
اواخر اسفند 59، منطقه عملیات فتح المبین، بعد از عملیات شب اول
از آخر جلیل بختیاری،شهید مجید امینی فر، مهدی جستجویی، حسن حیدری، ؟

اواخر اسفند 59، منطقه عملیات فتح المبین (یک سطل برنج و نان خشک قبل از عملیات )
از راست سیروس صادقی، علیرضا علی نژاد، مهدی جستجویی، جلیل بختیاری، حسن حیدری، ؟، شهید رحیم لاهیجانی

اواخر اسفند 59، منطقه عملیات فتح المبین، قبل از عملیات
از راست سیروس صادقی، علیرضا علی نژاد، مهدی جستجویی، (ایستاده)حسن حیدری شهید مجید امینی فر،؟ ، شهید رحیم لاهیجانی، جلیل بختیاری، ؟
(روایت یکی از دوستان)
اواخر سال 59 بود که یک مینیبوس از جهاد گرفتیم و 14 نفری از ارومیه و چند نفری هم از تبریز برداشتیم و رفتیم جنوب. بوی عملیات میآمد و ما راهی تیپ المهدی شدیم که حسن شفیع زاده فرمانده آن بود . آمدیم صفی آباد، از آنجا هم به سایت 4 و سایت خیبر و بعد هم خط مقدم بود.
شناسایی ها شده بود و منطقه را هم دیدیم. شفیع زاده توضیحات لازم را دادند. قرار شده بود که در قالب یک تیم داخل خط نفوذ کنیم و از یک بستر خشک رودخانه ای کوچک که نقطه کور عراقیها بود وارد محور عملیاتی شویم و تا پل رفاعیه پیش برویم. بعد از درگیری ما هم عملیات آغاز می شد.
با اینکه شناسایی ها انجام شده بود و معبری هم ایجاد شده بود، اما همان شب راه را گم کردیم. بی سیم زدیم روی آن بخشی که قرار بود عمل کنیم خمپاره منور بزنند. چند خمپاره زده شد و دوباره جهت را پیدا کردیم. حوالی ساعت 5 صبح رسیدیم به محلی که قرار بود عمل کنیم. تیم به دو قسمت شد و به صورت گازانبری عمل کردیم.
در تیم ما شهید سعید طلیسچی، حسن حیدری ، شهید رحیم لاهیجی(از تبریز)، علیرضا علی نژاد، جلیل بختیاری ، شهید مجید امینی فر، مهدی جستجویی، غلامرضا حنایی و چند نفر دیگه از بچه های جنوب بودند.
در همان اول درگیری 11 نفر اسیر گرفتیم و بقیه هم از همان راه نهر خشک فرار کردند. عملیات شروع شده بود اما خط کامل نشکسته بود. بی سیم زدند که برگردیم. دو تیم که به هم رسیدیم فهمیدیم سعید مجروح شده و مانده خط، یکی از بچه های جنوب گفت سعید به ما قسم داد که به شما نگوئیم تا مانعی برای رفتن نباشد.
شب دوم دوباره به همان نقطه عمل کردیم. ما بیشتر از دیگران به آنجا آشنا بودیم. حدود ساعت 3:30 نیمه شب درگیر شدیم. حدود 32 نفر بودیم. عراقیها توی کانالی به ارتفاع یک و نیم متر بودند و ما داخل عوارض طبیعی زمین. با دوشکا و تیربار و هرچی دم دستشان بود به ما تیراندازی میشد. خیلی از بچه ها شهید شدند . رحیم لاهیجانی که افتاد ، آمدم اورا به سمت گودی بکشم که خودم را هم زدند. سینه و ریهام سوراخ شده بود و خون زیادی از من می رفت . شاید تا دو ساعت بیهوش بودم . عراقی ها تا بالای سرما آمده و حتی به برخی تیر خلاص زده بودند. بیهوا نیم خیز شدم. چشم هایم را چرخاندم بین نیروهای خودی و عراقی ها مانده بودیم. از طرف نیروهای خودی اشاره می کردند که به سمت آنان بروم. نای حرکت نداشتم . بلند شدم و دویدم . چند قدم رفتم و تلو تلو خوران به زمین خوردم. رگباری به سویم آمد اما هیچکدام به من نخورد. یک درجه دار لشکر 77 خراسان به سمت من دوید و مرا به دوش خود کشید و سینه خیز مرا نجات داد.
بهیاری از همان نیروهای لشکر پیراهنم را قیچی کرد و پانسمانم کرد و بعد هم با یک آمبولانس مرا به بهداری و بعد مرا به مشهد منتقل کردند.
بعد از حدود 11 ماه رفتیم برای والفجر مقدماتی . حال جسمی ام خوب نبود برای همین فرستادنم بهداری برای رانندگی آمبولانس. جلال حنایی خیلی اصرار داشت موقعیت عملیاتی فتح المبین و محل درگیری ما را ببیند. در برگشت از خط تا صفی آباد رفتیم موقعیت را ببینیم. داشتم توضیح می دادم که از کجا شروع شد تا به محل مجروحیتم رسیدیم و داشتم ماجرا را تعریف می کردم اینجا مرا پانسمان کردند که دیدم گوشه پیراهنی از زیر خاک پیداست. گفتم انگار این پیراهن من است که دوستان خندیدند و گفتند این حرف دیگه نوبره. پیراهن را کشیدم بیرون دست در جیبش کردم و کارت اداره نوسازی مدارسام بیرون آمد. پیراهن خودم بود. در جیب دیگرش ساعت و حلقه نامزدیام را هم پیدا کردم. هنگام عملیات سه ماه بیشتر نبود که ازدواج کرده بودم. تکانی به ساعت دادم، شروع کرد به کار کردن. واقعه عجیبی بود و باورمان نمی شد. هنوز هم آن یادگاریها را در منزل داریم.
نوشته شده در تاریخ جمعه 18 فروردین 1391 | توسط:
حسین غفاری | |
نظرات()