
... دو تا آمبولانس برداشتیم و راهی شدیم. اوایل سال 65 بود. یکی را من
راننده اش بودم و یکی را هم علی عصمتی. علی برای خودش یک نفر کمکی برداشت. آن هم
کسی نبود جز برادرم حبیب محمد نژاد. من هم کریم حسن
پور را برداشتم و راهی شدیم. قرار بود ارتش در منطقه حاج عمران عملیاتی
داشته باشد. از پیرانشهر گذشتیم و راهی منطقه حاج عمران شدیم.
گلها و علفهای کوهی قد کشیده بودند. کوهها مخمل سبز بر تن داشتند. هنوز لکه
های سفید برف در سینه کش کوهها خودنمایی می کرد. نم نم باران هم به ترنم آواز
بلبلان وپرندگان افزوده شده بود. آدرس مقر بهداری تیپ 2 را دنبال می کردیم که
تابلویی ما را به محل آن هدایت کرد.
جلوتر از دژبانی یک نفر سر به آسمان گذاشته و دست ها را باز کرده بود تا همه
نم نم باران را ببلعد! سراغ فرماندهی را گرفتیم. نشانمان دادند. نظم و انضباط
همانجا از جلو ما رژه می رفت. واژه نظم و ارتش گویی جز لاینفک بودند.
وارد سنگر فرماندهی شدیم. سرتیپ افشار یا افشاری ما را تحویل گرفت و چه
استقبال گرمی از ما کرد. ما را به سر سفره صبحانه دعوت کرد. از آن مردی که زیر
باران بود پرسیدم. گفت این بنده خدا صبح هوس قیسی خرما کرد. یک قوطی خرما(کوچک) را
ریخت تو ماهی تابه و چند تا تخم مرغ هم چاشنی اش کرد. کسی از این معجون خوشش
نیامد. تو دنده لج افتاد و همه اش را خورد. از وجودش آتش می بارید. گرمی اش کرده
رفته ایستاده زیر باران .
سرتیپ افشار پزشک بود و متوجه لنگی علی عصمتی شده و پرسید چرا پا می کشی. علی
گفت ترکشی روی پایم هست و اذیت می کند. لابلای عصبهای پایم هست. شب شده بود. بعد
از نماز ما را به کانتینری که در مقر بود برد و یک چراغ قوه ارتشی دستم داد و گفت این را روی موضع بگیر. پای علی را روی میز
گذاشت. و با مهارت تمام جلوی چشم ما بدون بیهوشی و بی حسی ترکش را درآورد و جای
زخم را پانسمان کرد.
چقدر با آن همه قبه روی دوشش ما بچه های بسیجی را پذیرفت و پای علی عصمتی را
صلواتی عمل کرد. هرکجا هست خدا سلامتش بدارد.


در امتداد مسیر
نگاهش که معصومانه در افق مبهم دوردست ها گم میشد ایستادم. نگاهش فراتر از ابعاد
زمینی بود و در من نیز متوقف نمیشد. هیچ تلاقی رخ نداد جز نگاه من که محو تماشای
پاکی او شده بودم. شانه به شانه برادر بزرگش داده بود و تکیه بر بزرگی را برای بزرگ
شدن تجربه میکرد. صورت گرد و گوشت آلودش همراه با طراوت کودکانهاش، همچون شفافیت
برگهای تازه درختان دلربایی میکرد. تازه مسافری بود که هنوز آداب میزبان را نمی
دانست. همه چیز برایش تازگی داشت. در حضور برادرش هیچ دلهرهای، راه به صورت او
نبرده بود. در حیرت تماشا مانده بود. پیچک عمرش به حلقه های زندگی گره میخورد. بیشتر
از چهار بهار را تجربه نکرده بود و لباسهای پائیزیاش نوید رسیدن بهار پنجم را میداد.
سپیدی صورتش در سیاهی موهایش تمام میشد و ماهی سیاه کوچک حوض چشمانش در برق زلال
آن میدرخشید. کوتاهی قدش باعث شده بود تا او را بر بلندی بنشانند. اما هنوز زاویه
نگاهش با افق فاصله داشت و دور دستها را مینگریست.
تمام کودکیام را
دوربین عکاسی در قاب زمان به یادگار سپرده بود. تلاقی نگاهی رخ نمیداد و نمیتوانستم
آینه چهل و هفت سالگیاش باشم. او مرا نمیدید
و من از آن همه زیبایی و معصومیت چیزی به یادگار نداشتم. میخواستم در آغوشش بگیرم
و گرمای صداقتش را در جان سرد خود بریزم. عکس در پس زمینه رایانهام جا خوش کرده
بود. تغییر را یادآوری میکرد. ثابت و صامت ایستاده بود و پرنده خیالم را به پرواز
در زمان کوچ میداد.
آن روز پای در
پلههای رسیدن به برادرم داشتم. تکیه بر او داده بودم تا مرا در دریای زمان به
ساحل امان برساند. چهل و دو سال است که این پلهها را بالا میروم اما هنوز برادرم
در اوج ایستاده تا من برای بالا رفتن، انگیزه داشته باشم. هنوز شانهاش برای تکیه
دادن جای دارد. هنوز بوی خوش بزرگی از او به مشام میرسد. تاریکخانه ذهنم پر از
تصاویر روشن دانایی است که هدیه برادرم برای روزهای دلتنگی است. من تنها کلمهای
بیش نبودم که به لغت نامه تکیه داده بودم.
قطره قطره سخن در کامم میریخت تا لذت دانایی را لحظه لحظه بیاشامم. او هبوط مرا
در کویر زمین دیده بود. او مرا از بازی با بازیگران زمین باز میداشت تا بازار
مکاره دنیا، دل مرا به بازی نگیرد. یکبار او به جرم آگاهی دادن من، در زندان زمین
گرفتار آمد. هنوز تصویر آن روزی را که به ملاقاتش در زندان رفتم به خاطر دارم. تا
یادم باشد دانایی، هزینه دارد.
می خواهم نگاهم
را به مسیر نگاه کودکیام گره بزنم و از پائیز رو به بهار عمرم به استقبال شکوفههای
درخت صداقت و پاکی بروم. نسیم خنک حضور فرشتگان را لمس کنم. گره از پیشانی برادرم،
بردارم. و مسیر هبوط را عوض کنم تا این بار زمین در بهشت دانایی صعود کند.
پای چپ شلوارش را تا بالای زانو تا کرده بود و با دو عصای
زیر بغلش، تکیه بر زمین میداد و پای راستش را به جلو میانداخت. تمام وزنش روی
عصا میافتاد و بعد روی پای راستش تمام قد میایستاد و دوباره تکیه بر عصا میداد.
خدای من این «قدرت» بود که من میدیدم؟ اما تا جایی که یادم بود پایش از مچ قطع شده بود!
هر بار بعد از فاصلههایی که میان من و قدرت افتاده بود به
طور غیر منتظره همدیگر را دیده بودیم. این بار قدرت عصا کشان به من نزدیک میشد و
من از او، در خاطرم، به دور دستها میرفتم. به موقعیت «14 شهید» که من هنوز
نوجوانی بودم و او چند سال از من بزرگتر. اولین
حضور در منطقه را تجربه میکردم و او مرا خطاب قرار میداد که : «اوشاق نه ده فیشه نه ده» بچه را چه به فشنگ!
از سال 60 که در آن موقعیت با تلخ و شیرینیهایش گذشت تا
سال 67 در ارتفاعات ماووت عراق که او را کلاً از یاد برده بودم، دوباره یاد آب
آوردنش از سرچشمه برای پایگاه، در وجودم زنده شد. کتری در دست میرفت به سمت آب.
زیبایی ته چهره اش و چشمهایش بنای آشنایی گذاشت. ناخودآگاه کشیده و بلند و با کمی
تعجب و سوال انگیز گفتم : قدرت!؟
ادامه مطلب

برای
اینکه بتوان تصویری از محیط پیرامونی جواد قنبری داد تا خواننده بگونهای خود را
در فضاهای آن قرار داده و با اشخاصی که او با آنها مراوده داشته آشنا شود، مجبور
به حاشیه نگاریها و ضمائم نویسی بودیم تا نسلی که امروز این مطالب را میبیند، جو
حاکم و پدیدههای آن دوران را لمس کنند.
در گزارش
واقعی از زندگی جواد که در عین حال برگی از اوراق تاریخ این دیار است باید امانتدار
بود و همگام با همان برهه تاریخی قدم برداشت. با همان تحلیلهای آن دوران، دست به
انتخاب زد و فراموش نکرد که صحبت در باره یک انسانی است که میتواند فراز و نشیبهایی
داشته باشد. اما مهم برآیند تمام انتخابهای این فرد است که در مجموع او را رشد
داده و آنقدر او را بزرگ میسازد که تبدیل به یک نماد میشود.
عنصر مبارزه
در زندگی این فرد مهم است. باید نوع تمایلات و مبارزه نیروهای مذهبی آن دوران را
بازآفرینی نمود تا بتوان تصویری روشن از افراد ارایه داد. از آن تاریخ تا کنون
افراد همگام با زمان رشد کرده و تمایلاتشان به هر طرفی گرایش پیدا کرده. همانگونه
که احزاب و گروههای مختلف هرکدام تا یک بازه زمانی مشخص با انقلاب همپا شده و در
بین راه بریده، جدا شده، مانده و گاه به رویارویی پرداخته اند. امروز در نگاه به
دیروز باید حال همان روز افراد را مورد سنجش قرار داد تا راه به خطا نرفته باشیم…
ترکیب تخصصی باید از نوع : اجتماعی، اقتصادی، عمرانی، بهداشتی، فرهنگی، آموزشی،
رفاهی و ورزشی باشد . و با توجه به تعداد
شورا که 15 نفر می باشد اینگونه به نظر می رسد که تعداد افراد بدون توجه به جنسیت
در حوزه و تخصص های زیر بدین گونه باشد :
|
ردیف |
حوزه |
تخصص
ها |
تعداد |
|
1 |
اجتماعی |
متخصصین
علوم اجتماعی (جامعه شناس ، مردم شناس) ،مشاورین حوزه بهزیستی |
1 |
|
2 |
اقتصادی
|
فردی که در حوزه اقتصادی با کارنامه قابل قبول
باشد |
1 |
|
3 |
عمرانی
|
مهندسین
معماری ، شهرسازی، نقشه برداری ، عمران ، حمل و نقل ، کامپیوتر |
6 |
|
4 |
بهداشتی
|
پزشک ،
متخصص محیط زیست |
2 |
|
5 |
فرهنگی
|
صاحب
نظر در حوزه فرهنگی با سابقه فعالیت فرهنگی |
2 |
|
6 |
آموزشی
|
آموزش
به صورت عام در آموزش شهروندی با سابقه و تخصص |
1 |
|
7 |
رفاهی |
در
حوزه رفاه عمومی بتواند نظر دهد مثل مهندسین فضای سبز که بخشی اعظمی از رفاه
شهروندی در پارکها و زیباسازی است |
1 |
|
8 |
ورزشی |
صاحب
نظر در حوزه ورزش |
1 |
حال امیدواریم جریانات بدون توجه به سهم خواهی و سهم دهی و معامله برای حفظ برخی از افراد در انتخاب و معرفی تیم های 15 نفره به مفاد مطالبی که در 2 شماره پست ارائه دادیم عنایت داشته باشند.
اگرچه این تمام حرف نیست امیدوارم دیگران نیز در این خصوص نقد و نظر خود را ارایه دهند

