با خودم فكر می كردم كه بالاخره هر آموزه ای كه ما ارائه می دهیم خودش را در یك جایی بروز می دهد . همین خیابان خودش داستانی است. وقتی در خیابان راه می رفتم به نظرم رسید كه برخی از مقاله ها را باید در خیابان نوشت.
باید همین پوشش مردم ، تابلوهای مغازه ها و حتی نامهایی كه برای آن انتخاب كرده اند، وضعیت سر و وضع آدمها و بهایی كه به برخی چیزها می دهند خودش یك عالمه مسایل اجتماعی را نمایان می كند.
خیلی برایم جالب بود كه در یكی از مسابقات دانش آموزی وقتی اعلام می شود كه برندگان می توانند از چند مرجع موجود هر كدام از رساله ها را بخواهند برایشان تهیه شود كه شش نفر رساله آیت الله صانعی را درخواست می كنند و به مجرد تهیه و ارائه آن رساله ها به دانش آموزان حراست اداره مورد نظر اقدام به گزارش تخلف فرد می نماید!
عجب حكایتی است كم كم حركت های جناحی تاثیر خود را در دینداری هم نمایان می كند. هرچند بنده خودم مقلد حضرت آقا مقام معظم رهبری هستم و در همان دوران دانشجویی در تهران با حضرت آقا مكاتبات فقهی زیادی داشتم و ایشان را مرجع خود انتخاب كردم . اما انتخاب مرجع به عهده خود مكلف است؟!
از رساله اجوبه الاستفتائات مقام معظم رهبری :
س 24: بعد از احراز صلاحیت مجتهدى براى مرجعیت تقلید بوسیله شهادت دو فرد عادل، آیا لازم است در این باره از اشخاص دیگر نیز تحقیق كنم؟ ج: شهادت دو فرد عادل و اهل خبره بر صلاحیت و جامع الشرائط بودن مجتهد براى جواز تقلید از او كافى است و تحقیق از افراد دیگر لازم نیست.
از رساله امام خمینی ره
2 تقلید در احكام عمل كردن به دستور مجتهد است. و از مجتهدى باید تقلید كرد كه مرد و بالغ و عاقل و شیعه دوازده امامى و حلال زاده و زنده و عادل باشد. و نیز بنابر احتیاط واجب باید از مجتهدى تقلید كرد كه حریص به دنیا نباشد و از مجتهدین دیگر اعلم باشد، یعنى در فهمیدن حكم خدا از تمام مجتهدین زمان خود استادتر باشد.
3 مجتهد و اعلم را از سه راه مىتوان شناخت: اول: آنكه خود انسان یقین كند، مثل آنكه از اهل علم باشد و بتواند مجتهد و اعلم را بشناسد. دوم: آنكه دو نفر عالم عادل كه مىتوانند مجتهد و اعلم را تشخیص دهند مجتهد بودن یا اعلم بودن كسى را تصدیق كنند، به شرط آنكه دو نفر عالم عادل دیگر با گفته آنان مخالفت ننمایند. سوم: آنكه عدهاى از اهل علم كه مىتوانند مجتهد و اعلم را تشخیص دهند و از گفته آنان اطمینان پیدا مىشود، مجتهد بودن و یا اعلم بودن كسى را تصدیق كنند.
حالا دیگه كارها تخصصی شده ، آنقدر تخصصی كه برخی وقتها خود متخصصین هم نمی فهمن چی میگن . فقط به آنچه كه برایشان دیكته می شود تكیه می كنند و حرف می زنند . مثل بحث داغ یارانه ها و هدفمند كردن آن.
البته هیچ آدم منصفی پیدا نمی كنید كه بگوید هدف مند كردن چیز بدی است. اما اجرای آن و خلوص در آن عمل مهم است. یعنی واقعاً بحث دادن یارانه درست باشد و دروغ و فریب نباشد . تا بعد از مدتی بگوییم چه كشكی و چه پشمی :
چوپانیگله را به صحرا برد به درخت گردویتنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردومشغول شد كه ناگهان گردباد سختی درگرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخهای را كه چوپان روی آن بود به اینطرف و آن طرف می برد. دید نزدیك است كه بیفتد و دست وپایش بشكند. در حال مستاصل شد..... از دور بقعه امامزاده ای را دید وگفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، ازدرخت سالم پایین بیایم. قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخهقوی تری دست زد و جای پایی پیداكرده و خود را محكم گرفت. گفت: ای امامزادهخدا راضی نمی شود كه زن و بچه منبیچاره از تنگی و خواری بمیرند وتو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می دهم و نصفی همبرای خودم.... قدری پایین تر آمد. وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطورنگهداری می كنی؟ آنهار ا خودم نگهداری می كنم درعوض كشك و پشم نصف گله را به تو میدهم. وقتی كمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمیشود كشكش مال تو، پشمش مال من بهعنوان دستمزد. وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایشبه زمین رسید نگاهی به گنبدامامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟ ما از هولخودمان یك غلطی كردیم غلط زیادی كه جریمهندارد. كتابكوچه ، احمد شاملو
... پدرش می پرسید كجا بودی ؟ زهره ترك شدیم ، در این هوای توفانی ، زیر باران و تگرگ، معلوم است كجا رفته ای ؟!
رعد و برق، گاه اتاق را نور باران می كرد و جوان را از جا می كند. ولیسكوت اش نمیشكست و زیر چشمی، پدر را نگاه می کرد. آرامش رهیده درچهره اش ، پدر ش را آرام ساخت .
او دست به سینه گذاشت و اتاق را ترك كرد ، از سراضطراب ، كفش هایش را نمی توانست بپوشد ، تا مادرش را دید گفت : مادر، پدر را دلگیر كرده ام ، بگو حلالام كند، شما كه می دانید من شبها كجا می روم ! مگر به خانه ی خدا رفتـن، دل نگرانی دارد ؟
چشمان مادر، فرزندش را بدرقه كرد و او در تاریكی شباز خانه رفت.در هم چون، شبی بود كه چون، باران بارید ،مثل رعد، در آسمان غریدو در میان كوه های بلند سومار بر سر دشمن فرود آمد، عقدهی كربلا را با عقیدهی روشناش برملا كرد تا تاریخ بداند،از این پس چگونه از مسلم ها، بنویسد و مردمان روزگار نیز بفهمند كه زخمهای تنهایی مسلم، در كوفه، چه جان سوز بودند!!
نگاه اش را با رزمنده ی زخمی، گره زد و با شره خونی كه از بدن اش بیرون می زد، خودش را سپر همرزم اش كرد تا خودش آزاد بمیرد و اوآرام بماند.
امروز، همرزم او معلوم نیست، كجاست؟ آیا او نیز به راه او رفته و یا مانده و خاطره بهروز را، درزندگی اش، نشا می كند و در هر شب بارانی ،همصدا بامادر بهروز، چشمان اش را بارانی می كند.(از دوست بسیار عزیزم توحید اصغرزاده)
خیلی وقت ها برخی كارها از افرادی پسندیده نیست. همین كارها شاید برای افرادی هم مشكلی نداشته باشد. می گوید : حسنات الابرار سیئات المقربین. مثلا من در خیابان نوشابه بخورم مشكلی نیست، اما اگر یك روحانی با عمامه و قبا و عبا بایستد در كنار خیابان و شیشه نوشابه بدست بگیرد، این كار زشت است والا نوشابه خورد كه مشكلی ندارد.
حالا وضعیت ما هم بدین شكل است. یك دعوای خانوادگی بر اثر افراط و تفریط های مریدهای نااهل و بعضاً هم مرادهای خودپسند و عدم تمایز گروهها ، نفوذهایی پدید آمد كه امام راحل سهل است به امام حسین علیه السلام كه جان ما شیعیان است اهانت شد. برای برخی آب از آب هم تكان نخورد.
خیلی باید مراقب باشیم كه بسیاری از این ریزش ها در محیط كار با خویشان و دوستان اتفاق نیافتد . می بینی بر اثر یك انتقاد به آدم انگ كفر و خروج از راه ولایت را می زنند. باید خیلی مراقب بود كه خودمان را منسوب به ولایت فقیه نكنیم و از این سو برای ولی فقیه دشمن تراشی كنیم.
در همان زمان امام (رض) عده ای می خواستند كه سر به بدن منتظری نباشد امام فرمودند شما بروید و در حوزه فعالیت كنید كاری به كار سیاست نداشته باشید. در قضایای بعد از انتخابات عده ای گفتند مثلاً آقای دستغیب نباشد، مقام معظم رهبری اجازه ندادند.
همه این ها بخاطر اینست كه بگویم برخی تندروی ها باعث شكاف اجتماعی می شود.اما با دوستی ، صحبت سازنده و رفاقت می شود در كنار یك دیگر باشیم و همدیگر را از هم نرنجانیم . بالاخره هرچه باشد با بسیاری از این افراد ما یك زمینه مشترك داریم و همه آن را قبول دارند. مثل بحث جبهه و جنگ و امام راحل كه متاسفانه اخیرا برخی از فرماندهان جنگ را هم قربانی این خط كشی ها می كنند و گاهی هم رسانه ملی به آن دامن می زند.
ایام سگواری اباعبدالله الحسین را به همه عزیزان تسلیت عرض می نمایم. امیدوارم دعاگوی ما هم باشید. ما هم عامل به دانسته هایمان.
استاد ما می گفت مگر حتماً باید امام معصوم یا یك استاد برجسته بیاید و به ما بگوید دروغ حرف نزن، غیبت نكن ، نماز اول وقت بخوان و... اینها را كه خودمان می دانیم. اگر به همین دانسته ها عمل كنید سیر الی الله شما آغاز شده و هر وقت لازم باشد استاد هم به آدم می دهند.
استاد ما حجت الاسلام فاطمی نیا یك جمله ای از امام علی علیه السلام نقل می كرد كه در جنگ جمل یا صفین گفته بود خدایا اگر ما پیروز شدیم ، كمك مان كن كه از ظلم و تعدی در امان باشیم. این خیلی حرف بزرگی است.
آدم باید مواظب خودش باشد كه به آرمان های خود توهین و اهانت نكند. امروز روزی است كه باید هر آزاده ای نسبت به تعدی و اهانت به امام راحل ناراحت و غمگین باشد. اما باید این را هم در نظر گرفت كه مواظب باشیم به ایده ها و آرمان های امام هم این چنین حساس باشیم.
خودمان خیلی آدمها را دیدیم كه تاسوعا و عاشورا آنقدر بر سر و سینه می زنند ولی تا چند روز محرم گذشت از هر كثافت كاری كه بگویی سر در می آورند. حالا برخی اینطوری شده اند چند روزی تا حرف امام و پاره كردن عكس امام است خودشان را می كشند و بنر و اطلاعیه می چسبانند. اما ایده های مكتبی امام یادشان نیست. این می تواند نوعی ریاكاری و بی محتوایی را رواج بدهد .
خداوند ما را عامل به دانسته های حق قرار دهد. و نان به نرخ روز خور نباشیم.
برگ
درخواستم تو دستم بود و دلم در بی قراری. دل دل می كردم كه این درخواست را بدم یا
ندم . در یك لحظهبالاخره برگه را دادم و
حالا نمی دونستم خودم را راضی كنم به نتیجه بررسی . موافت می شد و یا نمی شد. اگر
نمی شد مهلتی دوباره به من داده می شد و اگر موافقت می شد؟!
این
هیاتی كه من درخواستم را داده بودم ، هیاتی بود كه در صورت موافقت آنها كه خواسته
بودم مرا بكشند! مرا اعدام می كردند و در واقع به صورت توافقی مرا می كشتند.
از
دنیا خسته شده بودم ولی آن طرف موضوع هم برایم روشن نبود . حالا اگر قرار بود
بمیرم چه اتفاقی برایم در آن سوی دنیا در انتظارم بود. ابهام و دلهره قرارم را
گرفته بود.
ناگهان
از داخل برایم خبر رسید كه با درخواست شما موافقت شد.
دیگر
نمی شد زیر حرفم بزنم . از این طرف هم ناگرانی عذابم می داد . به هیچیك از داشته
هایم نمی توانستم دل خوش كنم. كه یك دفعه فردی آمد و گویی حق وتو داشت. تمام
برگهای موافقت را از دست هیاتی ها گرفت و گفت : كی به شما گفته با مرگ این فرد
موافقت كنید. فعلاً قضیه منتفی است.
فرصتی
دوباره برایم حاصل شده بود. اما زیاد خوشحال نبودم چون فرصت سوزی های دوباره هم به
سراغم می آمد. سنگینی شدیدی احساس كردم كه روشنایی جلوی چشمانم ظاهر شد و گوشهایم
چیزهای دیگری شنیدند ما بین خواب و بیداری اسیر شده بودم كه بیداری غلبه كرد و از
خواب پریدم.
الان
دارم به خواب و یا به عبارتی دیگرگونه به واقعه اتفاق افتاده فكر می كنم. اگر این
موضوع واقعیت داشت چه می شد...