شهید سنبلی

در وجود انسان معمایی است که هر لحظه انسان را به مکانی می کشاند و هر لحظه از انسان آرزویی دارد.

شهید محمدباقر سنبلی ، تاریخ شهادت 1365 ، عملیات کربلای 5

شید محمدباقر سنبلی

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 بهمن 1390    | توسط: حسین غفاری    |    | نظرات()

بگذار راحت جان دهد( قسمت سوم - آخر)

و عکسی از حال و روز امروز ما که سال 88 در سالروز زادی خرمشهر گرفتیم . از سمت راست محمدرضا پورولی ، پناه نجف زاده ، حسین غفاری

... درگیری شدید بود و به نیرو نیاز بود. برای همین حاضر نشدم کسی با من بیاید. خودم راه افتادم تا به عقب بروم. از کنار بچه­ها که می خواستم راه بیافتم، می خندیدم. با خودم فکر می کردم چند دقیقه بعد من هم شهید می شوم. شاید با این خنده ها می خواستم نوعی خداحافظی کرده باشم. آیت الکرسی می خواندم. در دلم می گفتم تو که می خواهی شهید شوی ، شهادتین خود را بخوان و خلاص. اما زبانم نمی چرخید.

راه افتادم. اول رسیدم به کنج و زاویه ای که محرم بود. محرم که وضع مرا دید، گفت این پشت معلوم نیست چه خبره ، بهتر است که اسلحه­ای همراهت باشد تا اقلاً از خودت دفاع کنی. من که به زور خودم را تکان می دادم ، اسلحه هم بارم شد. از کنار ضلع دیگر گذشتم و رسیدم به شیاری که محل دررو عراقی ها بود و در شب عملیات خیلی از عراقی ها آنجا کشته شده بودند . 70، 80 نفرشان آنجا ریخته بود. روی چند تانک هم پر از کشته های عراقی بود. درگیری آنجا خیلی شدید بوده و چند تا از شهدای ما هم کنار خاکریز افتاده بودند. با شهدا هم وداع کردم و راه را ادامه دادم. 

کمی که راه آمدم دیدم تلو تلو می خورم. راه را تشخیص نمی دادم. چشمم را به زمین دوختم. خط عبور خون را برای خودم شاخص کردم. این خون کسانی بود که قبل از من مجروح و به عقب برده شده بودند. در برخی جاها قطره  قطره بود. برخی جاها هم خون شره کرده بود. بیش از یک کیلومتر راه اومدم که دیدم صداهایی می آید و گویی بالاخره به جایی رسیدم. در این حین یک نفر مرا به اسم کوچک و به نام «حسن» که در خانه مرا صدا می زدند. صدایم کرد. اسم من محمدرضا بود اما در خانه حسن صدایم می کردند.

او کسی جز عمو فرج[1] نبود. به ظاهر تدارکاتچی گردان، اما در سعی و کار و تلاش به اندازه فرمانده گردان کار انجام می داد. آمد و بغلم کرد و خونهای سر و صورتم را با دست پاک می کرد و به سر و صورت خودش می مالید و کسانی که مرا به این روز انداخته بودند را نفرین می کرد. چشم هایم را پاک کرد و مرا پشت خاکریز برد. کلی مجروح و شهید آنجا بود.

برای عقب رفتن می بایست از آنجا ما را با یک وسیله تا کنار اسکله می بردند و بعد با قایق انتقال می دادند. اما وسیله ای نبود. در آن هنگام دیدم آقا میر حجت کبیری[2] پیدایش شد. می گفت زود یک وسیله پیدا کنید و اشاره می کرد به من و او را منتقل کنید. او از فرماندهان ماست. چند بار این ور و آن ور رفت تا اینکه یک جیپ عراقی غنیمتی پیدا کرد و گفت : زود منتقلش کنید.

من هم تازه ایثارم گل انداخته بود و به مجروح های بدحالی که بودند اشاره کردم و گفتم : اول اینها را ببرید. چند بار آقا میر حجت اصرار کرد و دستور داد تا اینکه شرط کردم چند نفری را هم با من انتقال دهند.

بعد از بیست روز تازه به خودم آمدم که در بیمارستان تبریز بستری شده بودم.



[1] - فرج حسین پور که بچه ها به خاطر سن و سالش بهش عمو فرج می گفتند. در همان عملیات هم شهید شد.

[2] - معاون لشگر 31 عاشورا

نوشته شده در تاریخ جمعه 30 دی 1390    | توسط: حسین غفاری    |    | نظرات()

بگذار راحت جان دهد (قسمت دوم)

نفر سمت راست شهید علیرضا امامی

 

... همانجا من به عمران همرنگ[1] پیشنهاد دادم که نفوذ کنیم و خاکریز جلویی را بگیریم، تا مثل والفجر 8 که بخاطر یک «سده[2]» فتح نشده چقدر آسیب دیدیم ، نشود. عمران نگاهی به من کرد و با لبخندی که فکر می کرد من از آن شر و شورهایی هستم که حسابی میل شهادت دارم،  گفت نمی خواهد، همین جا بمانید. من هم چیزی نگفتم و اطاعت کردم.

درگیری، حسابی سخت شده بود. بگونه ای که هرکس سرش را بلند می کرد، انگار منتظرش باشند، نقره داغش می کردند. در یک لحظه که سرم را بالا بردم احساس کردم که یک عراقی به آقا محسن و امامی و ... نشانه رفته . تا اومد شلیک کنه من یک تیر به او زدم و افتاد .  با خوشحالی از اینکه آن عراقی را زدم ، سرم را بالا بردم تا وضعیتش را مرور کنم که یک نفر هم زد توی سرم. انگار منتظر بالا آوردن سرم بود. گلوله وقتی به کلاه آهنی خورد، مثل آنکه سرم داخل یک قابلمه بزرگ مسی کرده باشم و با پتک به آن ضربه بزنند، صدا داد. از روی خاکریز غلتان غلتان به زمین آمدم. طرف راست سرم متلاشی شده بود و خون فواره می زد. چیزی نمی دیدم. تا چند دقیقه هم چیزی نمی شنیدم. امامی امدادگر گروهان و از بچه های اردبیل بود. همزمان با درس و مشق مدرسه که رشته تجربی می خواند دروس حوزه را هم می خواند. خیلی با استعداد بود و به نوعی طلبه هم بود و برای ما کلاس های آموزش قرآن و اخلاق می گذاشت.

آمده بود بالای سرم و می خواست سرم را پانسمان کند. اما فوران خون این اجازه را به او نمی داد. آقا محسن با حالت گریه و تأسف و آن حالتی که از من می دید ، می گفت: رهایش کن . بگذار راحت جان دهد.

اما امامی می گفت آقا محسن بابا این نمرده. من نمی تونم رهاش کنم. هرچی باند داشت به سرم بسته بود اما نمی تونست خون ریزی را مهار کند. من فکر می کردم که کور هم شده ام . چون چشمهایم جایی را نمی دید. وقتی امامی چشم هایم را از خون پاک کرد. تصویری مبهم و بعد روشنی از علیرضا امامی دیدم. امامی می گفت آقای پورولی خوبی ؟ منو می بینی؟

به زور با دست به چفیه سیاهی که به حمایلم بسته بودم اشاره کردم. زود فهمید و چفیه را برداشت و بست به سرم. کمی جلوی خونریزی گرفته شد. اما از زیر پانسمان خون کاسه چشمم را پر می کرد. بلند شدم. یکی دو نفر زیر بغلم را گرفتند. و می خواستند مرا به عقب منتقل کنند. رفتم طرف آقا محسن و گفتم؛ مگر شما توی کلاسها به ما نمی گفتید وقتی کسی زخمی شد به او روحیه و دلداری بدید؟ جمله «بگذار او راحت جان دهد» دلداری من بود؟ بعد هم تکیه کلامش که کمال محبتش بود را نثارم کرد که «گوزی بالا[3]» برو عقب .

 



[1] - معاون گردان حضرت قاسم (س) که در همان عملیات شهید شد.

[2] - خاکریز نسبتاً بزرگ

[3] - «بره ناز کوچک»، اصطلاحی برای ابراز محبت

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 دی 1390    | توسط: حسین غفاری    |    | نظرات()

بگذار راحت جان دهد (قسمت اول)

از راست محسن رنجی ، محمدرضا پورولی

از راست شهید ناصر علی صوفی ، شهید ابراهیم قریب ، جواد زنجانی و محسن رنجی

از راست شهید فرج حسین پور،؟؟؟

 

روز اول عملیات کربلای 5 بود و ما تا 5 ضلعی پیش آمده بودیم.

بخشی از این 5 ضلعی محل دررو عراقی ها بود و آنها نمی دانستند که ما تا آنجا پیش آمده ایم.

لذا آنجا برایشان قتلگاه شده بود. منطقه و محلی که ما بودیم مانند دو ضلع یک زاویه قائمه بود که در یک ضلع ما بودیم و در ضلع دیگر آن هم که قرار بود با لشگر 10کرج الحاق صورت گیرد، این اتفاق صورت نگرفته بود و آنجا خالی بود.

و آن احتمال بود که عراقی ها آنجا را تصرف بکنند که در آن صورت می توانستند در واقع از پشت، ما را هدف قرار دهند و برای همین  ما چند نفر رفتیم و آنجا مستقر شدیم.

آقا محسن رنجی[1]، علیرضا امامی، میر یعقوب ریحانی ، علی پوریان ، ابراهیم قریب، ناصرعلی صوفی به همراه دو برادر دیگرش حسنعلی و حسینعلی،علی امانی ، محمود عبدی[2] ، حمید پاشاپور، حسینی، علیلو و چند نفر دیگر جزو این افراد بودند. مابین ما و عراقی ها یک کانال 15 متری بود که داخل آن آب بود.

فاصله کم بود. بگونه ای که عراقی ها به راحتی نارنجک پرت می کردند سر ما، ولی ما نمی توانستیم نارنجک به سمت آنها پرتاب کنیم. آنها نسبت به ما در ارتفاع قرار داشتند.

در این میان تنها نفری که قدرت پرتاب نارنجک داشت ، حمید پاشاپور بود.

توی کنج زاویه هم، محرم مصطفوی، حبیب محمدنژاد، موسی حمدالهی ، یونس حسنی و چند نفر از دسته محرم مستقر شده بودند.

از این نارنجک ها ما همانجا چند نفر شهید هم دادیم. موسی محمدی ، غلامحسین پادار و طالعی هم که از بچه های اردبیل بود همانجا شهید شدند.

میر یعقوب ریحانی چند بار نارنجک هایی که طرفش افتاد را با پا شوت کرد به طرف خود عراقی ها ، ولی چند ترکش نارنجک هم نوش جان کرد.

حتی تو این حیث و بیس نارنجکی افتاد کنار یکی از همرزمان . ما داد زدیم نارنجک! بیچاره بجای اینکه موضع بگیره یا فرار کنه ، نشست روی نارنجک . جوری که وقتی نارنجک منفجر شد یک متری از زمین بالا رفت و زمین اومد. پائین تنه اش آش و لاش شد. اما هنوز زنده بود.

یک نفر موتور سوار عراقی آنطرف خط داشت تمام نیروهای متفرق شده شان را جمع و جور می کرد و هدایتشان می کرد به سمت همان زاویه 90 درجه و نفر برها و زرهی را هم آنجا مستقر می کرد.



[1] - معاون گروهان، که در همان عملیات با گلوله دوشکایی که به سرش خورد مجروح شد.

[2] - علیرضا امامی ، علی پوریان و یعقوب ریحانی در عملیات  بیت المقدس 2 به شهادت رسیدند. ابراهیم قریب ، ناصر علی صوفی، علی امانی و محمود عبدی از بچه های اردبیل بودند که همانجا به شهادت رسیدند.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 22 دی 1390    | توسط: حسین غفاری    |    | نظرات()

ارزیابی عملکرد

پسر كوچكی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دكمه های تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.
مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش می داد.
پسرك پرسید: خانم، می توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟
زن پاسخ داد: كسی هست كه این كار را برایم انجام می دهد!
پسرك گفت: خانم، من این كار را با نصف قیمتی كه او انجام می دهد انجام خواهم داد!
زن در جوابش گفت كه از كار این فرد كاملا راضی است.
پسرك بیشتر اصرار كرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می كنم. در این صورت شما در یكشنبه زیباترین چمن را در كل شهر خواهید داشت.
مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرك در حالی كه لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.
مغازه دار كه به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینكه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم كاری به تو بدهم.
پسر جواب داد: نه ممنون، من خودم کار دارم و فقط داشتم عملكردم را می سنجیدم. من همان كسی هستم كه برای این خانم كار می كند!
آیا ما هم میتوانیم چنین ارزیابی از كار خود داشته باشیم؟

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 دی 1390    | توسط: حسین غفاری    |    | نظرات()

دغدغه2

بسم الله الرحمن الرحیم

به تصویرهایی که ساخته ایم عادت کرده ایم . ما در حال آفرینش دغدغه ها هستیم. مشغله هایی برای ذهن که هیچ بکار نمی آیند و بعد آن ها را با درس هایی که نمی باید می آموختیم به تحلیل می نشینیم و تسلسلی برای زنده بودمان درست  می کنیم. تابلو های تبلیغات تا بالای سرمان رسیده . همه چیزمان در مناقصه دنیاست . ولی ما در مزایده برنده می شویم . روحمان را به قیمت دنیا می فروشیم . هیچگاه به اول بازی راهمان نمی دهند . با سرعت به خط پایان می رویم . دستمان از آسمان کوتاه است . تا ماه بیشتر نرفته ایم . شتاب بزرگترین اختراع قرن شده است. برای همه چیز شتابانیم. شتابزده  می خوریم ، شتابزده می خوانیم و شتابزده تصمیم می گیریم . قیافه حروف را از یاد برده ایم. سؤال کمتر می کنیم . چراها را به چرا برده ایم. ج ، چ ، ح، خ به زینت نقطه ها تغییر یافته اند . مَحرم و مجرم هم همینطور .حروف بار معانی را با شکلشان به دوش می کشند .در دنیا روی اعداد به توافق رسیده شده است.علم به پیشرفت مادی ما کمک شایانی کرده است . اما هنوز دغدغه ها میراث جاویدانی است که با ما در سفر اعصارند. گویی باید چیز دیگری را بیابیم که شاید اصلاً از جنس علم نباشد. گلها کاشفان رنگ های خاکند . آن ها را عرضه می دارند و تنفس معطر زمین را می افشانند. یکبار که به تمنای حضور نشسته بودم و صدای بیرون را به فراموشی سپردم صدای قلبم را شنیدم که بی منت در تپش بود. صدای سکوت ! آواز دلنشینی است. دیدنی ها ،دیدن را مشکل کرده است و چه خوب گفته بود آن دیوانه حکیم که درختان مرا از دیدن جنگل باز  می دارد! بارها سر حواس کلاه رفته .ما بازخوانی طبیعت را به حساب کشف خود می گذاریم. اختراعات رونویسی ناقصی از دنیای اطراف ماست . چه بسیار دانشی که می شد فرا گرفت ولی کتاب های درسی مانع آن شدند و چه بسیار کلاس های درسی که زندان جدایی از فضای اطراف است . صفر و یک ها  قاعده اعداد را شکستند و این سنت شکنی منجر به تولد رایانه شد. اگر رنگها به صدا درآیند ! چه پدید خواهد آمد. سیاهه کلمات را به نظاره نشسته ام . بادی که در بیرون می وزد را درون کلمات نمی بینم. نمی توانم در میان بیشه زار حروف زمان نوشتنم را محصور کنم. در ناتوانی مطلق ردپایی می گذارم تا کسی که به زبان زمینیان آشنایی دارد مرا از این ندانستن رها سازد. نسبیت در تمام شؤون زندگی رسوخ دارد، بی آنکه من نقش انیشتین را بازی کنم. در میان عقربه های ساعت های دو دیوار روبرو نشسته ام یکی رو به روبروی من می رود و دیگری به سمت من می آید . اما در هر دو زمان می گذرد. زمان ساعت ها را درنوردیده . بیش از دوازده ساعت زمان را نمی توانند نگه دارند و به دور تسلسل افتاده اند  و برخی بعد از 24 ساعت به دور تسلسل می افتند. چشم هایم را می بندم و ذهنم همه دیده هایم را به حرکت در می آورد . گویی همه چیز سیال است. چشم هایم بسته است. در اولین احساس گویی تاریکی است. اما تصاویر خیال را می بینم. این تکنولوژی دیدن در تاریکی کی اختراع می شود. خیال در عین بی رنگی ،تصویری رنگی است . اگر دیدن ،مصنوع بودن این همه دیدن را در کجا باید جمع می کردیم !. آیا دیدن هم صورتی از انرژی است که از حالتی به حالت دیگر درمی آید؟. همانگونه که انرژی مکانیکی به گرمایی تبدیل می شود، انرژی دیدن هم به خیال مبدل می گردد؟ شعورم ، کم کم   بی شعور می شود! بهتر است  به عالم خواب سری بزنم تا کمی انرژی بیابم.

نوشته شده در تاریخ شنبه 3 دی 1390    | توسط: حسین غفاری    |    | نظرات()

آخرین خانه

بدون شرح

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 آذر 1390    | توسط: حسین غفاری    |    | نظرات()

محرم و شهید

 

از راست بایرام مصطفوی و شهید جلیل موذن

محرم با خودش یادهایی را در ذهنم جلوه گر می کند که شهید جلیل مودن یکی از این آدمهاست.

جلیل میداندار دسته های عزاداری پایگاه ثارالله بود و ارادت خود را به اباعبداله الحسین با شهادتش نشان داد . همو که برای رفتن به جبهه قرعه کشی کرده و آمده بود و در ادامه عملیات کربلای 5 به مولای خویش پیوست.

تنگ جان در انتظار آب باران است هنوز

ماهی دل تشنه یک قطره پیمان است هنوز

می نشینم روی ایوان محرم در میان العطش

واژه هایم خیس خورده زاشک یاران است هنوز

بی قرارم بی قرار وسعت دریای پاک

خاک آلود و غریب اینجا بیابان است هنوز

سایه بان شرم و حیرت بر سرم افتاده است

این بلای ماندگی بی درد و درمان است هنوز

زحمت ذی الحجه را باید محرم می کشید

ظهر عاشورا مقام قرب قربان است هنوز

فدیه ای بهتر از این حالم نمی آید بدست

در منای دفترم صد واژه مهمان است هنوز

تن خورد آب حیات از جستجوهای نفس

هر نفس گم گشته ای دارد که پنهان است هنوز

شعر از حسین غفاری

نوشته شده در تاریخ شنبه 12 آذر 1390    | توسط: حسین غفاری    |    | نظرات()