بیدمشک
شمیم آشنای دوست
سه شنبه 6 آبان 1393

جمشید مظهر صفاری

عزاداری محرم، از راست شهید نیری جوان، شهید صفاری


جمشید مظهر صفاری

از راست کاظم سیلانی، شهید جمشید مظهر صفاری


جمشید مظهر صفاری

از راست شهید جمشید مظهر صفاری، کاظم سیلانی، رسول حاتمی

..........................................................................................................

حالا اگر کسی بیاید بگوید با جمشید کجا آشنا شدید؟ یادم نمی آید.

همین رفت و آمدها به سپاه بود که یک نفری را می دیدم که خط خوبی داشت.

توی روابط عمومی سپاه پارچه می نوشت.

چقدر پلاکارد برای شهدا نوشت.

دیوارهای باغ رضوان مزین به خط جمشید بود.

وقتی پر عمویش شهید شد بیشتر شناخته شد.

جمشید همان که پسر عمویش شهید شده!

آن زمان این حرف و حدیث ها برای خودش ارزش بود. حالا را نبین!!

یادم نیست وقتی در ادامه کربلای 5 در 18 بهمن سال 65 در شلمچه به شهادت رسید چه کسی افتخار نوشتن پارچه را برای ایشان پیدا کرد.

شبهای محرم یاد شهدایی می افتم که کمتر از آنها یاد شده.

شهید جمشید مظهر صفاری فرزند قنبر یکی از همانهاست.

خدایش رحمت کند. چقدر زیبا از خدا در وصیت نامه اش می خواهد که شهید شود. می گوید :

 

خداوندا چگونه وصیت خود را بنگارم در حالیكه سراپا مملو از گناهم و از سنگینی بار گناهانم قلم به روی كاغذ نمی چرخد.

خداوندا به قدری گناه كرده ام كه آبرو ندارم در درگاهت را بزنم، ولی باز ناامید نیستم.

خدایا مرا بیامرز و مرا بطلب و مرا از بندگان پسندیده ات قرار بده.

... ای كاش جانها داشتم و در راه خدا برای نابودی كفر و شرك می جنگیدم و شهید می شدم.

می دانید كه انسان یك بار بیش نمی میرد پس بیایید آن هم در راه خدا باشد.

  ... هیچ چیز جز شهادت گلوی تشنه مرا سیراب نمی سازد

و تنها راه خیر و بركت و سعادت و آزادگی همان شهادت در راه خداست.

پس بیائید حقیقت این راه را درك كنیم كه شاید از شاهدان زنده تاریخ باشیم.

 

صلواتی نثار روحش بفرمائید.

این خاطره را هم از وبلاگ آقای مجید صفاری درج می کنم:  mazharsafa.mihanblog.com

خاطره ای از شهید جمشید مظهر صفاری

قبل از شهادتش در 18/11/1365 در منطقه عملیاتی شلمچه در عملیات کربلای 5 ، شهر ارومیه بمباران شد و او در مرخصی بود که به شهداء و مجروحین بمباران کمک می کرد. پس از دیدار دوستان و اقوام ، به پدرش گفت حیف است در  بمباران های شهر شهید شوم من به جبهه برمی گردم ؛ قبل از اتمام مرخصی فوراً به شلمچه آمد و در کنار برادرش مجید که در سنگر دیدگاه دیده بانی  بود به امر هدایت آتش توپخانه و ثبت مختصات پرداخت. نزدیک غروب بود که ناگهان عراقی ها یک خمپاره 60 شلیک کردند و شهید جمشید که تازه در ورودی دیدگاه مشغول دیده بانی بود از ناحیه سر  مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و همان لحظه به فیض شهادت نایل آمد. روحش شاد و قرین رحمت الهی باد.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

 

ایام محرم تسلیت باد.

یک نوار کاست از سلیم موذن زاده دارم به نام شجاعت امام حسین(ع) که حدود سال 64 خوانده. مضامین بی بدیل این مجلس را تا حالا هیچکس اینچنین نه سروده نه خوانده. اشعار مال مرحوم یحیوی است. در مطلع آن اشعار حماسی هم یک قطعه شعر از ژولیده نیشابوری می خواند که در اوج می باشد.

به مناسبت ورود ماه محرم این قطعه را اینجا می گذارم.

 

من آن دردی کش جام الستم 

که از عشق رخ معشوق مستم

من آن فرمانروای انقلابم

 که جان خصم را مردانه خستم

منم آن مظهر عدل و عدالت

که تار و پود ظلم از هم گسستم

منم آن جنگجوی کز فتوت 

مبدل شد به پیروزی شکستم

منم آن شاهکار کلک هستی 

که هستی بستگی دارد به هستم

حسینم من که در آزاد مردی

بود فرمان آزادی به دستم

نبستم دل به لیلای زمانه 

که من تنها خدا را می پرستم

ندادم تن به زیر بار ذلّت

که روی مسند عزّت نشستم

خدایم داد از این قهرمانی 

مدال خون بهایی ناز شصتم

یزید سفله می پنداشت با خود 

که من را کشت راحت شد زدستم

نمی دانست آن مردود کافر

که تا هستی هستی هست، هستم

صوت این شعر را با صدای سلیم از اینجا دریافت کنید



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 3 آبان 1393


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 29 مهر 1393
هور عزیز که رفته بود آن طرف تا محل چند شهید را آدرس بدهد تا تفحص کنند، عکسهایی از آنجا برایم آورد. 
نشستیم و مناطق را نگاه کردیم. 
اگر نمی گفت که اینجا و آنجا کجاست نمی دانستم.
چقدر این کوهها بی روح بودند. 
همیشه خدا ما این کوهها را با آدمهایش تصور می کردیم. 
با عملیاتهایی که روی آنها شده بود.
با موقعیتهایی که آنجا بودیم. 
و با خاطراتی که با برفش، سنگش، شهدایش و ... داشتیم می شناختیم. 
حالا بدون همه اینها چقدر این کوهها بی شناسنامه بود!
شرف المکان بالمکین
ارزش هر جایگاهی به کس یا کسانی است که در آن قرار گرفته اند.
ماووت93
ماووت 93
ماووت 93- تفحص
ماووت سال 66 از راست حبیب محمدنژاد، رضا جهانبخش، شهید محمد خبازی، شهید میر یعقوب ریحانی
ماووت 66- از راست محمود طهماسبی ، شهید محمد خبازی، شهید میریعقوب ریحانی 
ماووت 66- از راست ؟ ؟ ؟ مصطفی اکبری(فرمانده گردان قاسم)، شهید علی اکبر کاملی، مرحوم مجتبی جهانگیرزاده و ؟ 


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

شاید این شعر همسر یک شهـید است

 که خطاب به همسرش سـروده باشد

 

در خیالات خـودم در زیر بارانی که نیسـت

میرسم با تـو به خانه، از خیابانی که نیسـت

 

می نشینی روبـرویـم، خستگی در می کنی

چای میریزم برایت، توی فنجانی که نیست

 

بازمی خنـدی ومی پـرسی که حالـت بهتر است؟!

بازمی خنـدم که خـیلی، گرچه می دانی که نیست

 

شعرمی خـوانـم برایـت، واژه ها گـل می کنند

یاس و مریـم می گذارم، توی گلدانی که نیست

 

چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی

دستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست.؟!

 

وقت رفتـن می شود، با بغض می گویـم نـرو.!

پشت پایت اشک میریزم، در ایوانی که نیست

 

می روی و خانه لـبریز از نبودت می شود

باز تنها می شوم، با یاد مهمانی که نیست.!

 

بعـد تـو ایـن کـار هـر روز مـن اسـت

باوراین که نباشی، کارآسانی که نیست.!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

هوالله سبحانه و تعالی

قرصت را خوردی؟

انسولینت را زدی؟

قبض برق را پرداختی؟

قرار بود فلان جا بروی، رفتی؟

همه این پرسش­ها نشان می­دهد که می خواهی نگذاری فراموشی درون زندگی ما رسوخ کند.

از عکس عروسیمان که به پائین تابلوی «یا علی» حمید عجمی زده­ای پیداست که از آن روزها خاطره خوشی در سر داری، نمی خواهی این تصویر روشن لباس عروس به سیاهی فراموشی سپرده شود.

خیلی چیزها برای من دارد محو می ­شود. چهره کودکی محسن و جواد چه زود در پشت ریش و سبیل و قد و قواره بلندشان محو شد.

چه زود پدر و مادرم رخ در نقاب خاک کشیدند و چه زود پدرت خواب ابدی را تجربه نمود. امروز گاه آدم احساس می­کند گویی هیچ وقت نبودند. فراموشی مانند یک بیماری دارد خاطره ­ها را می خورد. گاه خیلی چیزها فراموش می ­شوند. چه برسد به مرده­ها که چشم را نمی­نوازند مانند همین «متفورمین» که جلوی چشمانم فراموش می­شود.

اما ...

اما تو هیچگاه فراموشم نمی شوی. آنقدر فضای ذهن مرا پر می کنی از یادآوریها گویی که اگر نبودی همه چیز فراموشم می شد.

فراموشی، چون موشی انبارهای یاد مرا سوراخ نموده است.

اگر درد هر روزه پایم نبود فراموش می­ کردم روزی در جنگ روی مین رفته ام. اگر پنجشنبه ها نبود فراموش می کردم روزی علی حمدالهی بود. سعید خیرآبادی بود و دیگران نیز.

اما تو هر روز هستی . یاد زنده ­ای که هر روز خاطره می ­آفریند برای روزهای تنهایی! تصویر زنده ­ای که هنوز قاب زمان او را به تسخیر خود درنیاورده است.

نمی­ دانم از عوارض پیری است که هر روز به تو وابسته تر می ­شوم یا بالا رفتن روزهای با تو بودن است که تازه رفیق قدیمی راه می ­شویم. تصور طی طریق بی تو، تصویر آسمان بی آفتاب است. حالا تو هستی که یادم می­آوری برای پدر و مادرم دو رکعت نماز بخوانم. بی تو چه کسی خودم را به یادم آورد. چه کسی تو را به یادم آورد.

با خود می گویم این همه خاطره را برای چه تل انبار می کنی ؟ خدا کند که بی تو این خاطره ها را مرور نکنم.

یادت را همیشه در یادم زنده بدار.

تو عطیه خدا برای من جا مانده از قافله هستی، تا بدانم بهشت خداوند وجود دارد.

قربانت حسین، تهران 93/7/16



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
ادبیات داستانی بسیج
از راست آقای حسین اقبالیان از نویسندگان خوب خوی و من


ادبیات داستانی بسیج


ادبیات داستانی بسیج

روزهای 15 و 16 مهرماه در تهران به جشنواره ادبیات داستانی بسیج دعوت شده بودیم. آثار ما بعد از کسب رتبه در استان به مرحله کشوری هم راه یافته بود اما قرعه فال به نام ما نیفتاد. 
در این جشنواره با آقای حسین اقبالیان آشنا شدم که اهل خوی می باشد و چند کتاب هم دارد در همین زمینه. هم به زبان ترکی و هم به زبان فارسی.
«دلی رسام »، «سارای» و «و کسی پشت پنجره ها نیست...» هدیه ایشان به من شد. 
و کسی پشت پنجره ها نیست را همانجا خواندم چون به زبان فارسی بود اما در خواندن آن دو تای دیگر به روغن سوزی افتادم چون به زبان ترکی بود... این حکایتی است در ناتوانی خواندن زبان مادری؟!
روز پانزدهم کارکاههای آموزشی گذاشته بودند که خالی از فایده نبود و برای کلاس ما آقایان فتاحی، رهگذر، زنوزی و نجفی آمدند که همه از نویسندگان سرشناس هستند و تجربیاتی را منتقل کردند. 
اجرای برنامه پایانی و اختتامیه هم خوب بود و باید انصافا تشکر کرد. 
........
تنها چیزی دلم را به شدت آزار داد نمی دانم چه اتفاقی افتاده که ما در بسیج هم داریم پا را عقب می گذاریم!
در این چند روز حرفی از نماز جماعت که هیچ فرادایش هم کم رنگ بود. 
برخی از دختران با پوشش نامناسب و حتی ناخن های لاک زده آنجا بودند البته تعدادشان هم اندک بود .
و برخی هم در آنجا از نویسندگان معلوم الحالی دفاع می کردند که شایسته قالب بسیجی نبود. 
این موضوعات برایم آزار دهنده بود. اما از سویی هم می دیدم کسی که سن اش به جبهه و جنگ قد نمی داد در باره جبهه چقدر خوب آفرینش ادبی داشت. 
بچه ها نماز یادتون نره!


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 12 مهر 1393
سلام 
عید قربان 
بر همه مبارک 


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 43 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی