بیدمشک

شمیم آشنای دوست

مردان نبرد

اعزام به لشکر عاشورا/ من و شهید سعید خیرآبادی
.....................................................................

چقدر خاطره ها با تو دارم.
گویی تو بیش از 22 سال در این جهان بودی.
و من در زمان ایستادم
و تو رفتی تا زمانه به یاد داشته باشد
مردان نبرد چه کسانی بودند.



  • نظرات() 
  • فرمانده لشکر

    در کنار خیابان به هوای مداحی، مداحان دسته های عزاداری سینه می زد.
    چشمم که به ایشان افتاد دوربین را به سمتش گرفتم و این عکس را به حافظه تاریخ سپردم. عاشورای سال 1391 ش بود.
    تیمسار ذکیانی را از دور می شناختم . اما وقتی در تهران برای دیدن پسر برادرش یعنی دکتر ذکیانی خودمان می آمد خوابگاه کوی دانشگاه بیشتر شناختم. 
    مرحوم محمدذکی ذکیانی فرزند بیوک آقا در سال 1306 متولد شده و دوران تحصیل را با حجت الاسلام حسنی در روستای بزرگ آباد گذرانده است. 
    او هرچند در بهمن ماه 1356 بازنشست شده بود لکن پس از پیروزی انقلاب برای همراهی انقلابیون فراخوانده شد و مسئولیت لشکر 64 را بر عهده گرفت. 
    و دیروز همزمان با شهادت پیامبر اسلام و امام حسن مجتبی دار فانی را وداع گفت. خدایش بیامرزد. 



  • نظرات() 
  • خاکریزهای خالی



    شب برای به هم ریختن سازمان دشمن زدیم به خط.

    قرار بود توی گرگ و میش هوا برگردیم خط خودمان.

    نماز صبح را با تمام خستگی ها در خواب و بیداری خواندم.

    شب را نمی دانم سر از کدام خط درآورده بودم.

    دو سه نفر دیده بان در کنارم بودند.

    راه افتادم بروم تا بچه های گردان را پیدا کنم.

    دو سه دقیقه راه که رفتیم دیدم خاکریز دارد کوتاه و کوتاهتر می شود.

    آنقدر که دیگر باید دولا دولا را می رفتم. از همان قسمت کوتاه خاکریز، دیگر نیرویی نبود.

    پشت خاکریزخالی بود!

    کلی راه رفتم تا به نیروهای گردان رسیدم. اما هنوز مانده بودم که خاکریزهای خالی چگونه مقاومت می کردند؟!



  • نظرات() 
  • هذیان

    سال63 بیمارستان طالقانی/ آقای فرخ رهالی فرمانده پایگاه مسجد امام رضا(ع) به دیدنم آمده بود.

    .............................................................................................


    با نوک پایم، با پوکه­ های فشنگی که زمین ریخته بود، بازی می­کردم.

    دست بردم چند تایش را برداشتم. حالا که تمام دق دلی­ شان را خالی کرده بودند، جیرینگ جیرینگ می­کردند. ته یکی از آنها را نگاه کردم. سوزن صاف وسط چاشنی نشسته بود. باروت آتش گرفته بود و مَرمی فشگ از لوله تفنگ بیرون جهیده بود.

    در خاطرم تا کارخانه اسلحه سازی عقب رفتم. کارگر بیچاره­ ای که بالاسر خط تولید این فشنگ­ها نشسته بود این روزهای مرا دیده بود؟! برای این همه گلوله، ماهیانه چند گرفته بود؟ شب­ها در خانه اش چگونه سر بر بالین گذاشته بود؟

    پایم می­ سوزد. خون ماسیده بر شلوارم تازه می ­شود. چفیه را سفت تر می­کنم. هنوز آمبولانس نیامده بود.

    دوباره به خانه کارگر اسلحه سازی می­روم. شاید او فکر می­کرد این همه را برای دفاع از کشورش می­سازد. آهسته به او می­گویم آخر من چه هیزم تری برایت فروخته بودم؟

    گلوله روی استخوان پایم ایستاده بود. کاش آدرس آن کارگر کارخانه اسلحه سازی را می­دانستم. تا مرمی سربی فشنگ را که در پایم جا خوش کرده بود را بعد از اینکه در بیمارستان از پایم درآوردند؛ همان جوری خون آلود برایش می ­فرستادم.   

    بدنم دارد سرد می ­شود. پلک­هایم رها می ­شود. برف می­بارد!

    دستی روی پیشانی­ ام می ­نشیند. گرم است. برف­ها آب می­شود! کرکره پلک­هایم را بالا می­دهم. همان کارگر کارخانه اسلحه سازی است. مرمی فشنگ را از نخی آویزان کرده و جلوی چشمانم تاب می­دهد. می­گوید من امانتی­ ام را بردم. می­رود و با رفتن او گویی تمام آفتاب توی حدقه چشمم می­ افتد. یک مرتبه شب می­شود. آهسته آهسته تصویر مردی سفید پوش با چراغ قوه­ای در دست نمایان می­شود. توی چشم دیگرم هم چراغ می ­اندازد. برمی­گردد و به پرستاری که آنجاست می­گوید حالش خوب است . دارد به هوش می­آید. فقط کمی هذیان می­گوید.

    سر می­ چرخانم. کارگر کارخانه اسلحه سازی رفته بود. اما مرمی داخل کاسه­ای بالای سَرم بود. همان جور خون آلود.

     

    حسین غفاری، 95/8/26



  • نظرات() 
  • آغاز یک پایان


    حمید باکری در حال توجیه حرکت نیروها
    .......................................................
    همه وجودم نگاه شده بود.  
    در آن قیامت کبری، صدایی نمی شنیدم؛ حتی وقتی خمپاره های 120 زمین را شخم می زدند.  
    بیچاره نیزارهای جزیره در حصار انفجارها، قصه آتش را مرور میکردند. چلچراغی که کنار پل روشن شده بود، یکی یکی لامپهایش میسوخت.  
    «آقا حمید» راست راست راه میرفت و باقیمانده نیروها را به هم چفت و بست میکرد. در آن هیاهو، آقا حمید همچون نخلی سرافراز به نظر میرسید؛ تنومند، اما زخمی! 
    4 گردان از لشکر نجف و 31 عاشورا حالا دیگر به گروهان تبدیل شده بودند و میرفت که از سازمان آن لشکرها خط خورده شوند! 
    وقتی حمید قدم برمیداشت، کتاب قطور خاطراتش را ورق می زدم. 
    همه وجودم نگاه شده بود. تا برگهای پایانی یک خاطره را به ذهنم بسپارم.  
    پل دیگر جزایر را به هم متصل نمیکرد. سمت خود را به بالا چرخانده بود و گردانها را به آسمان میرساند.  
    فرصت نمیشد انفجارها را بشمارم تا ببینم چند گلوله توپ و خمپاره در ثانیه به زمین میخورد. در یک لحظه آنچنان گرد و خاکی برپا شد که من از تاریخ جدا شدم.  
    پایان «آقا حمید» برای همیشه پشت غبار زمان ماند. مثل همیشه که گرد و غبار زمینیها او را از دیده شدن باز میداشت .
    او تازه در پایان مبهم خود، آغاز شد. 



  • نظرات() 
  • کارت لشکر 31 عاشورا

    کارت لشکر 31 عاشورا

    بعد از مدتها تازه فهمیدیم که برخی از بچه ها یک کارتی دارند که با آن راحت از هر کجا که هستند صاف می آیند لشکر. 
    تازه شصتمان خبردار شد که ما می توانیم کادر بسیج لشکر 31 عاشورا باشیم. تا افرادی که مثل من که مثلاً در تهران دانشجو بودم راحت اعزام بشویم و انفرادی بیائیم لشکر.
    وقتی این کارت را گرفتیم در باختران در تنگه مرصاد در مقر لشکر بودیم. 
    که از آنجا رفتیم رحمانلو تا برای بیت المقدس 2 آماده شویم. 
    در تصور ما نمی آمد که آن سال اخرین اعزاممان باشد و سال بعد جنگ تمام شود. 



  • نظرات() 
  • یوسف های در چاه!

    در کانال استاد رسول جعفریان یک صفحه از نسخه قدیمی دیدم که یک بیت شعری نوشته بود که تا چند ساعت مرا درگیر خودش ساخت. گشتم دیدم از اشعار عرفی شیرازی است:

    عرفی گله سر مکن که جای گله نیست
    توفیق نصیب هر تنگ حوصله نیست
    هر چاه که هست یوسفی در آن است
    صاحب نظری لیک به هر قافله نیست

    مشابه این بیت شاید با زبان دیگر هم هست مثلا حافظ گفته :
    فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
    دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد
    یا مثلا :
    آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
    آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند

    در هر صورت باید فکری کرد و باز به قول حافظ :
    پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به درآی
    که صفایی ندهد آب تراب آلوده



  • نظرات() 
  • خواب قرضی

    از راست برادر جانباز محرم مصطفوی، شهید مهدی باکری

    ..............................................................................

    (داستانک)

    چشم­هایش کاسه خون شده بود. 

    گویی خواب را همانجا کشته بود.

    همه وزن بدنش آویزان پلک­هایش بود.

    ابروهایش را تا وسط پیشانی­اش بالا کشیده بود تا پلک­ها روی هم نیافتد.

    حرف­هایی که از دهانش بیرون می ­آمدند، گاه لابلای جملات به خواب می ­رفتند و مفهوم نمی­ شد.

    تنها از پیش و پس کلمات می­ فهمیدیم که منظورش چیست. وضعیت بچه ­ها را در خط پی­ گیر بود.

    بعد از نماز صبح توی آن تق و توق نمی­دانم کی به خواب رفته بودم که بی­سیم­چی بیدارم کرد. آفتاب از زمین یک وجب بالا رفته بود. پس دو ساعتی خوابیده بودم. اما همین دو ساعت نفسم را باز کرده بود.

    اما «آقا مهدی» هنوز بچه ­ها را رصد می­ کرد تا به مقصد برسند.

    کاش می­ شد خوابم را به «آقا مهدی» قرض می­دادم!



  • نظرات() 



  • بوی فراخاکی بیدمشک آدم را به کوی آشنای دوست رهنمون می سازد.

    حسین غفاری از ارومیه


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :