خرمشهر

سلام.

هر چند دیر شد اما حیفم آمد چند تا عکسی که از بچه های خودمان از فتح خرمشهر داشتم را اینجا نگذارم.

حاج رسول محمدزاده در حالی که روزنامه بدست دارد و دارد اخبار فتح خرمشهر را پیگیری می نماید دیده می شود:

دوستان دیگر هم مثل حمید نجف پیر و مجتبی فوقی در عکس زیر در حال خوردن آبدوغ

سید حیدرزاده و رسول و سعید نوری هم در عکس زیر هستند

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 5 خرداد 1391    | توسط: حسین غفاری    |    | نظرات()

معامله!

عکسی از حیاط خانه ای که بدان دلبسته بودیم اما به دیگران سپردیم

از راست من و توحید اصغرزاده دوست بسیار عزیزم

چند روز پیش خانه را فروختیم.

چقدر روی سود و زیان آن بحث کردیم!

مکدر شدم

این همه در معامله با خدا ضرر کرده بودم. 46 سال است. اما اینگونه در هیجان و هول و ولا نبودم.

حالا برای چند هزار تومان ، اضطراب داشتم.

ای خریدار بزرگ ...!

این کالای دست چندم شکسته بسته و کهنه را بپذیر.

مشتری من باش که من فروشنده ای ناسپاسم.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 خرداد 1391    | توسط: حسین غفاری    |    | نظرات()

گردو !

برخی از دوستانی که می آیند و نظر می دهند فکر می کنند ما تفریح و سرگرمی نداشتیم. یا مثلا شهدا از آدمهایی بودند که لبخند به لبانشان نمی آمد.

اتفاقا بچه های گردان از آن دسته افرادی بودند که تمامیت خواه بودند. نهایت لذت را از بودن باهم می بردیم. در حرف زدن ها در نماز خواندن ها در مراسم در آموزشها و حتی در تفریحات.

بچه ها یک پستانک خریده بودند و چقدر با آن شوخی و خنده در گردان براه انداخته بودند.

این هم عکسی تحفه است که شهید میر یعقوب ریحانی و شهید حسن مهرآسا در حال بازی گردو در چادرشان هستند. خنده از سر و رویشان می بارد.

میر یعقوب همه را می برد و بعد گردو ها را به صد صلوات می فروخت. خدایا معاملات اینها از چه جنسی بود؟

 عمو (رضا جهانبخش) عزیز این خاطرات را بخوبی یادش هست. می گید نه؟ کامنت هایش را خواهیم خواند و خاطره هایش را

البته اگر پسر خاله محسن فلسفه بافی نکند تا یک خاطره خوش به یاد بسپاریم. یا کارتن خواب اینترنتی دعواهایش را برای مجالی دیگر بگذارد .

من خودم حسرت آن روزها را می خورم که به کمال نرسیدم. ولی آرزومندم با این یادآوری ها شاید خودم را به آن قافله برسانم. ان شاء الله

مهدی عزیز که حالا مسافر غریب است از رحیل این کاروانیان چه غصه ها که به دل ندارد... مگر نه مهدی جان . آن روز که بغض گلویت پیش فرزند دلبندت از اخلاص شهید علی حمدالهی ترکید و های های گریه کردی ؟

با این عکس حال کنید تا بعد

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391    | توسط: حسین غفاری    |    | نظرات()

معلم های واقعی

مدتی در مآموریت بودم. اینترنتم هم تمام شده بود. امروز فرصتی شد تا مطلب جدیدی بگذارم. از تمام دوستانی که لطف می کنند و این محفل را جایی برای ابراز نظرات خود می دانند تشکر می کنم . چه آنها که مخالف یا موافق حرف می زنند. جایی برای اینکه زاویه انتقادها را بدانم خوب است . باید روی آن نقاط ضعف کار کرد.

روز معلم هم آمد و رفت. چند روز پیش خدمت رزمنده و دوست بسیار عزیزمان پرویز الهی بودم. ایشان دفتری داشتند که در هنگام اعزام یا در جبهه می آورد تا بچه در آن پیامی یا یک یادگاری در آن بنویسند. خیلی از شهدا در آنجا دستخط داشتند حتی برادرم شهید علی حمدالهی که از این جور کارها از ایشان بعید به نظر می رسید. حتی یعقوب ریحانی که داستانش را بعدا خواهم گفت.

اما داستان کریم حسن پور جالبش این بود که پرویز در هنگام نوشتن این متنی که زیر عکس زده ام از او عکس گرفته بود. جالب اینجاست که درست سر قبر خودش در باغ رضوان این متن را می نویسد. کریم حسن پور دانشجوی تربیت معلم شهید رجایی بود. یاد تمام معلمان شهید بخیر از جمله :

مجید دیانت، حمید ذاکری ، فرفر قره باغ، سعید طلیسچی  و ...

 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391    | توسط: حسین غفاری    |    | نظرات()

فاو گردان علی اکبر

ایستاده از راست : شهید کاظم حجازیفر، حسین غفاری

نشسته از راست : حسین علم جو، ؟

اواخر سال 64 بعد از عملیات والفجر 8 اروند کنار، فاو

الحمدلله دوستان لطف دارند و ما گاه و بیگاه در محل کار میزبان آنها می شویم طی این چند روز اخیر حسین علم جو ، حسین اسدالهی و محمد قلی پور به ما سر زدند. توفیقی شد و آلبوم حسین علم جو را گرفتیم و عکس هایش را اسکن کردیم.

حسین از رزمنده های خوب لشکر بود و در این عکس ما با هم در گردان علی اکبر بودیم. خیلی از رزمنده ها در جبهه ها عجیب جنگ می کردند . شاید هم بخاطر جوانی بود حالا هر کدام بدور از دیگر دوستان در گوشه ای مشغول زندگی هستند . من و آقای پورولی هر روز این عکس ها را مرور می کنیم و گاه مطالبی ، خاطره ای و یا طرحی به ذهنمان می رسد. سعی می کنیم صفای جبهه را در محل کارمان زنده نگه داریم.

قابل توجه آقای تقی سرداری که عکس های خوبی هم از شهید محمد اصغری گیرمان آمد . ایمیل بدهید تا ارسال کنم.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 فروردین 1391    | توسط: حسین غفاری    |    | نظرات()

حلقه نامزدی

اواخر اسفند 59، منطقه عملیات فتح المبین، بعد از عملیات شب اول

از آخر جلیل بختیاری،شهید مجید امینی فر، مهدی جستجویی، حسن حیدری، ؟

 

 

اواخر اسفند 59، منطقه عملیات فتح المبین (یک سطل برنج و نان خشک قبل از عملیات )

از راست سیروس صادقی، علیرضا علی نژاد، مهدی جستجویی، جلیل بختیاری، حسن حیدری، ؟، شهید رحیم لاهیجانی

 

اواخر اسفند 59، منطقه عملیات فتح المبین، قبل از عملیات

از راست سیروس صادقی، علیرضا علی نژاد، مهدی جستجویی، (ایستاده)حسن حیدری  شهید مجید امینی فر،؟ ، شهید رحیم لاهیجانی، جلیل بختیاری، ؟

 

(روایت یکی از دوستان)

اواخر سال 59 بود که یک مینی­بوس از جهاد گرفتیم و 14 نفری از ارومیه و چند نفری هم از تبریز برداشتیم و رفتیم جنوب. بوی عملیات می­آمد و ما راهی تیپ المهدی شدیم که حسن شفیع زاده فرمانده آن بود . آمدیم صفی آباد، از آنجا هم به سایت 4 و سایت خیبر و بعد هم خط مقدم بود.

شناسایی ها شده بود و منطقه را هم دیدیم. شفیع زاده توضیحات لازم را دادند. قرار شده بود که در قالب یک تیم داخل خط نفوذ کنیم و از یک بستر خشک رودخانه ای کوچک که نقطه کور عراقی­ها بود وارد محور عملیاتی شویم و تا پل رفاعیه پیش برویم. بعد از درگیری ما هم عملیات آغاز می شد.

با اینکه شناسایی ها انجام شده بود و معبری هم ایجاد شده بود، اما همان شب راه را گم کردیم. بی سیم زدیم روی آن بخشی که قرار بود عمل کنیم خمپاره منور بزنند. چند خمپاره زده شد و دوباره جهت را پیدا کردیم. حوالی ساعت 5 صبح رسیدیم به محلی که قرار بود عمل کنیم. تیم به دو قسمت شد و به صورت گازانبری عمل کردیم.

در تیم ما شهید سعید طلیسچی، حسن حیدری ، شهید رحیم لاهیجی(از تبریز)، علیرضا علی نژاد، جلیل بختیاری ، شهید مجید امینی فر، مهدی جستجویی، غلامرضا حنایی و چند نفر دیگه از بچه های جنوب بودند.

در همان اول درگیری 11 نفر اسیر گرفتیم و بقیه هم از همان راه نهر خشک فرار کردند. عملیات شروع شده بود اما خط کامل نشکسته بود. بی سیم زدند که برگردیم. دو تیم که به هم رسیدیم فهمیدیم سعید مجروح شده و مانده خط، یکی از بچه های جنوب گفت سعید به ما قسم داد که به شما نگوئیم تا مانعی برای رفتن نباشد.

شب دوم دوباره به همان نقطه عمل کردیم. ما بیشتر از دیگران به آنجا آشنا بودیم. حدود ساعت 3:30 نیمه شب درگیر شدیم. حدود 32 نفر بودیم. عراقی­ها توی کانالی به ارتفاع یک و نیم متر بودند و ما داخل عوارض طبیعی زمین. با دوشکا و تیربار و هرچی دم دستشان بود به ما تیراندازی می­شد. خیلی از بچه ها شهید شدند . رحیم لاهیجانی که افتاد ، آمدم اورا به سمت گودی بکشم که خودم را هم زدند. سینه و ریه­ام سوراخ شده بود و خون زیادی از من می رفت . شاید تا دو ساعت بیهوش بودم . عراقی ها تا بالای سرما آمده و حتی به برخی تیر خلاص زده بودند. بی­هوا نیم خیز شدم. چشم هایم را چرخاندم بین نیروهای خودی و عراقی ها مانده بودیم. از طرف نیروهای خودی اشاره می کردند که به سمت آنان بروم. نای حرکت نداشتم . بلند شدم و دویدم . چند قدم رفتم و تلو تلو خوران به زمین خوردم. رگباری به سویم آمد اما هیچکدام به من نخورد. یک درجه دار لشکر 77 خراسان به سمت من دوید و مرا به دوش خود کشید و سینه خیز مرا نجات داد.

بهیاری از همان نیروهای لشکر پیراهنم را قیچی کرد و پانسمانم کرد و بعد هم با یک آمبولانس مرا به بهداری و بعد مرا به مشهد منتقل کردند.

بعد از حدود 11 ماه رفتیم برای والفجر مقدماتی . حال جسمی ام خوب نبود برای همین فرستادنم بهداری برای رانندگی آمبولانس. جلال حنایی خیلی اصرار داشت موقعیت عملیاتی فتح المبین و محل درگیری ما را ببیند. در برگشت از خط تا صفی آباد رفتیم موقعیت را ببینیم. داشتم توضیح می دادم که از کجا شروع شد تا به محل مجروحیتم رسیدیم و داشتم ماجرا را تعریف می کردم اینجا مرا پانسمان کردند که دیدم گوشه پیراهنی از زیر خاک پیداست. گفتم انگار این پیراهن من است که دوستان خندیدند و گفتند این حرف دیگه نوبره. پیراهن را کشیدم بیرون دست در جیبش کردم و کارت اداره نوسازی مدارس­ام بیرون آمد. پیراهن خودم بود. در جیب دیگرش ساعت و حلقه نامزدی­ام را هم پیدا کردم. هنگام عملیات سه ماه بیشتر نبود که ازدواج کرده بودم. تکانی به ساعت دادم، شروع کرد به کار کردن. واقعه عجیبی بود و باورمان نمی شد. هنوز هم آن یادگاری­ها را در منزل داریم.

نوشته شده در تاریخ جمعه 18 فروردین 1391    | توسط: حسین غفاری    |    | نظرات()

شب چراغی در دست

هو

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

برخی گاهی در کامنت هایی که می گذارند ما را متهم به مرده پرستی و یا سوء استفاده از نام شهدا می کنند.

نوروز امسال فرصتی شد تا به جنوب بروم. خانواده را هم با خود بردم. حاج خانم،جواد و محسن. می خواستم اینبار خودم راوی سال های حماسه باشم. می خواستم بگویم که جنگ بهانه ای شد تا نیروهای بسیار مخلص و آدم های ناب ظهور و بروز پیدا کنند. اگر از شهدا یادی می شود بخاطر انسانیت و معنویت آنهاست. که آدم در این دور و زمانه کمتر پیدا می کند.

راستی هدف از زندگی چیست ؟ اگر خوردن و خوابیدن و کار و... باشد، حرفی نیست . اما اگر به فعلیت درآوردن استعدادهای خاص است که شهدا در عالیترین درجه آنها را نشان دادند.

اول رفتیم کرمانشاه آنجا دکتر ناصر معینی نقده را زیارت کردیم . یکی از شهدای زنده . که هنوز نفس می کشد و آدم در فضای تنفس این مرد می تواند با شهدا هم نفس شود.

محسن غفاری ، ناصر معینی ، حسین غفاری

بعد هم رفتیم اهواز آنجا سردار دلاور جنگ ، همنشین خیلی از شهدا و راوی امروز دلاورمردیهای آنان رضا جهانبخش را ملاقات کردیم و بعد هم رفتیم محورهای عملیاتی را خصوصی بازدید کردیم. شلمچه و نهر خین و اروند کنار، مسجد ولی عصر(عج)، روستای چوئیبده ، اجاقلو ، اصغر قصاب و ... همه این موقعیت ها هرکدامشان یادآور شهیدی و تاریخی برای خود بود. در مسجد شلمچه عکس شهید فرشید فتح الهی را دیدیم دانشجوی برق دانشگاه تبریز که در تکمیلی کربلای 5 به شهادت رسید. کنارش یک عکس یادگاری گرفتیم.

حالا من برای خود وظیفه ای دارم که این فضای مجازی را از یاد این عزیزان عطراگین کنم. مهمان دیدگاهای مختلف هم هستم. من که در جبهه زیاد موثر نبودم . باشد که این مطالب کمی به دادم برسد.

اروند کنار: محسن ، جواد و همسرم 

نوشته شده در تاریخ جمعه 11 فروردین 1391    | توسط: حسین غفاری    |    | نظرات()

شهید جابر سیفی

اگر عکس شهادت جابر را بدون خون اینجا می گذاشتم، فکر می کردید که او به آرامی هر چه تمام خوابیده است. فکر کردم اینبار دوستانی که به بازدید می آیند از او خاطرات بگویند تا بعد من در وبلاگ بگذارم .

حمید پاشاپور عزیز، اکبر رستمی، رضا خلیل زاد گرامی ، دکتر معینی، دکتر ذکیانی،‌مهندس علوی ، دکتر حسینی و ... که به وبلاگ سر میزنند خاطره هاشان را از جابر بگویند.

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 25 اسفند 1390    | توسط: حسین غفاری    |    | نظرات()