بیدمشک
شمیم آشنای دوست
چهارشنبه 27 فروردین 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
آقای سفیر
کتاب آقای سفیر چند روزی در دستم بود و مطالعه اش می کردم. خیلی مطالب استراتژیک در آن است که به درد مدیران می خورد. نگاه و رویکرد به آدم می دهد. 
جدای از این مطالب، خاطرات ارزنده ای هم در آن است. 
در صفحه 216 آن چیزی نظرم را جلب کرد که درج آن خالی از لطف نیست : 
... ما از کودکی در کتاب هایمان خوانده بودیم که بر سردر سازمان ملل متحد این شعر سعدی را نوشته اند که بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند. من همان سال 1361 که برای اولین بار به نیویورک و سازمان ملل متحد رفتم ، همه ساختمان را گشتم اما چنین شعری را پیدا نکردم. نه در نیویورک و نه در ژنو. از همه دوستان دیگر هم که پرسیده بودم کسی این شعر را ندیده بود. 
جالب این است که این افسانه ایرانی حتی در دایره المعارف بریتانیکا نیز نوشته شده است...
....................
البته آقای ظریف بعدا یک فرشی را از آقای صیرفیان خریداری کرده بودند که وسطش این شعر بافته شده بوده و آن را در سالن نمایندگان نصب کرده اند.  




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 فروردین 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
تیمسار ذکیانی
تیمسار زکیانی
دیروز توفیقی شد که برویم خدمت تیمسار ذکیانی(زکیانی) که عمری را در خدمت به نظام اسلامی پرداخته و با اینکه از ارتش بازنشست شده بوده به خدمت فرا خوانده شده و فرماندهی لشکر 64 ارومیه را به دست می گیرد. 
تیمسار متولد 1306 در روستای بزرگ آباد ارومیه است که به عبارتی هم بازی و همکلاسی حجت الاسلام حسنی بوده. 
خاطرات جالبی از جنگ با اشرار داشت و برخی اسرار مگو!
خصوصا در خصوص دارلک!
آنچه دلم را سوزاند این است که ارومیه در نخبه کشی ید طولایی دارد. این پیرمرد به این سن رسیده و به قول خودش بسیاری از چیزها را فراموش می کند اما هنوز خاطرات ایشان جمع آوری نشده و یا شاید نخواسته و...
در هر صورت روز فرخنده ای بود خدایش به سلامت دارد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 11 فروردین 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
ایام عید را در خانه ماندیم. 
قرار بود کتاب یکی از دوستان را مورد نقد و بررسی قبل از چاپ بکنیم. وقتی برای آن گذاشتم .
یک کتاب دیگر را هم پیش از انتشار خواندم که مربوط به درگیری های با ضد انقلاب بود که خاطرات یکی از فرماندهان کُرد منطقه است. 
یک مصاحبه ای هم داشتم با آقای مهدی یوسف زاده که از زندانیان سیاسی قبل از انقلاب بوده و دارم خاطراتش را تکمیل می کنم. 
شخصیت پدر مرحومشان برای من خیلی جذاب بود. دفاتری که از ایشان به یادگار مانده با خط خوش و به زیبایی تمام بود. آدم باسوادی بوده که خانه شان محل رفت و آمد علما بود. 
ایشان از فردی به نام آقای «یزدی زاده» نام بردند که به «العلم» معروف بوده و هرچند که لباس روحانیت نداشت اما مجتهد مسلم بوده و اجازه روایت هم داشت. 
از دوستانی که در مورد ارومیه مطالعه دارند اگر از ایشان مطلبی دارند اعلام کنند. من در مشاهیر اسمشان را ندیدم. 
هرچند قرار است خود آقای یوسف زاده مطالبی از ایشان را در اختیارم بگذارد. 
خیلی از آدمهای ارومیه اینگونه اند. یکی هم میرزا علی قلی آقا معلم بوده که تنها نامشان را در کتاب انقلاب اسلامی در ارومیه دیدم . 
تاریخ ارومیه خصوصا در یکصد سال اخیر نگاشته نشده. نمی دانم چرا خود حوزه علمیه ارومیه هم به آن نپرداخته است. آدمها و علمای بسیاری در این دیار بودند که نباید قربانی جناح بندی و ... امروزی شوند. نامه ای بود که صدر العلما را به جایی معرفی کرده بودند که دیدم نام 5 مجتهد ارومیه ای زیر آن است. 
اگر تاریخ نگاشته نشود در زمانی که می شود حالا به فرزندان و یا نوه های آنان دسترسی پیدا کرد بعدها مشکل خواهد بود. 
از اطلاعاتی که خواهید فرستاد پیشاپیش ممنونم. 
برای احترام به مرحوم آقای صادق یوسف زاده نمونه ای از دستخط و شعر ایشان را می آورم: 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 7 فروردین 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
انگار همین دیروز بود که احمد شرافت دوست از تربیت معلم قبول شد و بعد هم معلم شد و برای بچه ها درس گفت و بعد هم در عملیات کربلای 5 معلم بشریت شد!
گاه که از کوچه ای که نام او  به آن مزین بود می گذشتی شاید می توانستی پدرش را ببینی
حالا او نیز به رحمت خدا رفت .
همینجوری فامیلها دارند به تاریخ می پیوندند 
یک روزی بودند و حالا نیستند
این جبر تاریخ است 
اما هنوز ما قصه سربداران را می شنویم 
هنوز رئیس علی دلواری نامش هست 
هنوز امام حسین(ع) هست 
علی(ع) هست و ...
...
یادمان باشد روزی هم ما نخواهیم بود 
برای آن طرف! چیزی مهیا کنیم...
مجلس سوم پدر شهید شرافت دوست 
پنجشنبه 7 فروردین از ساعت 4 الی 6 بعد از ظهر 
مسجد امام حسین خیابان مافی (ارومیه)
شهید شرافت دوست
شهید ذاکری و شهید احمد شرافت دوست در حیاط مسجد جامع ارومیه 

شهید شرافت دوست
شهید احمد شرافت دوست سال 65 پادگان شهید باکری دزفول




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 29 اسفند 1392 :: نویسنده : حسین غفاری
شهید عباس سلطانی

شهید عباس سلطانی 

شاید خاطره شهیدی برای روز نوروز ، اولین روز سال نشنیده باشید. این مطلبی است از دوست بسیار عزیزم حسین سلطانی در رابطه با پدر شهیدش در روز اول عید سال 61 :

شب بیست‌ونهم اسفند سال هزارو سیصدو شصت بود كه همه خانواده كنار هم بودیم، من،مادرو برادرانم مشغول تماشای تلویزیون، پدرم هم از فرط خستگی به خواب عمیقی رفته بود، آن چهره‌ی زیبا وبا ابهتش را هرگز فراموش نمی‌كنم با این كه فردا روز عید بود و باید تدارك سفره‌ی هفت‌سین را می‌كردیم ولی چون پدر و مادرم درگیر مأموریت‌های سپاه بودند دل و دماغی برای این كار نداشتیم شور و حال انقلابی و مسائل و درگیریهای مربوط به مناطق كردنشین كه سپاه ارومیه با آن دست و پنجه نرم می كرد اجازه‌ی حال و هوای دیگری را به خانواده نمی داد از طرفی هم، چون برادر بزرگترم كه ما به اون«داداش بزرگ» می‌گفتیم در سال 59 در جبهه آبادان به شهادت رسیده بود و پس از 6 ماه پیكر مطهرش به ارومیه بازگشته بود، چهره‌ی  خانواده شهید را به ما می‌داد. ولی من و برادرانم كه سن زیادی نداشتیم و به فكر بازی‌های كودكانه بودیم دوست داشتیم سفره‌ی هفت‌سین و شادی‌های عیدمان سر جای خودش باشد. دقیقا یادم نیست چه ساعتی سال تحویل شد، شب بود یا روز ولی صبح كه شد از خانه زدم بیرون و به سراغ دوستان هم‌محله‌ای رفتم و مشغول ترقه‌بازی و بازی های دیگری شدیم، نزدیكای ظهر به خانه برگشتم دیدم خانه پر از میهمان است، خاله‌ها و دایی‌ها و عده‌ای از همسایه‌ها در خانه ما جمع بودند. یك سؤال بزرگ در ذهنم شكل گرفت كه«چه خبره؟» یكی از خاله‌هایم به مادرم ‌گفت: چیزی نیست زخمی شده آوردنش بیمارستان «شیروخورشید» اتفاق خاصی نیافتاده، الآن می‌ریم به ملاقاتش. ناخودآگاه گفتم:"منم میآم" خاله‌ام گفت كه «نمیشه» با اصرار و سماجتی كه داشتم همراه مادرم سوار تاكسی شدیم تا خودمان را به بیمارستان برسانیم وقتی جلوی بیمارستان رسیدیم دیدیم كه خیلی شلوغه جمعیتی پشت در بیمارستان ایستاده بودند مثل اینكه اتفاق خیلی مهمی افتاده، عده‌ای گریه می‌كردند و به سروصورتشان می‌زدند و عده‌ای هم با داد و قال سعی داشتند داخل بیمارستان شوند. جلوی در بیمارستان به دربان گفتند خانواده آقای سلطانی آمدند دربان اجازه ورود داد، قلبم داشت از جایش كنده می‌شد نمی‌دانستم با چه صحنه‌ای روبرو خواهم‌ شد. تصور زخمی شدن پدرم برایم سخت بود از طرفی هم شك داشتم كه راستش را گفته باشند وقتی از در بیمارستان وارد حیاط شدیم ما را به سمت راست جایی كه سردخانه قرار داشت هدایت كردند چند قدم مانده به سردخانه یكی از پرستاران زن بیمارستان جلویمان را گرفت و گفت ورود بچه‌ها ممنوع است مادرم گفت: "اون بچه نیست" من هم با گریه اصرار كردم اجازه دهند پدرم را ببینم. پرستار وقتی اصرار و گریه‌ام را دید اجازه داد رد شوم جلوی در سردخانه تعدادی جنازه كه با پارچه سفیدی روی آنها را پوشانده بودند دیده می‌شد یك نفر مادرم را مستقیما به سمت یكی از آن پارچه‌های سفید راهنمایی كرد و پارچه را كنار زد در كمال بهت و ناباوری چهره‌ی پدرم را دیدم كه با لباس سبز پاسداری در حالی كه مشتی گره كرده داشت و معلوم بود در نفس‌های آخر ندای "ا...اكبر" بر زبان داشته با چشمانی باز به شهادت رسیده بود. مادرم با چهره‌ای برافروخته كه حاكی از بغض و عداوت نسبت به دشمنان اسلام بود و با فریادی رسا شعار می‌داد: شهیدان زنده‌اند ا...اكبر، به خون آغشته‌اند ا...كبر،  این گل پرپر شده، فدای رهبر شده. همه‌ی جمعیتی كه در آن محوطه ایستاده بودند گریه می‌كردند، من هم بغض گلویم تركیده بود و به شدت گریه می‌كردم در آن حالت به پیكر پدرم نزدیك شدم و صورتش را بوسیدم و در دلم قول دادم لباس سبزش در میان خاك‌ها مدفون نشود. پدر عزیزم كه معاون فرمانده عملیات سپاه ارومیه بود در درگیری با حزب منحله دموكرات كه در روز اول عید سال 1361 قصد برهم زدن امنیت منطقه شمال غرب ارومیه را داشتند به همراه عده‌ای از هم‌رزمانش به شهادت رسیدند  او دومین شهیدی بود كه در این خانواده تقدیم امام و انقلاب می‌شد.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 18 اسفند 1392 :: نویسنده : حسین غفاری

ما خیلی از آدمهایی را که دور و اطرافمان هستند را نمی شناسیم. نه تنها نمی شناسیم که گاه بر اساس قضاوت و برداشت دیگران از آنها ، ما هم به قضاوت آنان می نشینیم که همین اساس اختلافات زیادی می شود.

چندی پیش گوشی موبایل زنگ خورد و دیدم آقای «روح اله حضرت پور» است. از مطالب وبلاگ بیدمشک تشکر داشت و ضمناً هم اشاره ای به پدر شهیدش داشت. آخر بنده یکی از جا ماندگان قافله شهدای دره بانی هستم که آقای حضرت پور هم یکی از آن شهدا بود. راستش را بخواهید بنده همان روز با آقای حضرت پور آشنا شدم وقتی که همراه برادر شعبانی فرمانده سپاه و آقای ذاکری که الان در شورای شهر هستند آمده بودند محور دره بانی را ببینند. فردا صبح هم که ما با یک ماشین تویوتا راهی می شدیم در همان نزدیکی پایگاه رفتیم روی مین و 11 نفر شهید شدند و من ماندم. هیچکدام از آن شهدا را نشناختم. چون ما شب گذشته به آن پایگاه آمدیم. غیر از چند نفر نیروی کادر که شهید بلندرفتار هم در بین آنها بود و آقای حسین انساندوست و ذاکری بقیه را نمی شناختم. البته آقای حسین علم جو هم بود که آن شب آنها در پایگاه «کلن کانی» مانده بودند.   

به آقای روح اله قول دادم این پست را از پدر شهیدشان یادی بکنم.

نثار روح تمام شهدا خصوصاً شهدای دره بانی که مرا در جمع خود نپذیرفتند  صلواتی هدیه کنیم .

اللهم صل علی محمد و آل محمد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 12 اسفند 1392 :: نویسنده : حسین غفاری

بسمه تعالی

همیشه خانه ­های قدیمی و ویرانه برایم جذابیت مبهمی دارند. تا با چنین مکان­هایی روبرو می ­شوم سوار بر قالیچه پرنده خیال شده و تا زمان گذاشتن اولین خشت آن عمارت به عقب برمی­ گردم. فضای شلوغ و تو در توی ساختمان­های امروز که این خانه را احاطه کرده ­اند را با آن فضای خالی و سبزه ­زار اطراف آن موقع مقایسه می ­کنم. آدم­هایی که این خانه را ساخته ­اند را می­بینم. آدمهایی که در این خانه زندگی کردند. آدمهایی که این خانه را از صاحبان اصلی آن خریداری کردند. تغییراتی که در آن دادند. زمانی را می بینم که این خانه به هر دلیل از سکونت افتاد. گذر سالیانی که به دلیل اختلاف وراث بر سر ارثیه و یا کوچ صاحبان آنها به شهرهای دیگر و یا آن ور آب، بلا استفاده مانده را می بینم. کودکی را که تیرکمان به دست، هوس شکستن پنجره این خانه ارواح را می­کند. گرد و غبار زمان که آرام آرام بر سر و صورت ساختمان می­نشیند را می­بینم و دست آخر به همین زمان خودمان می­رسم و خودم را در مقابل آن خانه قدیمی می­یابم.

گاه در مقابل ساختمان­هایی می ­ایستم که خود شاهد بنای آن بودم. و یا خانه­ای را می­بینم که سال­های کودکی ­ام را در آن گذرانده ­ام. آنجا که دوربین چشمم فیلم آن سال­ها را به خوبی در تاریکخانه ذهنم بجا گذاشته است. بازی­ها، بازیگوشی­ها، شیرینی­ها و تلخی­ها و ترس­های کودکانه همه و همه در زمانی کوتاه به اکران خیالم درمی ­آیند. از خودم می­پرسم کودک این خانه چه می­داند که من در زیرپله آن خانه چه بازی هایی کردم و چه می­داند درخت توت آن خانه را چه کسی کاشته­ است.

همه چیز همینطور است. یعنی همه چیز آغاز و انجامی دارد. آغاز و انجام مصرف دارند. اما بعد از پایان، خیلی چیزها دوباره به جایگاه اولشان برمی­گردند. آجری که در بنای خانه های قدیمی استفاده شده شاید بعد از تخریب آن ساختمان در خانه های دیگری نیز بکار رود. دوباره و چند باره شاید از آن آجر استفاده شود و در نهایت بعد از خرد شدن و از بین رفتن قالب آجری­اش، به عنوان خاک رس پخته شده به طبیعت برمی­گردد و چرخه دیگری برای خود آغاز می­کند.

اما همیشه لغت­نامه­ ها برایم جذابیت ویژه ­تری دارند. نام­ها و واژه ­ها از کجا آمده ­اند. داستان نام­گذاری از کی آغاز شد. چطور شد که مثلاً نام «کاغذ» بر سر زبانها افتاد. چطور شد که «خاک» را، خاک نامیدند. «آسمان» را آسمان و ... برای اسامی نمی­توانم مانند خانه­های قدیمی تصوری داشته باشم. روزی به دوستی گفتم این کاغذ­های کوچک خرد شده سفید چیست؟ گفت اینها محل نوشتن لغت­های نانوشته است!

فرهنگستان الان دارد تولید نام می­کند. همه «رایانه» را می­شناسند. تولد این کلمه در دوران ما بوده. اما هنوز تصوری از کلماتی که روزانه از آن استفاده می­کنیم ندارم. مفاهیم و کلمات آن­قدر به هم تابیده ­اند که نمی­شود آنها را از هم جدا کرد. انگیزش­ها و حتی برخی مزه­ ها با کلمات منتقل می­شود.

نامهایی مانند علی حمدالهی، مرتضی میلانی، جلیل موذن و... با من چکار می کند. شهید و شهادت و چهره یاران و لشکر عاشورا چنان به هم تنیده اند که تا یکی را یاد می کنی همه در ذهن آدم می آیند. شاید به جلوه جمالشان پرده های غفلت برافتد تا مفاهیم و واژه ها را ببینیم.

...

واژه‌ها را باید شست.
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.
دوست را زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
از راست فریدون مصطفوی، حسین غفاری، محمدرضا پورولی
محل کانون پرورش فکری کودکان
........................................
نمی خواهم خبر مدیر کل آموزش و پرورش شدن آقای فریدون مصطفوی را بگویم که قدری این خبر کهنه است. 
و نمی خواهیم با این عکس برای خود ردپایی در اداره کل درست کنیم که هر چند دوستی ما به بیش از 25 سال می رسد. 
اما یک سوال اساسی در سیستم های مدیریتی هست و آن اینکه با تغییر افراد مشکلات سیستم حل می شود؟
از زمانی که بنده به اداره کل رفته و در هیات بدوی رسیدگی به تخلفات اداری مشغول شده ام آقایان فیضی پور، ریاضی افشار، صادقی، ابراهیمی، محمودزاده، سمرقندی و هم اینک نیز سید مصطفوی را تجربه کرده و می کنیم. 
آموزش و پرورش یک ساختار اساسی است که با تربیت و آموزش سر و کار دارد. باید مجموعه ای قوی بتواند نیروها را هدایت و رهبری کند و نیروها نیز بر اساس تخصص و نه بر اساس باند و جناح و رفاقت مسئولیت های مجموعه را دارا باشند تا بتوانیم به هدف اصلی برسیم. 
ببینیم که این دوست عزیز ما با ساختار و مجموعه چه خواهد کرد. ما که آرزوی موفقیت برایشان داریم و تا جایی که می توانیم برای کمک و یاری برای پیشبرد اهداف در خدمتش خواهیم بود. 
او که هم نفس بسیاری از شهدا بوده و یار غار آقا مش ممد باوند پور(محمدرضا باوندپور).




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 37 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :