بیدمشک
شمیم آشنای دوست
شنبه 1 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

جانباز

تا بوده همین بوده، یکی رفت و یکی ماند

آن مانده به صد خاطره در کنج غمی ماند

هرچند که ترکش ز تنش پای ربوده

از پای نیفتاده هنوزش ز گلوله

با جان خودش بازی بی پرده نموده

خواب از سر هر دشمن بیگانه ربوده

این لنگه عصا و سر زخمی که تو بینی

یعنی شهدا رفته، تو پابند زمینی

از داغ عزیزان نبود شکوه و آهم

این زخم زبان است که برده است قرارم

جانباز، ابوالفضل غریب است که بوده

در کرب و بلا داده سر و جان و دو دیده


حسین غفاری



نوع مطلب :
برچسب ها : جانباز،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 29 فروردین 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

صدری افشار

از راست غفاری، صدری افشار، آقای جعفر پری، خلیل زاده، قلیزاده

از راست: فرّی، قلیزاده، عقلمند، صدری افشار، شریف زاده، غفاری

......................................................................................................

غلامحسین صدری افشاری روز سه‌شنبه 28 فروردین در سن ۸۴ سالگی از دنیا رفت.

غلامحسین صدری افشار، فرهنگ‌نویس و مترجم سال ۱۳۱۳ در ارومیه متولد شد. او بعد از طی تحصیلات ابتدایی و متوسطه به سمت مشاغل گوناگونی رفت و در نهایت به حوزه فرهنگ کشیده شد.

 صدری افشار انتشار آثارش را از سال ۱۳۲۷ در تبریز شروع کرد و کار فرهنگ‌‏نویسی را از سال ۱۳۴۵ در بنیاد فرهنگ ایران آغاز کرد و تا به امروز ادامه داشت.

این توفیق را داشتم تا چندبار در خدمت ایشان باشم و کسب فیض نمایم. هرچند ارومیه نتوانست از فرزند خود آنگونه که شایسته ایشان بود از او تجلیل نماید. خداوند رحمتش فرماید. 

آثار

تألیف

·         تاریخ در ایران

·         سرگذشت سازمان‌ها و نهادهای علمی و آموزشی در ایران

·         کتابنامهٔ علوم ایران

·         فرهنگ مترجم، با همکاری نسرین حکمی و نسترن حکمی

·         فرهنگ زبانزدهای فارسی

·         فرهنگ مشاغل سنتی (شامل شغل‌های درباری، نظامی، اداری، فنی، تجاری، خدماتی و کشاورزی)، تهراننشر آگه

·         واژه‌نامهٔ فنی، با همکاری نسرین حکمی و نسترن حکمی

·         فرهنگ معاصر فارسی، با همکاری نسرین حکمی و نسترن حکمی. تهرانفرهنگ معاصر

·         فرهنگ فارسی اَعلام، با همکاری نسرین حکمی و نسترن حکمی. تهران: فرهنگ معاصر

·         فرهنگ معاصر کوچک فارسی، با همکاری نسرین حکمی و نسترن حکمی. تهران: فرهنگ معاصر

·         فرهنگ فارسی دوجلدی، با همکاری نسرین حکمی و نسترن حکمی. تهران: فرهنگ معاصر

·         فرهنگنامهٔ فارسی سه‌جلدی، با همکاری نسرین حکمی و نسترن حکمی. تهران: فرهنگ معاصر

ترجمه

·         مقدمه بر تاریخ علم، تألیف جرج سارتن (شش جلد؛ جلد ششم (نمایه)، با همکاری نسترن حکمی)

·         از سنایی تا سعدی، تألیف ادوارد براون

·         تاریخ ریاضیات (دو جلد)

·         معماری ایران

·         کاکل طاووس (ریشه‌های غیراروپاییِ ریاضیات)

·         انگلیسیان در ایران

·         مطالعهٔ تاریخ ریاضیات و تاریخ علم

·         گفتارها در تاریخ علم

شعر

·         ابرهای سرگردان، ۱۳۳۶

·         آوای جان، ۱۳۳۷

·         نیایش، ۱۳۳۹

ویرایش

·         مَآثِرِ سلطانیه

·         دو سند از انقلاب مشروطه

·         دانش برای همه (۱۳ جلد)





نوع مطلب :
برچسب ها : صدری افشار، فرهنگ نویس،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 22 فروردین 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
یک استادی آمده بود و درباره عرفان در معماری صحبت می کرد. 
از وحدت در کثرت
از رساندن انسان به اوج 
از اشکال و نمادها و تفسیرهایی که داشت.
دستم را بلند کردم و سوال کردم آیا این چیزهایی را که شما می گوئید آن معمار می دانسته؟
تأملی کرد و گفت الزاماً خیر!
بعد خودم نظرم را گفتم که: وقتی آدمی در  حوزه ای تخصص دارد و در عین حال از هنری بهره می برد، آنچه می سازد یا نقاشی می کند یا فیلمی که می سازد دارای مفهوم، عمق و زیبائیست.  
مجموعه ای از این قبیل آثار که در دوره ای خاص بروز و ظهور بیشتری داشته را برخی «هنر اسلامی» نامیده اند. 
حالا هم مفهومی جدید دارد شکل می گیرد به نام «هنر انقلاب اسلامی» .
اینها را من محصول آدمهای وارسته ای می دانم که در هر زمانه ای که از قیود رهایی یافته اند آثار ماندگاری را بجا گذاشته اند. 
در مقابل، هر هنری که آدم را تشویق به سقوط کند و انسان را به ابتذال بکشد در هر دوره ای که باشد آن هنر را می توان هنر شیطانی نامید.
هنر، پرده های نگارینی است که یا آدم را مشتاق عالم بالا می کند یا انسان را به سردابه ابتذال رهنمون می سازد.
هنر و هنر؟
همین تفکر از شهید آوینی آدم دیگر گونه ای ساخت و یا دیگرانی که مجال پرداخت به آنان نیست
  





نوع مطلب :
برچسب ها : هنر انقلاب، هنر اسلامی، هنر شیطانی، شهید آوینی،
لینک های مرتبط :
شنبه 11 فروردین 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
نکو رو تاب مستوری ندارد
ببندی در،ز روزن سر برآرد
(جامی)
بعد از 31 سال کیف مدارک شهید رسول تعاون از صندوقچه اسرار مهدی علوی بیرون می شود و به دست حقیر می رسد!
یک شب قبل از عملیات تکمیلی کربلای 5 رسول پیش مهدی می آید و می گوید: 
«دیشب شهید محمدعلی حبیبی را در خواب دیدم. با یک اسب سفید آمده بود و مرا ترک اسب سوار کرد و با خود برد. این مدارک مرا بگیر فردا من شهید خواهم شد!»
از جنس همان مرگ آگاهی هایی که در برخی از شهدا سراغ داشتیم. 
از جنس عارفانه هایی که یدرک و لا یوصف است. 
کیف مدارکی که شامل چند معرفی نامه ، چند کارت شناسایی و چند عکس از دوستان است که برخی از آنها شهید شده اند. 
برخی عکسها هم به مرور در کیف رنگ باخته اند. 
مثل من که خودم هم رنگ باخته ام. 
مثل من که دارم کم کم محو می شوم. 
یعنی وقتی آدم چیز با ارزشی نداشته باشد همان بهتر که محو شود. 
برخی از آن مدارک : 
 و عکس شهید بهروز آهندوست را که شهید حبیبی به تعاون داده است و رسول تعاون نیز به صاحب عکس و دهنده عکس ملحق می شود: 
 




نوع مطلب :
برچسب ها : شهید، رسول تعاون، محمدعلی حبیبی، بهروز آهندوست،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 29 اسفند 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

عید همه دوستان و همراهان گرامی مبارک 




نوع مطلب :
برچسب ها : نوروز 97، تبریک عید، سلمان هراتی،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 28 اسفند 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
«وَقُل رَبِّ ادْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَاخْرِجْنی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِّی مِن لَّدُنکَ سُلْطَاناً نَّصِیراً»
سال 69 وقتی به صورت رسمی در اصفهان می خواستم وارد هنرستان سروش شوم این آیه را خواندم. 
و امروز 28 اسفند ماه سال 96 وقتی ظهر برای آخرین بار از اداره با بازنشستگی  بیرون آمدم همین آیه را خواندم. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 20 اسفند 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
رزمندگان جندالله در برف
با تشکر از برادر محرم چوپان عتیق نفر سوم از راست
......................................................................

با تمام چین و چروک ­هایی که چشم­هایش را در حصار خود کشیده بود؛ اما آشنایی، چون ماهی سیاه کوچولویی توی حوض چشمانش می­ چرخید.

سفیدی از سرش سرریز شده بود توی ابروهاش. ابروهایی که حالا دیگر سایه­ بان چشم­هایش بود. لابلای دهلیزهای تو در توی ذهنم دنبال تصویری می­گشتم که بتوانم با این آدم تطبیقش دهم. ستون­های جدولی را می ­مانست که تنها حرف­های چند خانه از آن پیدا شده بود. 36 سال فاصله. فاصله­ هایی که میانش را «یونس» و «لیلا»، پسر و دخترم، پر کرده بود. انتظاری نداشتم تا او جوانی مرا از لابلای میانسالی ­ام بیرون بکشد و مرا بشناسد. تنها حلقه­ ای که مرا به او مرتبط می­ ساخت، حدیث مشترکی بود که ما را در این ساعت و این روز دور هم جمع کرده بود. و آن گردان جندالله بود. باید منتظر می­ شدیم تا میزبان از راه برسد و ما را به هم معرفی کند.

سؤالی مرا از لابلای دهلیزهای ذهنم بیرون کشید. گویا این دومین باری بود که سؤال می­کرد.

- شما هم توی گردان بودید؟

- بله، جواب بی­ اختیار و درستی بود. برای همین هم اینجا بودم که سؤال دوم را پرسید: کدوم گروهان؟

گروهان قارداش. همین یادم مانده بود. آن هم بخاطر اسم با مسمایی که فرمانده گروهانم داشت. البته اسمش قارداشعلی بود. اما صمیمیت نام قارداش نامش را خلاصه­ تر کرده بود. در حال مرور قارداش در ذهنم بودم که دوباره پرسید: پس گروهان 4 بودی؟

شماره ­اش یادم نبود. من تنها 6 ماه پایانی سربازی­ ام را آنجا بودم. و چوب­ خطی که روزهای پایانی سربازی را روی آن خط می­زدم. گفتم نمی­دانم. شاید!

گردان جندالله گردانی بود با ترکیبی از سپاه و ارتش و ژاندارمری.

یکی پیدایش می­ شود. دو نفری به پایش بلند می­ شویم. احترام بزرگتر مجلس را نگه می­دارد و اول با آن پیرمرد که «صوفی» صدایش می­کند خوش و بش می­کند. بعد با من روبوسی می­کند و می­ پرسد شما باید مجید باشید. صدایش را شناختم. یعقوب بود همانی که دیروز تلفنی صحبت کردیم. همانی که با یکی دو واسطه و توسط بنیاد شهید و امور ایثارگران مرا پیدا کرده بود تا خاطره­ ای را با هم بازخوانی کنیم. می­ گفت دارند خاطرات رزمندگان گردان جندالله را می نویسند.

دستش را گذاشت روی شانه ­ام و خطاب به صوفی گفت، عملیات «بهله» و «بلارغو» یادت هست؟ آقا مجید هم بود.

هنوز هم سرمای جانسوز آن شب را بعد از 36 سال می­توانستم حس کنم. گِزگِز یخ­ زدگی، دوباره در پایم می­ پیچید و از محل انگشت شصت پایم که دیگر آن را نداشتم بیرون می­زند. بی ­اختیار پایم را روی زانوی پای دیگرم می­ اندازم و انگشت­های مانده پایم را چنگ می­زنم.

یعقوب حرفش را پی می­ گیرد و می­گوید مجید هم جزو همان دوازده نفری بودند که شب بعد آنها را بخاطر سرمازدگی پاهایشان فرستادیم ارومیه. شصت پایش سیاه شد و بعد هم قطعش کردند. صوفی مرا به یاد نمی­ آورد، اما شروع می­کند از آن شب گفتن. شب برفی و مه ­آلودی که آدم­ها در یک متری به شبه سیاهی می­ مانستند و کمی که به خاطر فرو رفتن در برف تا کمر بالا آمده، عقب می­ ماندی، از نظر محو می ­شدند.

پوتین­ها خیس شده بودند. تا می­ ایستادی سرما داخل پوتین­ها می­خزید. اطراف ارومیه طبیعت عجیبی داشت. همانگونه که در اوایل خردادماه، داخل علفزارهای اینجا گم می­شدی، حالا توی سینه کش کوه، در میان انبوه برف­ها چون دکمه­ های سیاه آدم برفی به ستون یک به سمت روستای بهله می­رفتیم. همانجایی که مقر حزب دمکرات بود. و آن شب گویی سخت ­ترین شب آن سال بود. شبی که در حصار حصین برف و مه و سرما، حزب به خواب زده بود و ما به حزب.

نماز صبح به روستا رسیدیم و درگیری شروع شد. یک شهید و 2 مجروح از تیر و ترکش داشتیم و وقتی به پادگان برگشتیم تازه 12 نفر مجروح از سرما!

یکی قرار بود بیاید و این خاطرات ما را جمع­ آوری کند. اینها را بنویسد. و من جانبازی از نوع دیگر بودم. و شاید این موضوع برای نویسنده، حرفی تازه باشد. یعقوب مرا پیدا کرده بود تا خاطراتم را بگوید. دیگران هم از راه می رسند. قارداش نیز از راه می­ رسد و می نشینیم تا نویسنده از راه برسد.

حسین غفاری

19/12/96






نوع مطلب :
برچسب ها : بهله، بلارغو، حزب دمکرات، گردان جندالله، سرما زده، یخ زده، جانباز،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 16 اسفند 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
دیشب از درد و رنج خوابم نبرده است!
چه بر سر ما آمده است؟!
چه بر سر نظام جمهوری اسلامی آمده است؟!
3 روز پیش در سایت کتابناک که مرکز دانلود کتاب است به یک کتاب برخورد کردم که جزو تازه ترین کتابهای رایگان گذاشته بود به نام «تاج و عمامه» نوشته بهرام حیدری. این کتاب در سوئد چاپ شده است. 
تیتر غلط اندازش و توضیحاتی که برای این کتاب گذاشته بودند و گویای نفرت گردانندگان سایت از نظام مقدس جمهوری اسلامی بود مرا وا داشت تا به متن آن نظری بیاندازم سپس قضاوت کنم. 
از صفحه 241 به بعد آن این کتاب، خدا، پیامبران، قرآن و اسلام را به باد اهانت گرفته ...
و در صفحه آخر کتاب در ص 615 نیز از خود سوال می کند که چرا نتوانسته ایم در طول این سی سال نظام جمهوری اسلامی را ساقط کنیم. 
اولین اقدامم تذکر به خود سایت بود. 
دوم به نماینده ولی فقیه در استان آذربایجان غربی گفتم.
آنها با مدیر کل ارشاد استان آذربایجان غربی و اداره اطلاعات تماس گرفتند. 
بعد از یک روز دیدم خبری نشد به بچه های سپاه تهران گفتم. آنها به حفاظت اطلاعات سپاه گفتند و...
باز هم خبری نشد. 
دیشب که نمی توانستم بخوابم نشستم و به روزنامه کیهان، وطن امروز، جوان ، خراسان و سایت مراجع تقلید از جمله آیت الله مکارم شیرازی، شبیری زنجانی ایمیل زدم. 
بازهم خبری نشد......
به اساتید دانشگاه علامه گفتم ... 
و ...
نمی دانم ما که نه کتاب آیات شیطانی را دیدیم نه توانستیم آن را دانلود کنیم با پرستیژهای متفاوت آن را جار زدیم و محکوم کردیم!!!!
به کاریکاتورهای دانمارکی اعتراض کردیم(ندیدیم) شیرینی های دانمارکی را گل محمدی کردیم 
اما گویا از دست یک سایت داخلی با مجوز اداره ارشاد اسلامی! عاجزیم. 
خدایا تو شاهد باش من به دفتر مقام معظم رهبری نیز ایمیل زدم....
خدایا بر سر ما چه آمده؟؟؟
کجایند کفن پوشان؟؟؟؟؟
به چندین نماینده ولی فقیه در دانشگاهها هم گفتم ...
امروز چهارمین روز است ولی نه از فیلتر شدن خبری هست و نه از برداشتن کتاب و نه اعتراضی و نه ....

الان حاج حبیب عزیزم (پنجشنبه 17 اسفند ) خبر برداشته شدن این کتاب را دادند و بقیه ماجرا که امیدوارم برخورد مناسبی را داشته باشند...
ممنونم حاج حبیب عزیز برادر سالهای جبهه و جنگ




نوع مطلب :
برچسب ها : اهانت به اسلام،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 81 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :