می کند. 
سال 61 که برای اعزام می رفتم و هنوز 16 سال بیشتر نداشتم یکدفعه دیدم یوسف هم آنجاست. 
گفت آمده بودم گوشت بخرم دیدم اعزام است. کارهایم را رها کردم و گفتم من هم میروم .
همانجا بود که سر و کله برادرم احمد پیدایش شد و خلاصه ما را سپرد دست یوسف. 
بالاخره سه چهار سال از من بزرگتر بود. 
در همان اعزام بود که یوسف در منطقه فرمهای پاسداری را پر کرد و شد یک پاسدار. 
یوسف یکی از خوشروترین پسرعموهایم بود. 
همه این را اذعان داشتند. 
یوسف پس از چندین اعزام به کردستان و منطقه و ... در آخرین اعزامش به منطقه عملیاتی فاو در سال 64 در ادامه عملیات والفجر 8 در دریاچه نمک به شهادت رسید.
بعد از عملیات ایذایی که گردان ما (علی اکبر) انجام داد توانستیم جنازه اش را به عقب منتقل کنیم.
روحش شاد. 
از ایشان یک پسر به یادگار مانده که خود یوسف هیچگاه روی او را ندید چون بعد از شهادت او به دنیا آمد. 
یوسف، مهدی، حسن، حسین، طاهر و حجت دیگر برادران یوسف هستند که با مهدی و حسن و حسین هم در منطقه با هم بودیم. 
البته سن طاهر و حجت به جبهه قد نمی داد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 23 مرداد 1393 :: نویسنده : حسین غفاری

رضا جهانبخش

عصری دیدم روی تلفنم شماره ای افتاد که گویا از خارج از کشور است. گوشی را برداشتم. 
صدای رضا آن طرف در گوشی پیچید که چطوری؟
گفتم بالاخره خودت را به اولاغلو رساندی؟
گفت آره و آن موردها هم حل شد. 
منظورش پیدا کردن پیکر شهدا بود. 
اولاغلو آخرین نقطه عملیاتی در بیت المقدس 2 بود که بسیاری از شهدا آنجا ماندند و چند نفر از دوستان هم به اسارت رفتند. 
قبلا مهدیقلی رضایی و مهدی لندرودی آنجا رفته و شهدایی را پیدا کرده بودند. 
این بار آقا رضا کرکره وبلگ هور را پایین کشیده و رفته بود تا خود شهدا را بیاورد. 
مادران چشم انتظار را از چشم انتظاری درآورد. 
نمی دانم هوای آنجا الان بعد از 27 سال چطور است
آیا باز می توان عطر مجاهدت ها را آنجا شنید؟
باید رضا بیاید و داستانهایش را در هور بنویسد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 20 مرداد 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
کاظم غفاری
کاظم در سالهای 62 و 63 مقابل پایگاه ثارالله 
کاظم غفاری
سال 64 مقابل منزل ما از راست کاظم، هادی خراسانی و من 

کاظم غفاری
ایستاده از راست اسماعیل عاشوری، مرحوم کریم عسل پیشه، ؟، شهید اسمعیل پور، خانزاده، داورپور، اسماعیل زاده
نشسته از راست شهید میرحسین ذاکری، جعفر باقری ، کاظم غفاری ، شهید همتی ، حسین نیساری
اعزام از مقابل هلال احمر ارومیه 

کاظم غفاری
بعد از عملیات والفجر مقدماتی وقتی که کاظم مجروح شده بود
از راست شهید رضوانی ، ؟، شهید محمود عسگرزاده، شهید جلیل مؤذن، جعفر باقری، رضا شمی، مهدی مکاری ، ؟ و کاظم غفاری با پای مجروح

کاظم غفاری پسرعمویم می باشد. 
چند ماهی از من بزرگتر است. پسر مرحوم ولی غفاری است. 
هم با خودش و هم با برادرهایش قنبر و محمدرضا در منطقه عملیاتی بودیم. 
الان هم با کاظم خصوصاً خیلی رفیق هستیم. 
تقریبا با هم اعزام شدیم منطقه ولی با هم یک جا نبودیم . او در عملیات والفجر مقدماتی مجروح شد. وقتی من هم از سومار برگشتم فهمیدم. 
خیلی آرام و سر به زیر است. 
اهل ریا و هم در ویترین بودن هم نیست بعد از جنگ هم در توپخانه بود. جایی که خیلی تو چشم نبود اما همیشه خدا هم در آماده باش و ماموریت بود. 
برای همین توی شهر زیاد آفتابی نمی شود. 
از آن رزمنده های قدیمی است که هنوز حس رزمندگی اش تازه است. 
احساس دین کردم که از کاظم هم بنویسم. 
چه خاطرات مشترکی که نداریم. 
این هم معرفی یک رزمنده است که اسیر مشکلات زندگی نشده . 
ان شاء الله هم همیشه سرباز فداکار اسلام باقی بماند. 
آمین 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 17 مرداد 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
حسن تصادف بود. 
بعد از گذاشتن پست عبدالرضا پوروهاب برنجی دو سه نفر از بسیج دانشجویی آمدند سراغم تا از عبدالرضا سوالاتی بکنند. 
لیستی هم داشتند که اسم چند دانشجو آنجا بود. 
لیستشان با آدمهایی که ما می شناختیم ناقص بود. 
تقصیر آنها نیست.
فرهنگ اعلام شهدای دانشجو را هم که بنیاد شهید چاپ کرده ناقص است خیلی ها اسمشان نیامده. 
آن چند دختر بسیجی دانشجو سنشان به جبهه و جنگ نمی خورد، بنیاد شهید که متولی این کارست چرا؟
حالا بعد از بیست و چند سال کم کم داریم شهدایمان را گم می کنیم. 
نمی دانیم اصلا بوده اند یا نه؟ 
اصلا چه کاره بودند. دانشجو بودند؟ کارمند بودند؟ معلم بودند؟
در جریان نوشتن کتاب شهدای دانش آموز پرونده های شاهد برخی شهدا را که می دیدم نوشته بود: 
تحصیلات: ترک تحصیل
برای همین اسمش جزو شهدای دانش آموز نیامده بود. این آدمها یادشان رفته بود بنویسند اینها مدرسه شان را رها کردند و به جبهه آمدند و ماندند تا شهید شدند!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 42 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :