بیدمشک
شمیم آشنای دوست

کارت ورزشی

داخل کارت

کارت ورزشی

بیرون کارت .

...........................................................................

در لابلای برخی از کارهایم، گاه  به تکه های نابی برمیخورم که دریغم آمد شما هم نبینید.

گفتگویی با بازنشستگان آموزش و پرورش دارم و باز بیماری عکسهای قدیمی و اسناد و ...

از مستندات یکی از آنها که باشد بعدا اسمش را خواهم گفت یک کارت ورزشی دیدم که بسیار مرا تحت تاثیر قرار داد.

این کارت مربوط به سال 1330 ش می باشد زمانی که آموزش و پرورش وزارت فرهنگ بود و استان آذربایجان غربی هنوز وجود نداشت و استان 4 محسوب می شدیم.

در این کارت هویت دیدم. رئیس مدرسه جایگاهی بس والا دارد. دبیر ورزش ارزش دارد و برای خودش کسی محسوب می شود.

زیباترین قسمت مطالب پشت کارت است. پیامی بسیار بلند بالا که شرحش را به عهده خود شما می گذارم. گاهی غبطه می خورم که گویا در زمان فعلی با ادعای جمهوری اسلامی ما بیگانه از این مطالبیم!!

شما که دارای این پروانه هستید

برازندگی شما موجب صدور این پروانه شده

شایسته است اندرزهای زیر را پیوسته در نظر داشته باشید.

1- پیوسته مطیع مقررات و قوانین مسابقه ها بوده و با رشادت و جوانمردی و کردار نیک بکوشید تا در مسابقه ها موفق شوید.

2- از غرور بپرهیزید و در مقابل موفقیت  فروتن و با همه کس مهربان باشید.

3-  اماکن و محافل مخرب اخلاق، جای شما نیست. از این اجتماعات تا پایان عمر گریزان باشید.

شما فرد نیرومند و فعال کشور هستید. نیروی خود را برای افتخار و سربلندی میهن مصرف کنید. 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
جونم برات بگه که روز چهارشنبه و پنجشنبه 28 و 29 آبان رفتیم تبریز برای یک دوره آموزشی که از سوی هیات عالی نظارت گذاشته بودند برای هیئت های رسیدگی به تخلفات اداری استانهای آذربایجان غربی و شرقی و اردبیل.
البته همانجا دوست بسیار عزیزم آقای مهدی غنی زاده را دیدم که زمانی در پایگاه شهید مهدی امینی ارومیه با هم بودیم کلی خوش و بش کردیم و یک عکس هم با هم گرفتیم 
مهدی غنی زاده
من و آقای مهدی غنی زاده که الان رئیس بیمارستان سیدالشهدای ارومیه است

برنامه در صبح بود و بعد ازظهر کلاسی نداشتیم و با دوستان همسفر رفتیم در خیابانهای تبریز  گشتی بزنیم. 
وسط راه من برای خرید چند کتاب از دوستان جدا شدم. 
رفتم کتابفروشی شهید شفیع زاده و سراغ کتاب های آقای رحیم صارمی را گرفتم. نه رحیم آقا را می شناخت و نه کتابهایش را داشت!
کتاب «راهیان شط» را دیدم که در باره شهیدان حمید و مهدی باکری بود. کتاب خشتی کوچکی با 132 صفحه  که نوشته عبدالمجید نجفی بود.
خاطرات و روایت های کوتاهی را در قالب داستان نوشه بود که جالب بود برایم.
راهیان شط
از  آنجا خارج شده و به طرف میدان ساعت رفتم که تبلیغات شهری جالبی مرا واداشت که از آن عکس بگیرم:
اینجا شهر تبریز است 
شهر سرداران عاشورایی
شهید حمید باکری
... برای من که اهل ارومیه بودم و سنگ شهیدان باکری را به سینه می زنم این تبلیغات بیچاره ام کرد. و چقدر تاسف خوردم که در ارومیه حمید غریب است. هرچند روی دیوار بانک صادرات عکسی هم از اوست اما...
حمید باکری

حمید باکری

از آنجا دور زدم و آمدم در یک کتابفروشی دیگر کتاب آذربایجان از سلطنت رضا شاه تا دولت پیشه وری (1304 تا 1324 ش) را خریدم. کتابی در قطع وزیری و 318 ص نوشته آقای رضا محمدی . مطالبی از ارومیه هم داشت که گرفتم مطالعه کنم.
کتاب دیگری هم خریدم به نام والیان آذربایجان از 1304 الی 1320 نوشته حبیب شیری آذر بود. این کتاب را نزد آقای عقلمند دیده بودم برای استفاده های منبعی خریدم. 
برگشتم و رفتم دنبال دوستانم که در خیابان تربیت بودند. چند مجسمه در خیابان تربیت بود که بیش از مغازه ها چشم مرا گرفت و شروع کردم عکس گرفتن. خستگی را از تنم در می کردند. 
گویی آدمهایی به قدمت تبریز همانجا بودند. تصویری ماندگار که در ارومیه کمتر به آن پرداخته می شود. 
شما را مهمان این ضیافت می کنم.
مرد کفاش
مرد کفاش

مرد سلمانی
سلمانی در خیابان

فرش فروشان دوره گرد

فرش فروشان دوره گرد

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 27 آبان 1393
دعوت نامه ای آمد که شما به وبلاگ درد دل جانبازان دعوتید. 
امتثال امر نمودیم و سری به وبلاگ زدم .
از اینجا و از آنجا جمع آوری شده .
کار خوبی بود . امیدوارم که موفق باشند . 
من هم شما را دعوت می کنم که از آنجا دیدن فرمائید.
فعلا که نمی شناسمشان .
هر که هست، هر کجا هست موفق باشد. 
اگر کمی هم خودشان تحقیق کنند و تولیدات خودشان را بگذارند بد نیست...
آدرس سایت : 
janbaz.blogfa.com
روی عکس کلیک کنید 


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

نقش فرهنگیان ارومیه در انقلاب اسلامی
بالاخره این کتاب به پایان رسید حالا باید دنبال کارهای نشر آن برویم تا بتوانیم آن را برای رونمایی در دهه فجر آماده کنیم. این مختصر رونمایی را در حد وبلاگ اینجا می گذارم . البته آقای فریدون سید مصطفوی قبلاً در نشست با بازنشستگان آن را لو داده بود. پزوهش و پاورقی های بخش اول و انقلاب اسلامی ارومیه به روایت اسناد ساواکش به عهده من بوده که برای اداره کل آموزش و پرورش کار شده است. 

بخشی از مقدمه ای که بر این کتاب زدم را می آورم:

در یک مقطع خاص، فرهنگیان ارومیه در قالب یکسری اعتراضات صنفی، تشکل عمده ­ای را شکل دادند که بعد از حمله چماقداران به ارومیه این اعتراضات به تحصن در دادگستری انجامید که سیر تحولی خود را همانجا آغاز و از یک اعتراض صنفی به اعتراض اجتماعی و از مدیریت یکسری افراد حزبی به سمت اتحاد با روحانیت کشیده شد. به نحوی که پس از اتمام تحصن، افراد به سمت مسجد اعظم حرکت و با مردم و روحانیت تجدید میثاق می­کنند.

تحصن به عنوان نقطه عطفی توانست تمام اقشار و صنوف را متوجه آنجا نموده و همین بهانه شد تا همه اطلاعیه­ها و بیانیه­ها به آن سمت متمرکز شده و همانجا به نوعی به کانون مبارزات مردمی تبدیل ­شود. نگاه دوباره به اوضاع و احوال آن دوره به بهانه باز نشر این جزوه که توضیحات آن خواهد آمد، حفظ برگی از افتخارات انقلاب اسلامی در ارومیه می­باشد.

در مطالعه پایان نامه آقای آسیوندزاده و کتاب انقلاب اسلامی در ارومیه متوجه یکی از اسناد شدیم که به وفور از این منبع آدرس داده شده بود. به جستجوی این مأخذ که «مسیر مبارزات مردم ارومیه در انقلاب اسلامی و نقش فرهنگیان این شهر» نام داشت و بنا به مستندات از سوی روابط عمومی اداره کل آموزش و پرورش منتشر گردیده بود، پرداختیم واین جزوه منتشره را از آقای «علی خادم» از پژوهشگران به نام و فرهنگی ارومیه دریافت کردیم.

این مجموعه که در قالب یک جزوه در قطع کاغذ A4، با ماشین تحریر تایپ شده و کپی گردیده بود به دست آمد. هرچند این جزوه حاوی مطالب ارزشمندی است که به آن خواهیم پرداخت لکن از کیفیت مناسب فیزیکی برخوردار نبوده و خطوط چاپی در برخی جاها ناخوانا بود. این جزوه مربوط به اواخر سال­ 59 و اوایل سال 60 می­باشد و بنابر اطلاع در تیراژ پایین تکثیر و منتشر شده بود.

به لحاظ شرایط و جو حاکم سال­های 60-59 در این جزوه از بکار بردن نام اشخاص مگر در موارد بخصوص خودداری شده است. چه اینکه خیلی از افراد بعد از انقلاب به گرایش­های سیاسی متفاوتی کشیده شده و یا در کسوت برخی از احزاب بودند که در آن دوره خوشایند روند انقلاب نبودند. هرچند در نقل تاریخ باید منصف بود و نقش هر یک از افراد را از هر گرایش و هر مذهب و عقیده بیان نمود. البته سیر جریان انقلاب، خاستگاهی اسلامی و مذهبی داشت و عمده هدایت­گران آن نیز روحانیون بودند که در رأس آنها نیزحضرت امام خمینی(ره) قرار داشت.

در بازخوانی این جزوه که به عنوان بخشی از اسناد انقلاب اسلامی در ارومیه است سعی بر این بود که خود جزوه بدون هرگونه دخل و تصرف به عنوان متن اصلی دوباره حروف­چینی شده و در قالب کتاب به کتابخانه­ها و مراکز تحقیقاتی و پژوهشی سپرده شده و در دسترس عموم قرار گیرد. از سوی دیگر افراد و وقایعی که در این جزوه ذکر شده­اند با دیگر منابع در دسترس و مصاحبه­های انجام شده به شرح و تفصیل آنها پرداخته تا خواننده نگاه منطقی به زمان وقوع و افراد پیدا کند.

شاهد برخی از مطالب جزوه، روایت ساواک از آن موضوعات بود که در ابتدا به همان اسناد ساواک اکتفا گردید لکن در ادامه بررسی اسناد ساواک به مطالبی برخورد شد که لازم بود به عنوان تکمله این جزوه که حالا مقرر شده بود به زیور طبع نیز آراسته شود از مجموع 25 جلد کتب «انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک» وزارت‌ اطلاع‍ات‌، م‍رک‍ز ب‍ررس‍ی‌ اس‍ن‍اد ت‍اری‍خ‍ی‌، تمام موضوعات مربوط به آن دوره (سال 57) استخراج و به صورت مستقل در انتها الحاق گردید که خود این مجموعه می­توانست به تنهایی «انقلاب اسلامی در ارومیه به روایت اسناد ساواک» نام گیرد. درکنار این اسناد از بولتن خبرگزارى پارس و روزنامه اطلاعات نیز برای مستند سازی بهره کافی برده شد.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
جمعه 23 آبان 1393
دیشب مراسم هشتمین سالگرد ارتحال آمشمد باوند پور برگزار شد. 
این مراسم در سالن کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ارومیه و با حضور دوستان و یاران ایشان برگزار شد. 
در این مراسم من نیز یک داستان خواندم  که برای این پست می گذارم. همه اش سه دقیقه طول کشید :

«آشنا»

با تمام نداری­هایش ساخته بود.

با همه دست های خالی­اش وقتی عصر به خانه برمی­گشت.

کار برای یک کارگر ساختمانی یعنی در گوشه­ای از خیابان، کنار دیگر کارگران بایستی تا کسی بیاید و انتخابت کند برای کار. گاهی نیز بنایی برایش مدتی، کاری جفت و جور می­کرد.

زن شعله های اجاق خانه­اش را با آنچه مرد به خانه می­آورد، کم و زیاد می­کرد.

سوز پائیزی نیمه­های آذر ماه می­وزید که آن اتفاق افتاد. بشکه زیر خرپا جا خالی داد و مرد به پایین افتاد. تمام ایستادن­هایش را در کنار خیابان، به دیگر کارگران بخشید. خاموشی مرد تمام برگ­های امید زن را خزان کرد. پنجمین سال زندگیشان بود و تازه خبردار شده بودند که مسافری در راه دارند. فکر گریه­های شبانه و ونگ و ونگ بچه پیشاپیش فضای خانه را پر کرده بود. اما امروز پائیز پشت خود را به پشت سکوت سرد خانه زن داده بود.

آفتاب که پنهان شد تاریکی هم به سکوت سرد و پائیزی خانه اضافه شد. با روشن شدن چراغ­های کوچه، سایه روشن­های غریبی چون تصاویری موهوم به تنهایی زن هجوم آوردند. سومین روز خاموشی مرد در تقویم زندگی زن ورق زده می­شد. وقتش رسیده بود که چادر همت به کمر بندد و غمهای خانه را جارو بزند. در کوچه پس کوچه­های ذهنش دنبال کار می­گشت که صدای زنگ در خانه به صدا درآمد.

صدای اذان مساجد محله از دور و نزدیک در هم پیچیده بود. یکی تازه «الله اکبر» می­گفت و یکی به «حی علی خیرالعمل» رسیده بود. همیشه در همین اوقات بود که مرد به خانه برمی­گشت و زن، با روشن کردن چراغ­های خانه به استقبال شوهرش می­رفت.

تا در را باز کرد مردی چارچوب در را پر کرد. بادگیر خاکی رنگ بلندی پوشیده بود با یک شلوار سربازی و نیم پوتین هایی که او را بیشتر شبیه یک کوهنورد نشان می­داد. اولین باری بود که زن او را می­دید. نصفه گونی برنج و روغنی در یک دست و یک بسته نان در دست دیگرش داشت. مانند روزهایی که شوهرش دستمزد چند روزه­اش را یکجا می­گرفت و دست پر به خانه برمی­گشت.

مرد حرف­هایش را با سلام و تسلیت آغاز کرد و گفت اینها قابل شما را ندارند. نگران نباشید ما در خدمت هستیم. من از دوستان شوهرتان هستم. فعلاً اینها را بگیرید خدا کریم است.

به کارگر جماعت، شبیه نبود و زن نمی­دانست کی و چگونه با مردش آشنا شده بوده است. مرد کوهنورد نان را به دست زن داد و برنج و روغن را هم کنار در، بر زمین گذاشت. کاغذ کوچکی درآورد و رویش شماره تلفنی یادداشت کرد و زیر آن شماره هم نوشت:

مدرسه روستای بند، محمدرضا باوندپور!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
یکشنبه 18 آبان 1393


از بچه ها شنیدم تبریز برای شهدای غواص یادواره گذاشته و کتابی هم چاپ کردند. 
به آقا رضا جهانبخش زنگ زدم که از آقای حبیب الهی برای ما هم یکی از آن کتابها را بفرستد. 
امروز آقا رضا با یک کتاب (آلبوم عکس شهدای غواص) آمد و نشستیم خاطراتمان را دوباره مرور کردیم. 
عکس شهید مرتضی میلانی وقتی در گردان حبیب بود را هم در آنجا دیدیم. 
هر چند فایل عکس شهدای غواص را داشتم ، اما کتاب یک چیز دیگر است. 
با خودم می گویم ارومیه چقدر در این زمینه ضعیف است!!
غیر از آن آلبوم عکسی که من برای شهدای پایگاه ثارالله زدم (قبیله خورشید) تا حالا هیچ آلبوم عکسی منتشر نشده .
آنقدر پولهای بی حساب و کتاب در جاهای مختلف خرج می شود که می شد این آلبوم ها را زد و منتشر کرد. 
چند قطعه عکس از انقلاب اسلامی در ارومیه لازم داشتم با هزار مصیبت رفتیم از آرشیو صدا سیما از فیلم های آن زمان برداشتیم. 
می گفتم اینها را چرا منتشر نمی کنید که در دسترس همه باشد . می گفتند اینها محرمانه است!!!!!!
چندین بار در مراکز مختلف می گفتم بابا چند تا عکس را هم که داریم نمایشگاهش را که می گذارید همانها را چاپ کنید بگذارید همه این عکس ها را داشته باشند . متاسفانه هیچ حرکتی نشده. 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
پنجشنبه 15 آبان 1393
شهید ابراهیم عبادی
داشتیم عکس می گرفتیم که آمد و گفت: مهدی یک عکس تکی از من بگیر
بعد از گرفتن عکس  گفت : وقتی این عکس ها را ظاهر کردی این عکس تکی مرا بفرست برای مادرم.
اهل ارومیه نبود و از بچه های مراغه بود. 
در گردان صاحب الزمان(عج) لشکر 31 عاشورا ، قبل از عملیات کربلای 5 با هم بودیم. 
تنها یک روز به عملیات مانده بود. 
شاید خیلی ها این حرف ها را می زدند. اما «ابراهیم عبادی» این حرف ها را خیلی جدی زد و گفت خواب دیده است که به آرزویش می رسد. 
همان شب فانوسقه عراقی را هم که به کمر داشت درآورد و عوض کرد. 
گفت نمی خواهد هنگام شهادت چیزی از عراقی ها همراه داشته باشد. 
وقتی داشتیم راهی می شدیم برای عملیات آمد و دوباره گفت نمی خواهد عکس را بفرستی!
گفتم چرا؟
گفت می ترسم همین عکس باب غصه هر روز مادرم شود. 
و فردایش در عملیات شهید شد. 
(مصاحبه با مهدی جوان )


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 10 آبان 1393

شهید یونس مظهر صفاری 

خاطره مجید مظهر صفاری از شهید یونس مظهر صفاری

زمستان سردی بود

برف همه جای کوچه را پوشانده بود

بچه های محل سرسره بازی می کردند و گاهاً لیز می خوردند و لباسهایشان خیس می شد. در این میان شهید یونس صفاری گفت بچه ها من می روم هیزم میارم، آتش روشن کنیم هم گرممان بشود هم شلوارمان را خشک کنیم

 برای شعله ور کردن آتش از نفت استفاده کرد. در اثر عجله و برای فرار از  شعله،  نفت به شلوارش ریخت.  

حالا مشکل دو تا شد، هم شلوار خیس آب و هم شلوار خیس نفت. به همین جهت نزدیک آتش  آمد تا شلوار خیس توی پایش را خشک کند؛ غافل از آنکه آتش به شلوار رسید و در اثر بخار نفت شلوار هم به سرعت مشتعل  شد تا خواست شلوار را از پایش در آورد پایش به کلی سوخت.

 بچه ها تا رسیدند کمک کنند کار از کار گذشته بود . 6 ماه طول کشید تا جراحت سوختگی پا ترمیم شود.

تازه به سن بلوغ رسیده بود که رفت سپاه

برای حفظ اسلام  احساس تکلیف می کرد و به عملیات سپاه ارومیه می رفت و به صورت نیمه فعال با بچه های عملیات به امور نگهبانی و  شرکت در حمله به ضد انقلاب دمکرات مناطق کردنشین همت می کرد .

در عملیات پاکسازی مناطق هشتیان و سرو به فرماندهی شهید مهدی باکری شرکت کرد و در حین حرکت به سمت مرز در یکی از جاده ها مورد کمین ضد انقلاب قرار گرفت ولی با زبردستی راننده وانت تویوتا که در پشت وانت سوار بودند سرعت را کم نکرده و با حرکت همراه شلیک از پشت وانت توسط یونس و بقیه رزمندگان اسلام توانستند از کمین دشمن جان سالم بدر برند

در این درگیری شهید یونس صفاری از ناحیه کتف مورد اصابت سطحی  گلوله قرار گرفت که خیلی آسیب به او نرسید.  سرانجام این شهید عزیز پس از دو سال فعالیت شبانه روزی در جبهه های کردستان در تاریخ 1361/6/2 در منطقه 14 شهید سیلوانا در روستای حکی ارومیه به طرز وحشتناکی توسط حزب تروریست و شکنجه گر منحله دمکرات کردستان پس از تحمل شکنجه های فراوان به همراه 13 همرزم شهیدش به ملکوت اعلی پیوست .

چهره ها قابل شناسایی نبود

شهید یونس را از همان پای سوخته دوران کودکی شناسایی کردند.

 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 44 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی