بیدمشک
شمیم آشنای دوست
سه شنبه 4 شهریور 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
شهید پرویز حسینی
شهید پرویز حسینی


بعضی وقتها که می خواهی از یک شهید بنویسی یکباره با تمام آشنایی هایی که با او داری متوجه می شوی چیزی برای نوشتن نداری!
پرویز «هم کدی» ما بود. باغ آنها تقریباً روبروی باغ ما بود. 
آقا فضلعلی، پدر شهید را می توانستی در باغ ببینی که همراه پسرش پرویز آنجا کار می کنند. 
من دانشجو بودم. که می آمدم و به باغ آقام سر می زدم. 
روزی پدرم گفت برویم باغ چند نهال بکاریم. 
چند تا گردو بود. 
من نهالها را گرفته بودم و پدرم داشت آنها را چال می کرد و می گفت. بعدها با بچه هایت می آیی اینجا و بچه هایت از این درخت بالا می روند و... دعایی هم به ما می کنی.
من اولین بار یک شوخی با پدر کردم و گفتم خدا مادرشان را برساند!
که پدرم چپ چپ از گوشه چشمش به من نگاه کرد. 
در همین هنگام بود که پرویز آمد و چندین بوته توت فرنگی آورد و گفت اینها جنسشان خوب است این چند بوته سال دیگه دو سه برابر می شود. 
همان سال 65 بود که از هم جدا شدیم و در بازگشت از منطقه شنیدم پرویز شهید شده. نمی دانم کی آمده بود. در کدام گردان بود. در هر صورت در شب چهارم پنجم عملیات کربلای 5 به شهادت رسیده بود. 
خاطره های سالهایی که در ده بودیم از مقابل چشمانم گذشت. هر چند او چند سالی از ما بزرگتر بود(1341).
خداوند ایشان را رحمت فرماید. شهیدی دیگر به روستای ما قراگوزایل افزوده شد. او از همسالان یوسف ما بود. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 مرداد 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
شهید یوسف غفاری قراگوزایل

شهید یوسف غفاری قراگوزایل

شهید یوسف غفاری قراگوزایل

شهید یوسف غفاری قراگوزایل
سال 61 اولین اعزام من و یوسف به منطقه سومار عملیات مسلم بن عقیل 
نفر دوم در ردیف وسط از راست شهید یوسف غفاری
ایستاده از راست نفر اول حسین غفاری
................................................................................................................

حیفم آمد وقتی از کاظم عموغلی نوشتم از یوسف عموغلی ننویسم. 
بالاخره هرچی باشه اون شهیده و اولین اعزام من و یوسف با هم بوده.
یوسف پسر عمو سلیمانم هست که خدا حفظش کند هنوز هم پابرجاست. 
زن عمویم افروز خانم هم یکی از آن زنان شیردل و مذهبی هست که دارد با انواع بیماریهای فشار خون و دیابت و ... دست و پنجه نرم می کند. 
سال 61 که برای اعزام می رفتم و هنوز 16 سال بیشتر نداشتم یکدفعه دیدم یوسف هم آنجاست. 
گفت آمده بودم گوشت بخرم دیدم اعزام است. کارهایم را رها کردم و گفتم من هم میروم .
همانجا بود که سر و کله برادرم احمد پیدایش شد و خلاصه ما را سپرد دست یوسف. 
بالاخره سه چهار سال از من بزرگتر بود. 
در همان اعزام بود که یوسف در منطقه فرمهای پاسداری را پر کرد و شد یک پاسدار. 
یوسف یکی از خوشروترین پسرعموهایم بود. 
همه این را اذعان داشتند. 
یوسف پس از چندین اعزام به کردستان و منطقه و ... در آخرین اعزامش به منطقه عملیاتی فاو در سال 64 در ادامه عملیات والفجر 8 در دریاچه نمک به شهادت رسید.
بعد از عملیات ایذایی که گردان ما (علی اکبر) انجام داد توانستیم جنازه اش را به عقب منتقل کنیم.
روحش شاد. 
از ایشان یک پسر به یادگار مانده که خود یوسف هیچگاه روی او را ندید چون بعد از شهادت او به دنیا آمد. 
یوسف، مهدی، حسن، حسین، طاهر و حجت دیگر برادران یوسف هستند که با مهدی و حسن و حسین هم در منطقه با هم بودیم. 
البته سن طاهر و حجت به جبهه قد نمی داد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 23 مرداد 1393 :: نویسنده : حسین غفاری

رضا جهانبخش

عصری دیدم روی تلفنم شماره ای افتاد که گویا از خارج از کشور است. گوشی را برداشتم. 
صدای رضا آن طرف در گوشی پیچید که چطوری؟
گفتم بالاخره خودت را به اولاغلو رساندی؟
گفت آره و آن موردها هم حل شد. 
منظورش پیدا کردن پیکر شهدا بود. 
اولاغلو آخرین نقطه عملیاتی در بیت المقدس 2 بود که بسیاری از شهدا آنجا ماندند و چند نفر از دوستان هم به اسارت رفتند. 
قبلا مهدیقلی رضایی و مهدی لندرودی آنجا رفته و شهدایی را پیدا کرده بودند. 
این بار آقا رضا کرکره وبلگ هور را پایین کشیده و رفته بود تا خود شهدا را بیاورد. 
مادران چشم انتظار را از چشم انتظاری درآورد. 
نمی دانم هوای آنجا الان بعد از 27 سال چطور است
آیا باز می توان عطر مجاهدت ها را آنجا شنید؟
باید رضا بیاید و داستانهایش را در هور بنویسد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 20 مرداد 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
کاظم غفاری
کاظم در سالهای 62 و 63 مقابل پایگاه ثارالله 
کاظم غفاری
سال 64 مقابل منزل ما از راست کاظم، هادی خراسانی و من 

کاظم غفاری
ایستاده از راست اسماعیل عاشوری، مرحوم کریم عسل پیشه، ؟، شهید اسمعیل پور، خانزاده، داورپور، اسماعیل زاده
نشسته از راست شهید میرحسین ذاکری، جعفر باقری ، کاظم غفاری ، شهید همتی ، حسین نیساری
اعزام از مقابل هلال احمر ارومیه 

کاظم غفاری
بعد از عملیات والفجر مقدماتی وقتی که کاظم مجروح شده بود
از راست شهید رضوانی ، ؟، شهید محمود عسگرزاده، شهید جلیل مؤذن، جعفر باقری، رضا شمی، مهدی مکاری ، ؟ و کاظم غفاری با پای مجروح

کاظم غفاری پسرعمویم می باشد. 
چند ماهی از من بزرگتر است. پسر مرحوم ولی غفاری است. 
هم با خودش و هم با برادرهایش قنبر و محمدرضا در منطقه عملیاتی بودیم. 
الان هم با کاظم خصوصاً خیلی رفیق هستیم. 
تقریبا با هم اعزام شدیم منطقه ولی با هم یک جا نبودیم . او در عملیات والفجر مقدماتی مجروح شد. وقتی من هم از سومار برگشتم فهمیدم. 
خیلی آرام و سر به زیر است. 
اهل ریا و هم در ویترین بودن هم نیست بعد از جنگ هم در توپخانه بود. جایی که خیلی تو چشم نبود اما همیشه خدا هم در آماده باش و ماموریت بود. 
برای همین توی شهر زیاد آفتابی نمی شود. 
از آن رزمنده های قدیمی است که هنوز حس رزمندگی اش تازه است. 
احساس دین کردم که از کاظم هم بنویسم. 
چه خاطرات مشترکی که نداریم. 
این هم معرفی یک رزمنده است که اسیر مشکلات زندگی نشده . 
ان شاء الله هم همیشه سرباز فداکار اسلام باقی بماند. 
آمین 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 17 مرداد 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
حسن تصادف بود. 
بعد از گذاشتن پست عبدالرضا پوروهاب برنجی دو سه نفر از بسیج دانشجویی آمدند سراغم تا از عبدالرضا سوالاتی بکنند. 
لیستی هم داشتند که اسم چند دانشجو آنجا بود. 
لیستشان با آدمهایی که ما می شناختیم ناقص بود. 
تقصیر آنها نیست.
فرهنگ اعلام شهدای دانشجو را هم که بنیاد شهید چاپ کرده ناقص است خیلی ها اسمشان نیامده. 
آن چند دختر بسیجی دانشجو سنشان به جبهه و جنگ نمی خورد، بنیاد شهید که متولی این کارست چرا؟
حالا بعد از بیست و چند سال کم کم داریم شهدایمان را گم می کنیم. 
نمی دانیم اصلا بوده اند یا نه؟ 
اصلا چه کاره بودند. دانشجو بودند؟ کارمند بودند؟ معلم بودند؟
در جریان نوشتن کتاب شهدای دانش آموز پرونده های شاهد برخی شهدا را که می دیدم نوشته بود: 
تحصیلات: ترک تحصیل
برای همین اسمش جزو شهدای دانش آموز نیامده بود. این آدمها یادشان رفته بود بنویسند اینها مدرسه شان را رها کردند و به جبهه آمدند و ماندند تا شهید شدند!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 14 مرداد 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
حبیب محمد نژاد
سال 66 منطقه عمومی رحمانلو قبل از عملیات بیت المقدس 2

حبیب محمدنژاد

سال 91 منزل اینجانب حاج حبیب محمدنژاد و بنده


سال 66بود که از منطقه عازم مرخصی بودیم. در داخل اتوبوس با حاج حبیب محمدنژاد صحبت می کردیم.
حاحبیب در ایام مرخصی و پشت جبهه به من جامع المقدمات درس می گفت. 
در پایان هر درس هم یک حدیث اخلاقی هم چاشنی می کرد. 
در ماشین من به حال حاج حبیب غبطه می خوردم و شروع کردم از ایشان تعریف و تمجید که حالا مثلاً شما حوزه هستید و من در دانشگاهم، شما معنویتت اله است و بله است و از این حرفها ...
تا رسیدم به این حرفها حرفم را قطع کرد و گفت پیامبر فرموده اگر کسی شما را مدح کرد به صورتش خاک بپاشید. *
گفتم من که مدحتان نکردم. گفت همین حرفها هم ضرر دارد. هم برای شمای گوینده و هم برای من شنونده.
شما را چاپلوس می کند و مرا هم مغرور می کند!!
آن حالت های معنوی کجا و حالا کجا 
نباید زمان بر روی حالات معنوی آدم هم تاثیر بگذارد. 
این را گفتم برای اینکه گاه دیده می شود فلان مدیر (شما بخوانید خادم مردم!) از جیب بیت المال می دهد بنر می نویسند که : 
آقای فلانی از اینکه فلان اقدام را کردید تشکر می کنیم...
زیرش را هم می نویسند جمعی از امت حزب اله، جمعی از کسبه، اهالی فلان جا و...
آن شب در اتوبوس من گریه ام گرفت و خدا وکیلی خیلی هم گریه کردم که چرا من باید کاری کنم که دوستم را ناراحت کنم. یا با این کارم صدمه ای معنوی به او وارد کنم. 
حالا کسی پول از جیب مبارک که هیچی از جیب بیت المال برای خودش خرج می کند. 
به خدا مردم ولی نعمت ما هستند. اگر خدمتی هم از دست ما برمی آید منتی ندارد .
باور کنید در مدتی که در برخی جاها مدیر بودم با جان و دلم احساس کردم و دیدم که آنچه از مردم می گیریم را به خود مردم هم نمی توانیم برگردانیم که تازه لطفی هم کرده باشیم. 
خداوند عاقبت ما را ختم به خیر فرماید 
...........

*احثوا التراب فی وجوه المداحین(نهج الفصاحه)به صورت چاپلوسان خاک بپاشید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 11 مرداد 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
شهید برنجی
شهید عبدالرضا پوروهاب برنجی

شهید برنجی و هادی اسدی 

شهید برنجی
شهید برنجی و من در کوهنوردی

شهید برنجی
مرحوم دکتر علیرضا برنجی بر سر پیکر شهید 

شهید برنجی
از راست جواد قریشی ، شهید برنجی، پرویز الهی ، شهید جهان خدایارلو، رضا محبوبی

یکی از دوستان زنگ زد و گفت چرا از عبدالرضا چیزی نمی نویسی ؟

من و هادی خاطرات مشترکی از عبدالرضا داریم.

گفتم قبلا مطلبی نوشته بودم. گفت یک چیز دیگری هم بنویس و یادی کرد از شهید بهمن جهانی و مکالمه تلفنی ما تمام شد.

از خانواده 5 نفره عبدالرضا تنها خواهر ایشان که زن داداش من هست مانده. برادرش دکتر علیرضا در لندن فوت کرد. بعد پدر رفت و بعد هم مادر.

وصیت نامه اش را می گذارم خودتان حال این عزیز را دریابید.

خصوصاً آن تکه که یادآور کرایه منزلی در اراک شده که در آنجا دانشجو بود و قرارداد یکساله بسته بود...!!

عبدالرضا بعد از رفتن به اراک از آنجا عازم جبهه می شود و در ادامه عملیات کربلای 5 شرکت کرده و در تاریخ 5/12/65 به شهادت می رسد. عبدالرضا متولد 1344 بود.

وصیت نامه شهید عبدالرضا پور وهاب برنجی

‏بسم ا... الرحمن الرحیم

«إن الذین آمنوا و الذین هاجروا و جاهدوا فى سبیل ا... اولئك یرجون رحمت ا... وا... غفور رحیم.»

«آنان كه به دین اسلام گرویدند و از وطن خود هجرت كردند و در راه خدا جهاد كردند، اینان امیدوار و منتظر رحمت خدا باشند كه خدا بر آنها بخشاینده و مهربان است.»

(سوره مباركه بقره، آیه 218)

«و لا تقولوا لمن یقتل فى سبیل ا... امواتاً بل احیاء و لكن لا تشعرون.»

«و آن كسى را كه در راه خدا كشته شد، مرده مپندارید. بلكه او زنده ابدى است ولیكن همه شما این حقیقت را درنخواهید یافت.»

(سوره مباركه بقره، آیه 154)

 

«الهى قلى محجوب و نفسى معیوب و عقلى مغلوب و هوائى غالب و طاعتى قلیل و معصیتى‌ كثیر و لسانى‌ مقر بالذنوب، فكیف حیلتى یا ستار العیوب و یا علام الغیوب و یا كاشف الكروب اغفر ذنوبى كلها بحرمت محمد و آل محمد. یا غفار، یا غفار، یا غفار، برحمتك یا ارحم الراحمین»

یا غیاث المستغیثین به داد این بنده سراپا گناهت برس و به وى نیتى پاك و خالص عنایت فرما و به وى لیاقت شهادت در راه خودت را عطا فرما. بار خدایا اكنون كه آماده جهاد در راهت مى شوم و با كوله بارى از گناهان به سوى میدان رزم مى شتابم، فقط به امید رحمت توست و اگر رحمتت نبود، چنین كارى از این بنده گناهكارت ساخته نبود.

بار خدایا به رهبر عزیزمان كه به همه ما چگونه زیستن و چگونه مردن را آموخت، عمرى طولانى عنایت فرما و ما را چنان كن كه قدر این رهبر را بدانند و تا آخرین قطرات خونمان از وى حمایت كنند.

آخر توصیه من به تمام برادران این است كه فرامین امام را اطاعت كنید و با جان و دل بپذیرید و از تمام آشنایان طلب حلالیت مى نمایم. و اما سخنى چند با پدر و مادر و برادر و خواهرم دارم، اول از همه شما به خاطر اذیت هایى كه داده ام، حلالیت می خواهم، مخصوصاً از پدرم و سخن دوم من با شما این است كه به خدا توكل نمائید و همیشه آیه های قرآن را در رابطه با جهاد بخوانید تا بدانید كه من به كجا رفته و مورد رحمت چه كسى واقع شده ام و برای اینكه روح مرا شاد كنید، صبر را پیشه خود سازید و پشتیبان امام و انقلاب باشید و در ضمن از على آقا نیز حلالیت می طلبم. به امید دیدار در قیامت.

در ضمن از شما خواهش می كنم كه كرایه خانه رجب آقا را پرداخت نمائید. چون با وی قرارداد یك ساله بسته ایم.

عبدالرضا پوروهاب برنجى

21/11/1365

علی آقا: عبدالعلی غفاری ، دامادشان

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 5 مرداد 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
عید غریبی است!
روزی بود که بگوئیم دنیای عرب نه دنیای اسلام در مقابل اسرائیل قد علم کرده بود.
اما یکی یکی این کشورهای عربی به اسرائیلیات خود مبتلا شدند و به اسرائیل پیوستند.
حالا عید سیاه آنان در راه است. 
نمی دانم در شبهای قدر برای آنان چه نوشته شد؟
برای ما چه نوشته شد؟
برای من چه نوشته شد؟
به خودم که امید چندانی ندارم
شده ام تبلیغات صا ایران!!
هر روز بدتر از دیروز !!!!
هرچه دنیای اسلام بزرگتر می شود دولت اسلامی کمتر می شود!
خدایا عیدی ما را نابودی رژیم صهیونیستی قرار بده 
خدایا بارقه امیدی به مردم غزه برسان
ما را در راه تحقق آرمانخواهی دنیای اسلام موفق بدار
آمین




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 41 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :