تبلیغات
بیدمشک
 
بیدمشک
شمیم آشنای دوست
جمعه 27 تیر 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
پرویز کشتیبان
آذرماه سال 1392 بود که «توحید» زنگ زد و گفت پرویز عمل جراحی انجام داده و مریض الحال است برویم دیدنش .
دوربینم را هم برداشتم و روی تخت از او عکسی گرفتم. با آن اوصافی که توحید می گفت می ترسیدم که این آخرین عکسم از او باشد. 
چند بار هم تلفنی با هم حرف زدیم. هفته پیش دلم هوایش را کرد. نمی دانم زنگ زدم یا نه اما هنوز بی خبر بودم از ایشان تا اینکه امروز توحید پیامک زد که : کشتیبان رفت! 
خیلی دمغ شدم که از این دوست با وفا چرا خبری نگرفتم . تازه توحید گفت که 20 روز پیش به دیار حق شتافته!
از این متعجب شدم که چرا کسی چیزی به ما نگفته ؟ چرا اعلامیه اش را ندیدیم ؟
چقدر غصه دار شدم. 
اولین نفری که در ارومیه دست ما را گرفت تا اینکه در مورد شهدا مطلب بنویسیم ایشان بود. بدون اینکه منتظر تهران بماند آثار زیادی را در مورد شهدا باعث و بانی اش شد. 
خودش هم یک مجموعه به نام «برات بهشت» تدوین کرد و داد من هم طراحی روی جلدش را بعهده گرفتم. 
همیشه خدا یک پایمان بنیاد شهید بود. قراردادی را می گذاشت روی میز و می گفت امضا کن. می گفت شهدای ما مظلوم واقع شدند این تنها کاری است که ما برایشان انجام می دهیم. 
خدایش بیامرزد و با شهدا محشورش گرداند. 
با بازنشست شدن او دیگر کتابی در بنیاد شهید استان تالیف نشد! 
ان شا الله خودش نیز برات بهشت گرفته باشد. آمین 
برات بهشت




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 تیر 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
مرتضی رزمی
خیلی وقت ها ما دنبال آدمهای اسم و رسم دار می گردیم که از آنها مطلبی بپرسیم. 
درحالی که خیلی از وقت ها همان بقال سرکوچه مان یا کفاش سر کوچه مان خودش از مبارزین بوده اما زیر تابلوی مغازه اش گم شده است. 
گاهی هم آدمها خودشان چیزی ندارند اما در پشت پست و مقامش پیدا شده است!
آقای «مرتضی رزمی» از آدمهای گمنامی است که در مغازه محقر کفاشی اش اسباب راه رفتن آدمها را راست و ریس می کند. 
تا می نشینی که واکسی به کفشت بزند جلایی هم به یاد تو می بخشد و خاطره ای را بیان می کند.
آدمی که در سن نوجوانی وارد ارتش می شود و در هنگ جوانان ولیعهد قرار می گیرد اما زود با دسته انقلابیون همراه می شود و همراه سید رحیم میر شاه ولد که یک افسر انقلابی و نوه امام جمعه ملایر بود از ارتش فرار می کنند و به نهاوند می روند و در آنجا مخفیانه وارد تظاهرات مردمی می شوند. 
روز 4 آبان شعاری را سر می دهند که در نوع خود تازگی داشت: روز تولد شاه روز عزای ملت. 
بعد هم در نیمه آبان ماه مجسمه شاه را در نهاوند به پائین می کشند. 
بعد از پیروزی انقلاب دوباره به ارتش برمی گردد و این بار در مناطق آذربایجان غربی و در مهاباد به رزم با ضد انقلاب می رود. 
حالا کفاشی می کند. دیپلم هنرهای زیبا دارد و ایام محرم که می شود بساط تعزیه را بر پا می کند و اینبار هنرش را در عزای امام حسین بکار می بندد. 
کمی که بیشتر می نشینی سفره گلایه هایش را هم می گسترد. حرفهایی که به گمنامی خودش می باشد. 
از مصاحبتش لذت بردم. خواستم شما هم لذت ببرید.  




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 20 تیر 1393 :: نویسنده : حسین غفاری

حبیب محمد نژاد
حاج حبیب طلبه در میان رزمندگان (عملیات والفجر 8) نفر دوم از سمت راست ایستاده هم شهید مرتضی میلانی است .

حبیب محمد نژاد
حاج حبیب و من 


حاج حبیب محمدنژاد برادر عزیزم از دو شب پیش در مسجد لطفعلی خان شروع به صحبت نموده اند و ده شب را خواهند بود.

من با حاج حبیب از سال 64 آشنا شده و بعد هم در جبهه به هم پیوستیم. و مقدمات را بنده خدمت ایشان تلمذ کردم. وقتی در حوزه علمیه ولی عصر(عج) تبریز بود زیاد پیش ایشان می رفتم.

ایشان همچنان به مطالعه و کار پرداخت و به باکو رفت و چند سالی آنجا بود و بعد هم در نمایندگی ولی فقیه دانشگاه علوم پزشکی ارومیه بود و بعد هم رفت تهران و معاون پژوهشی نمایندگی ولی فقیه شد. در نهایت فعلا هم دکترایش را گرفته و هم اکنون نماینده ولی فقیه در دانشگاه شریف است.

اولین شب موضوع مهمی را بیان کرد مبنی بر اینکه گویا ما گرفتار «استدراج» شده ایم. یعنی کم کم داریم از آرامانخواهی های دوران انقلاب و جبهه دور می شویم.

می گفت ما برای رسیدن به تمدن بزرگ اسلامی باید آرمانخواهی خود را حفظ کنیم تا اسیر دنیای مادی و خاکی نشویم.

به نظرم خیلی مهم است این آرمانخواهی. خودم را عرض می کنم جسارت به مخاطبات وبلاگ نمی کنم. به من چه و به ما چه و ... در ادبیاتم زیاد شده. باید ترسید از این بی توجهی ها . باید ترسید از انحراف مسئولین . فکر نکنیم ما تافته جدا بافته ایم.

بعد هم حدیثی را در مورد تقوا که یکی از مولفه های رسیدن به تمدن اسلامی بود را خواندند و ترجمه کردند:

امّا بعد فانی اوصیک بتقوی الله، فان فیها السلامة من التلف و الغنیمة فی المنقلب، ان الله عزوجل یقی بالتقوی عن العبد ما عزب عنه عقله، و یجلی بالتقوی عنه عماه و جهله.

امام باقر(ع) به سعد الخیر نوشت:

بسم الله الرحمن الرحیم

امّا بعد، تو را به تقوا و پرهیزگاری سفارش می کنم که در آن سلامتی از تلف، و سود و بهره مندی در قیامت است. خداوند عزوجل خطراتی را که به عقل بشر خطور نمی کند به واسطه تقوا از وی دور می سازد و کوری چشم باطن و نادانی را از وی برطرف می نماید.

الکافی، ج 8، ص 52





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 15 تیر 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
از راست شهید باقر نیکزاد، محمدعلی حبیب نژاد، شهید یعقوب ریحانی (جزیره مجنون)

یادم نمی رود که شهید یعقوب ریحانی می گفت وقتی در جزیره مجنون مستقر بودیم، موشهای بزرگتر از گربه ای بودند که می آمدند و به وسایل ما پاتک می زدند. یک بار دیدم دارد کیسه نخود و کشمش مرا به دندان کشان کشان می برد. تا متوجه شدم کیسه را چسبیدم. من می کشیدم موش می کشید. از رو هم نمی رفت. می گفت نارنجک را برداشتم کوبیدم سرش تا بالاخره رضایت داد که کیسه را رها کند.

کتاب «با تو می مانم»، خاطرات جمشید نظمی را می خواندم که رسیدم به اعزام گربه!

... از جمله مشکلات مهمی که بچه ها در جزیره با آن مواجه بودند ، موشهای جزیره بود. موشهایی بزرگ که تا آن روز به قد و قواره آنها ندیده بودم. .. از دست این موشها امنیت غذا، لباس و خورد و خوراک نیروها در خطر بود . شب ها می ریختند بیرون و امان همه را می بریدند... گفتند اگر به حد کافی گربه باشد از پس شان برمی آیند... بلا فاصله درخواست کردند که برای مقابله با موشهای جزیره از تبریز گربه اعزام کنند!

طولی نکشید که از تبریز یک کامیون گربه آوردند. بین سنگرها توزیع کردیم!

صفحه 397





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 9 تیر 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
این عکس آبان 57 ارومیه است. آدمهایی که انقلاب کردند. چند تایشان را می شناسید؟
گمنام تر از این ها هم هست؟!
...............................
روی یک پژوهش کار می کنم که مجبور بودم به اسناد ساواک هم نگاه کنم. 
در میان این اسناد وقایع قبل از انقلاب در ارومیه را بررسی می کردم. 
به نام افرادی بر می خوردم که تا حالا اسمشان هم به گوشم نخورده بود. 
یا کارهایی از آنها می دیدم که در گزارش ساواک آمده که در نوع خود بی نظیر بود.
مثلاً آقای «نصرالهی بلور فروش بازار رضائیه» (پدر رزمنده عزیزمان سجاد نصرالهی) آمده و 3 میلیون تومان آن زمان(57) را در مهدیه گذاشته بود تا بازاریانی که بخاطر بستن مغازه هایشان متضرر شده بودند از آنجا قرض الحسنه بگیرند!
یا دختر ایشان که همسر آقای حسن حقانی بود نقش موثری در هدایت خانمها داشت .
یا افراد دیگری که من بعد از انقلاب نشنیدم که بیایند و سهم خواهی کنند!
اما برخی را سراغ دارم که یک دفعه خودشان را انقلابی تر از انقلابیون نشان داده و سهم بزرگی از انقلاب را از آن خود کردند. 
با آقای بابا علی شاهمحمدی(محمدی آذر) که صحبت می کردم می گفت انقلاب را خود این مردم انجام دادند. 4 تا آدم هم می نشست و اعلامیه و اطلاعیه و قطعنامه می نوشت. اصل کار به دست خود این مردم بود. 
آنهایی که الان هم ادعایی ندارند. 
باور کنید باید قدر این آدمها را دانست.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 تیر 1393 :: نویسنده : حسین غفاری

تشنگی آن روز كه می ساختند

تشنه دیدار توام یافتند

آب كه از لب عطشی وا كند

نام تو را بر لبم آوا كند

خاك بدن خشك به یاد تو گل

گل شده از یمن وجود تو دل

خام بدم تشنگی آموختند

چشم مرا بر در تو دوختند

خامی ما را به لهیبش بسوخت

نام و نگینم به سحوری فروخت

ای سپر از آتش خسران من

ای رمضان نقطه پیمان من

شعر حسین غفاری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 27 خرداد 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
با تو می مانم جمشید نظمی

امروز صبح آقای مصطفی قلیزاده علیار زنگ زد و گفت برادرم برایت یک کتابب فرستاده .
با خوشحالی دویدم و کتاب را گرفتم. 
کتاب مربوط به خاطرات آقای جمشید نظمی است که آقای رضا قلیزاده علیار شمه ای از آن را قبلا منتشر کرده بود. 
گویا چند روز پیش هم در تبریز مراسم رونمایی برای آن برگزار کرده بودند. 
آقای جمشید نظمی به سبب اینکه در لشکر ما (31 عاشورا)  فرمانده گردان و تیپ و بالاخره جانشین لشکر بودند برایم محترم و شنیدن خاطراتش برایم جالب بود. 
آقا مهدی باکری چند ساعت پیش از شهادت می گوید : 
آقا جمشید تو تنها فرمانده گردانی که برای من مانده ای!
و آقا جمشید می گوید : با تو می مانم 
گفتم تا این کتاب داغ است بچسبانم به تنور وبلاگم 
شاید شما هم هوس کردید آن را بخوانید 

........................................................
با تو می مانم 
(خاطرات سردار جمشید نظمی)
به کوشش: رضا قلیزاده علیار 
تهران ، انتشارات صریر
چاپ اول 1393
768 صفحه 
قیمت : 250000




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 25 خرداد 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
در اینکه ازدواج یک سنت حسنه است شکی نیست. 
در اینکه باید جوانانمان را به این امر تشویق کنیم باز هم شکی نیست.
اما برخی همیشه سرنا را از ته گشاد آن می زنند!
چند سال است که وام دانشجویی به علل مختلف پرداخت نمی شود؟ (هر چند برای بدهکاران بانکی میلیاردی به راحتی وام میلیاردی داده می شود!!!)
چند سال است که موضوع اشتغال به یک معضلی تبدیل شده است. 
چند سال است که آمار طلاق از آمار ازدواج بالا زده 
چند سال است که ...
ما همه متغیرهای وابسته به این موضوع را رها کرده ایم و می گوییم راه را برای ازدواج باید تسهیل نمود. 
برخی سنت های حسنه در اوایل با کمال حسن نیت به اجرا درآمد اما در ادامه تبدیل شد به یک برنامه فانتزی و آمار پر کن و .... مثل ازدواج دانشجویی!
یکی از مسئولین نهاد می گفت این آقایون می آیند لیست و مدارکشان را می دهند در مراسم ما شرکت می کنند و هدایای شان را دریافت می کنند و از آن ور می روند کار خودشان را می کنند یعنی همان مراسم میلیونی و لباس عروس و تالار و ... 
دیروز دیدم چیز جدیدی می خواهد مد شود!
جشن ازدواج سربازی 
با این همه مشکلات دوران سربازی و عدم اشتغال و دوری و ... و تجربه های برنامه های دیگر امیدوارم به بلیه های مشابه دچار نشوبم. 
ان شا الله خیر است. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 40 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :