بیدمشک
نوشته شده در تاریخ جمعه 27 اردیبهشت 1392 توسط حسین غفاری
علی عصمتی
ایستاده از راست مهر علی حسنخانی، امیر جلال زاده، محرم مصطفوی، شهید کریم حسن پور، زین العابدین تمایل، ؟ ، شهید عادل حداد 
نشسته از راست: شهید محمدعلی حبیبی، حبیب محمد نژاد، حسین غفاری، علی عصمتی، مرتضی زاده، یحیی اسم حسینی، رضا نگهبان
تابستان سال 65 تنگه مرصاد مقر لشکر 31 عاشورا

...  دو تا آمبولانس برداشتیم و راهی شدیم. اوایل سال 65 بود. یکی را من راننده اش بودم و یکی را هم علی عصمتی. علی برای خودش یک نفر کمکی برداشت. آن هم کسی نبود جز برادرم حبیب محمد نژاد. من هم کریم حسن پور را برداشتم و راهی شدیم. قرار بود ارتش در منطقه حاج عمران عملیاتی داشته باشد. از پیرانشهر گذشتیم و راهی منطقه حاج عمران شدیم.

گلها و علفهای کوهی قد کشیده بودند. کوهها مخمل سبز بر تن داشتند. هنوز لکه های سفید برف در سینه کش کوهها خودنمایی می کرد. نم نم باران هم به ترنم آواز بلبلان وپرندگان افزوده شده بود. آدرس مقر بهداری تیپ 2 را دنبال می کردیم که تابلویی ما را به محل آن هدایت کرد.

جلوتر از دژبانی یک نفر سر به آسمان گذاشته و دست ها را باز کرده بود تا همه نم نم باران را ببلعد! سراغ فرماندهی را گرفتیم. نشانمان دادند. نظم و انضباط همانجا از جلو ما رژه می رفت. واژه نظم و ارتش گویی جز لاینفک بودند.

وارد سنگر فرماندهی شدیم. سرتیپ افشار یا افشاری ما را تحویل گرفت و چه استقبال گرمی از ما کرد. ما را به سر سفره صبحانه دعوت کرد. از آن مردی که زیر باران بود پرسیدم. گفت این بنده خدا صبح هوس قیسی خرما کرد. یک قوطی خرما(کوچک) را ریخت تو ماهی تابه و چند تا تخم مرغ هم چاشنی اش کرد. کسی از این معجون خوشش نیامد. تو دنده لج افتاد و همه اش را خورد. از وجودش آتش می بارید. گرمی اش کرده رفته ایستاده زیر باران .

سرتیپ افشار پزشک بود و متوجه لنگی علی عصمتی شده و پرسید چرا پا می کشی. علی گفت ترکشی روی پایم هست و اذیت می کند. لابلای عصبهای پایم هست. شب شده بود. بعد از نماز ما را به کانتینری که در مقر بود برد و یک چراغ قوه ارتشی دستم داد و  گفت این را روی موضع بگیر. پای علی را روی میز گذاشت. و با مهارت تمام جلوی چشم ما بدون بیهوشی و بی حسی ترکش را درآورد و جای زخم را پانسمان کرد.

چقدر با آن همه قبه روی دوشش ما بچه های بسیجی را پذیرفت و پای علی عصمتی را صلواتی عمل کرد. هرکجا هست خدا سلامتش بدارد. 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 اردیبهشت 1392 توسط حسین غفاری
مصطفی مولوی و شهید مهدی باکری سال 62

مصطفی مولوی، حسین غفاری ، رضا جهانبخش سال 92


در پس زمینه تلفن همراهش هنوز عکسی را که در جزایر مجنون در قایق با آقا مهدی گرفته بود داشت. هنوز وفادار به پاکیها و ایثارگریهای آن زمان بود. 
برای گفتن خاطراتش از شهید کریم طریقت به خدمت آقای مصطفی مولوی رسیدیم. که نیازی نمی بینم او را فرمانده اطلاعات و عملیات لشکر 31 عاشورا یا فرمانده تیپ و یا جانشین لشکر معرفی کنم. او همه چیزش را در راه جنگ گذاشته بود. در لابلای خاطرات صحبتی از صداقت بچه های لشکر شد. 
گفت بچه های لشکر همه چیزشان شبیه کار فرمانده شان بود. آقا مهدی شدیدا روی بچه ها تاثیر گذاشته بود. تا ایشان بود، در لشکر دروغ نبود!
این حرف بزرگی بود. این حدیث یادم آمد که 
الناس علی دین ملوکهم
نگاه، مردم ، سبک زندگی مردم، روش و منش مردم متاثر از فرمانروایانشان هست.
اگر قرار باشد دروغ و تزویر و ... از سوی حاکمان به صورت آشکارا بیان شود پس وای به حال جوانان این دیار و وای و وای و وای ...


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 توسط حسین غفاری
سال 1349 از راست برادرم دکترعبدالعلی غفاری و من

سال 1392 از راست برادرم و من 

در امتداد مسیر نگاهش که معصومانه در افق مبهم دوردست ها گم می­شد ایستادم. نگاهش فراتر از ابعاد زمینی بود و در من نیز متوقف نمی­شد. هیچ تلاقی رخ نداد جز نگاه من که محو تماشای پاکی او شده بودم. شانه به شانه برادر بزرگش داده بود و تکیه بر بزرگی را برای بزرگ شدن تجربه می­کرد. صورت گرد و گوشت آلودش همراه با طراوت کودکانه­اش، همچون شفافیت برگهای تازه درختان دلربایی می­کرد. تازه مسافری بود که هنوز آداب میزبان را نمی دانست. همه چیز برایش تازگی داشت. در حضور برادرش هیچ دلهره­­ای، راه به صورت او نبرده بود. در حیرت تماشا مانده بود. پیچک عمرش به حلقه های زندگی گره می­خورد. بیشتر از چهار بهار را تجربه نکرده بود و لباسهای پائیزی­اش نوید رسیدن بهار پنجم را می­داد. سپیدی صورتش در سیاهی موهایش تمام می­شد و ماهی سیاه کوچک حوض چشمانش در برق زلال آن می­درخشید. کوتاهی قدش باعث شده بود تا او را بر بلندی بنشانند. اما هنوز زاویه نگاهش با افق فاصله داشت و دور دست­ها را می­نگریست.

تمام کودکی­ام را دوربین عکاسی در قاب زمان به یادگار سپرده بود. تلاقی نگاهی رخ نمی­داد و نمی‌توانستم آینه چهل و هفت سالگی‌اش باشم. او  مرا نمی‌دید و من از آن همه زیبایی و معصومیت چیزی به یادگار نداشتم. می­خواستم در آغوشش بگیرم و گرمای صداقتش را در جان سرد خود بریزم. عکس در پس زمینه رایانه­ام جا خوش کرده بود. تغییر را یادآوری می­کرد. ثابت و صامت ایستاده بود و پرنده خیالم را به پرواز در زمان کوچ می­داد.

آن روز پای در پله­های رسیدن به برادرم داشتم. تکیه بر او داده بودم تا مرا در دریای زمان به ساحل امان برساند. چهل و دو سال است که این پله­ها را بالا می­روم اما هنوز برادرم در اوج ایستاده تا من برای بالا رفتن، انگیزه داشته باشم. هنوز شانه­اش برای تکیه دادن جای دارد. هنوز بوی خوش بزرگی از او به مشام می­رسد. تاریکخانه ذهنم پر از تصاویر روشن دانایی است که هدیه برادرم برای روزهای دلتنگی است. من تنها کلمه­ای بیش  نبودم که به لغت نامه تکیه داده بودم. قطره قطره سخن در کامم می­ریخت تا لذت دانایی را لحظه لحظه بیاشامم. او هبوط مرا در کویر زمین دیده بود. او مرا از بازی با بازیگران زمین باز می­داشت تا بازار مکاره دنیا، دل مرا به بازی نگیرد. یکبار او به جرم آگاهی دادن من، در زندان زمین گرفتار آمد. هنوز تصویر آن روزی را که به ملاقاتش در زندان رفتم به خاطر دارم. تا یادم باشد دانایی، هزینه دارد.

می خواهم نگاهم را به مسیر نگاه کودکی­ام گره بزنم و از پائیز رو به بهار عمرم به استقبال شکوفه­های درخت صداقت و پاکی بروم. نسیم خنک حضور فرشتگان را لمس کنم. گره از پیشانی برادرم، بردارم. و مسیر هبوط را عوض کنم تا این بار زمین در بهشت دانایی صعود کند.

بمان ای سادگی نگاه، ای شیرینی فرشته خویی. همچنان در پنجره نگاهم بایست و مرا به سرزمین سبز ملائک دعوت کن. ای معصومیت و بی آلایشی در کنار برادرت جاودانه بمان. بگذار رود زمان تو را به دریای حقیقت برساند. دست بزرگی­ات را بگیر تا از بزرگی لغزشها در امان بماند.



نوشته شده در تاریخ جمعه 6 اردیبهشت 1392 توسط حسین غفاری
بزرگی گفته : 
کم می آوریم که کم می آوریم!
بد می بینیم که بد می بینیم! 
نیازی به تفسیر هست ؟


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 فروردین 1392 توسط حسین غفاری
(این یک برداشت آزاد از خاطره برادر جانبازم آقای پورولی است)

پای چپ شلوارش را تا بالای زانو تا کرده بود و با دو عصای زیر بغلش، تکیه بر زمین می‌داد و پای راستش را به جلو می‌انداخت. تمام وزنش روی عصا می‌افتاد و بعد روی پای راستش تمام قد می‌ایستاد و دوباره تکیه بر عصا می‌داد. خدای من این «قدرت» بود که من می‌دیدم؟ اما تا جایی که یادم بود پایش از مچ  قطع شده بود!

هر بار بعد از فاصله‌هایی که میان من و قدرت افتاده بود به طور غیر منتظره همدیگر را دیده بودیم. این بار قدرت عصا کشان به من نزدیک می‌شد و من از او، در خاطرم، به دور دست‌ها می‌رفتم. به موقعیت «14 شهید» که من هنوز نوجوانی بودم و او چند سال از من بزرگتر. اولین  حضور در منطقه را تجربه می‌کردم و او مرا خطاب قرار می‌داد که : «اوشاق نه ده فیشه نه ده» بچه را چه به فشنگ!

از سال 60 که در آن موقعیت با تلخ و شیرینی‌هایش گذشت تا سال 67 در ارتفاعات ماووت عراق که او را کلاً از یاد برده بودم، دوباره یاد آب آوردنش از سرچشمه برای پایگاه، در وجودم زنده شد. کتری در دست می‌رفت به سمت آب. زیبایی ته چهره اش و چشمهایش بنای آشنایی گذاشت. ناخودآگاه کشیده و بلند و با کمی تعجب و سوال انگیز گفتم : قدرت!؟



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 فروردین 1392 توسط حسین غفاری

کتاب شهید جواد قنبری با نام فصل رویش از سوی کنگره سرداران و 12 هزار شهید آذربایجان غربی منتشر شد. 
در بخشی از مقدمه کتاب آمده : 

برای اینکه بتوان تصویری از محیط پیرامونی جواد قنبری داد تا خواننده بگونه­ای خود را در فضاهای آن قرار داده و با اشخاصی که او با آنها مراوده داشته آشنا شود، مجبور به حاشیه نگاری­ها و ضمائم نویسی بودیم تا نسلی که امروز این مطالب را می­بیند، جو حاکم و پدیده­های آن دوران را لمس کنند.

در گزارش واقعی از زندگی جواد که در عین حال برگی از اوراق تاریخ این دیار است باید امانت­دار بود و همگام با همان برهه تاریخی قدم برداشت. با همان تحلیل­های آن دوران، دست به انتخاب زد و فراموش نکرد که صحبت در باره یک انسانی است که می­تواند فراز و نشیب­هایی داشته باشد. اما مهم برآیند تمام انتخاب­های این فرد است که در مجموع او را رشد داده و آنقدر او را بزرگ می­سازد که تبدیل به یک نماد می­شود.

عنصر مبارزه در زندگی این فرد مهم است. باید نوع تمایلات و مبارزه­ نیروهای مذهبی آن دوران را بازآفرینی نمود تا بتوان تصویری روشن از افراد ارایه داد. از آن تاریخ تا کنون افراد همگام با زمان رشد کرده و تمایلاتشان به هر طرفی گرایش پیدا کرده. همانگونه که احزاب و گروههای مختلف هرکدام تا یک بازه زمانی مشخص با انقلاب همپا شده و در بین راه بریده، جدا شده، مانده و گاه به رویارویی پرداخته اند. امروز در نگاه به دیروز باید حال همان روز افراد را مورد سنجش قرار داد تا راه به خطا نرفته باشیم

 



نوشته شده در تاریخ جمعه 23 فروردین 1392 توسط حسین غفاری
برخی از دوستان اعلام آمادگی کرده اند که در ستاد اینجانب کار کنند!
مطالب ارایه شده برای تنویر افکار آقایان کاندیداتورها و مردم می نویسم . تجربیاتی که متاسفانه در طول حضورم در شهرداری هم نتوانستم خوب جا بیندازم. چه اینکه برخی می گفتند معاونت فرهنگی کیلو چند؟!
بارها هم به برادران شورای شهر گفتم شما شورای شهرداری هستید نه شورای شهر!
چه اینکه تصمیمات حول شهرداری است نه شهر با آن همه دستگاه اجرایی . 
اصولا ما باید قبول کنیم که شهر یک موجود زنده است
این تفکر به ما این رویکرد را خواهد داد که ما با یک سیستم طرف هستیم. لذا باید اجزا آن را بشناسیم و به کارکردهای آن آشنا باشیم تا بتوانیم آن را پیش ببریم. 
دومین مساله سکانداری شهر است. 
متاسفانه همه احساس می کنند آنها هستند که مدیر شهر هستند. 
استاندار، شهردار، فرماندار، مدیران کل و ... 
هر کدام از اینها نقش برجسته ای در اداره امور شهر دارند اما مدیریت واحد شهری به این معنا نیست که یک نفر آن را اداره کند. بلکه فلسفه اداره شهر به عهده اینها بوده تا با برنامه واحدی بتوانند برآیند نیروی کار را به بالاترین حد خود برسانند. 
همانطور که شهر یک مجموعه است. مجموعه ای از مدیران نیز باید برای آن برنامه بریزند. 
اما به شرطی که مدیر باشند. نه با معامله های سیاسی و جناحی روی کار آمده باشند. 
مدیری آشنا به جامعه و تخصص تحت مدیریتش. 
ما هم به نوبه خود اعلام آمادگی می کنیم در این حوزه مشاوری امین برای دوستان مدیر باشیم.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 فروردین 1392 توسط حسین غفاری
خیلی در ادبیات خودمان شنیده ایم که می گویند :
مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید
سلمان هراتی نیز در یک متن زیبا گفته :
عید آن است که بگوید نه آنکه تقویم بگوید. 
این آقایانی که خود را برای نمایندگی شورای شهر آماده می کنند باید این را بدانند حالا که در خود « احساس تکلیف» می کنند یعنی در خود این تعهد را می بینند نیازی نیست که خودشان  را در این حوزه معرفی کنند که این به عهده مردم است تا آنان را بسنجند. آنها لطف کنند برای تخصص خودشان و تجربیات تخصصی شان که منجر به حرکتی، اقدامی و ... شده اسنادی بیاورند تا مردم آنها را مورد نقد و بررسی قرار دهند. 
با توجه به طبق اصل یكصدم قانون اساسی که می گوید : برای پیشبرد سریع برنامه های اجتماعی، اقتصادی، عمرانی، بهداشتی، فرهنگی، آموزشی و سایر امور رفاهی از طریق همكاری مردم با توجه به مقتضیات محلی اداره امور هر روستا، بخش ، شهر، شهرستان یا استان با نظارت شورایی به نام شورای ده ، بخش ، شهر یا استان صورت می‌گیرد كه اعضای آن را مردم همان محل انتخاب می كنند. شرایط انتخاب كنندگان و انتخاب شوندگان و حدود وظایف و اختیارات و نحوه انتخاب و نظارت شوراهای مذكور و سلسله مراتب آنها را كه باید با رعایت اصول وحدت ملی و تمامیت ارضی نظام جمهوری اسلامی و تابعیت حكومت مركزی باشد، قانون معین می كند.

ترکیب تخصصی باید از نوع : اجتماعی، اقتصادی، عمرانی، بهداشتی، فرهنگی، آموزشی،  رفاهی و ورزشی باشد . و با توجه به تعداد شورا که 15 نفر می باشد اینگونه به نظر می رسد که تعداد افراد بدون توجه به جنسیت در حوزه و تخصص های زیر بدین گونه باشد :

ردیف

حوزه

تخصص ها

تعداد

1

اجتماعی

متخصصین علوم اجتماعی (جامعه شناس ، مردم شناس) ،مشاورین حوزه بهزیستی

1

2

اقتصادی

فردی  که در حوزه اقتصادی با کارنامه قابل قبول باشد

1

3

عمرانی

مهندسین معماری ، شهرسازی، نقشه برداری ، عمران ، حمل و نقل ، کامپیوتر

6

4

بهداشتی

پزشک ، متخصص محیط زیست

2

5

فرهنگی

صاحب نظر در حوزه فرهنگی با سابقه فعالیت فرهنگی

2

6

آموزشی

آموزش به صورت عام در آموزش شهروندی با سابقه و تخصص

1

7

رفاهی

در حوزه رفاه عمومی بتواند نظر دهد مثل مهندسین فضای سبز که بخشی اعظمی از رفاه شهروندی در پارکها و زیباسازی است

1

8

ورزشی

صاحب نظر در حوزه ورزش

1

 حال امیدواریم جریانات بدون توجه به سهم خواهی و سهم دهی و معامله برای حفظ برخی از افراد در انتخاب و معرفی تیم های 15 نفره به مفاد مطالبی که در 2 شماره پست ارائه دادیم عنایت داشته باشند. 

اگرچه این تمام حرف نیست امیدوارم دیگران نیز در این خصوص نقد و نظر خود را ارایه دهند



قالب وبلاگ