تبلیغات
بیدمشک
 
بیدمشک
شمیم آشنای دوست
سه شنبه 29 مهر 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
هور عزیز که رفته بود آن طرف تا محل چند شهید را آدرس بدهد تا تفحص کنند، عکسهایی از آنجا برایم آورد. 
نشستیم و مناطق را نگاه کردیم. 
اگر نمی گفت که اینجا و آنجا کجاست نمی دانستم.
چقدر این کوهها بی روح بودند. 
همیشه خدا ما این کوهها را با آدمهایش تصور می کردیم. 
با عملیاتهایی که روی آنها شده بود.
با موقعیتهایی که آنجا بودیم. 
و با خاطراتی که با برفش، سنگش، شهدایش و ... داشتیم می شناختیم. 
حالا بدون همه اینها چقدر این کوهها بی شناسنامه بود!
شرف المکان بالمکین
ارزش هر جایگاهی به کس یا کسانی است که در آن قرار گرفته اند.
ماووت93
ماووت 93
ماووت 93- تفحص
ماووت سال 66 از راست حبیب محمدنژاد، رضا جهانبخش، شهید محمد خبازی، شهید میر یعقوب ریحانی
ماووت 66- از راست محمود طهماسبی ، شهید محمد خبازی، شهید میریعقوب ریحانی 
ماووت 66- از راست ؟ ؟ ؟ مصطفی اکبری(فرمانده گردان قاسم)، شهید علی اکبر کاملی، مرحوم مجتبی جهانگیرزاده و ؟ 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 28 مهر 1393 :: نویسنده : حسین غفاری

شاید این شعر همسر یک شهـید است

 که خطاب به همسرش سـروده باشد

 

در خیالات خـودم در زیر بارانی که نیسـت

میرسم با تـو به خانه، از خیابانی که نیسـت

 

می نشینی روبـرویـم، خستگی در می کنی

چای میریزم برایت، توی فنجانی که نیست

 

بازمی خنـدی ومی پـرسی که حالـت بهتر است؟!

بازمی خنـدم که خـیلی، گرچه می دانی که نیست

 

شعرمی خـوانـم برایـت، واژه ها گـل می کنند

یاس و مریـم می گذارم، توی گلدانی که نیست

 

چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی

دستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست.؟!

 

وقت رفتـن می شود، با بغض می گویـم نـرو.!

پشت پایت اشک میریزم، در ایوانی که نیست

 

می روی و خانه لـبریز از نبودت می شود

باز تنها می شوم، با یاد مهمانی که نیست.!

 

بعـد تـو ایـن کـار هـر روز مـن اسـت

باوراین که نباشی، کارآسانی که نیست.!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 24 مهر 1393 :: نویسنده : حسین غفاری

هوالله سبحانه و تعالی

قرصت را خوردی؟

انسولینت را زدی؟

قبض برق را پرداختی؟

قرار بود فلان جا بروی، رفتی؟

همه این پرسش­ها نشان می­دهد که می خواهی نگذاری فراموشی درون زندگی ما رسوخ کند.

از عکس عروسیمان که به پائین تابلوی «یا علی» حمید عجمی زده­ای پیداست که از آن روزها خاطره خوشی در سر داری، نمی خواهی این تصویر روشن لباس عروس به سیاهی فراموشی سپرده شود.

خیلی چیزها برای من دارد محو می ­شود. چهره کودکی محسن و جواد چه زود در پشت ریش و سبیل و قد و قواره بلندشان محو شد.

چه زود پدر و مادرم رخ در نقاب خاک کشیدند و چه زود پدرت خواب ابدی را تجربه نمود. امروز گاه آدم احساس می­کند گویی هیچ وقت نبودند. فراموشی مانند یک بیماری دارد خاطره ­ها را می خورد. گاه خیلی چیزها فراموش می ­شوند. چه برسد به مرده­ها که چشم را نمی­نوازند مانند همین «متفورمین» که جلوی چشمانم فراموش می­شود.

اما ...

اما تو هیچگاه فراموشم نمی شوی. آنقدر فضای ذهن مرا پر می کنی از یادآوریها گویی که اگر نبودی همه چیز فراموشم می شد.

فراموشی، چون موشی انبارهای یاد مرا سوراخ نموده است.

اگر درد هر روزه پایم نبود فراموش می­ کردم روزی در جنگ روی مین رفته ام. اگر پنجشنبه ها نبود فراموش می کردم روزی علی حمدالهی بود. سعید خیرآبادی بود و دیگران نیز.

اما تو هر روز هستی . یاد زنده ­ای که هر روز خاطره می ­آفریند برای روزهای تنهایی! تصویر زنده ­ای که هنوز قاب زمان او را به تسخیر خود درنیاورده است.

نمی­ دانم از عوارض پیری است که هر روز به تو وابسته تر می ­شوم یا بالا رفتن روزهای با تو بودن است که تازه رفیق قدیمی راه می ­شویم. تصور طی طریق بی تو، تصویر آسمان بی آفتاب است. حالا تو هستی که یادم می­آوری برای پدر و مادرم دو رکعت نماز بخوانم. بی تو چه کسی خودم را به یادم آورد. چه کسی تو را به یادم آورد.

با خود می گویم این همه خاطره را برای چه تل انبار می کنی ؟ خدا کند که بی تو این خاطره ها را مرور نکنم.

یادت را همیشه در یادم زنده بدار.

تو عطیه خدا برای من جا مانده از قافله هستی، تا بدانم بهشت خداوند وجود دارد.

قربانت حسین، تهران 93/7/16





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 17 مهر 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
ادبیات داستانی بسیج
از راست آقای حسین اقبالیان از نویسندگان خوب خوی و من


ادبیات داستانی بسیج


ادبیات داستانی بسیج

روزهای 15 و 16 مهرماه در تهران به جشنواره ادبیات داستانی بسیج دعوت شده بودیم. آثار ما بعد از کسب رتبه در استان به مرحله کشوری هم راه یافته بود اما قرعه فال به نام ما نیفتاد. 
در این جشنواره با آقای حسین اقبالیان آشنا شدم که اهل خوی می باشد و چند کتاب هم دارد در همین زمینه. هم به زبان ترکی و هم به زبان فارسی.
«دلی رسام »، «سارای» و «و کسی پشت پنجره ها نیست...» هدیه ایشان به من شد. 
و کسی پشت پنجره ها نیست را همانجا خواندم چون به زبان فارسی بود اما در خواندن آن دو تای دیگر به روغن سوزی افتادم چون به زبان ترکی بود... این حکایتی است در ناتوانی خواندن زبان مادری؟!
روز پانزدهم کارکاههای آموزشی گذاشته بودند که خالی از فایده نبود و برای کلاس ما آقایان فتاحی، رهگذر، زنوزی و نجفی آمدند که همه از نویسندگان سرشناس هستند و تجربیاتی را منتقل کردند. 
اجرای برنامه پایانی و اختتامیه هم خوب بود و باید انصافا تشکر کرد. 
........
تنها چیزی دلم را به شدت آزار داد نمی دانم چه اتفاقی افتاده که ما در بسیج هم داریم پا را عقب می گذاریم!
در این چند روز حرفی از نماز جماعت که هیچ فرادایش هم کم رنگ بود. 
برخی از دختران با پوشش نامناسب و حتی ناخن های لاک زده آنجا بودند البته تعدادشان هم اندک بود .
و برخی هم در آنجا از نویسندگان معلوم الحالی دفاع می کردند که شایسته قالب بسیجی نبود. 
این موضوعات برایم آزار دهنده بود. اما از سویی هم می دیدم کسی که سن اش به جبهه و جنگ قد نمی داد در باره جبهه چقدر خوب آفرینش ادبی داشت. 
بچه ها نماز یادتون نره!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 12 مهر 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
سلام 
عید قربان 
بر همه مبارک 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 8 مهر 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
دنبال خط مقدم می گردم
مقدم تر از خودم خطی نمی یابم 
باید همین خط را شکست 
سالهاست در همین خط برای خودم استحکامات زده ام.
تازه باید این استحکامات را بشکنم تا از خط خودم عبور کنم 
تازه آن وقت شاید به خط دشمن زدم ...!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 5 مهر 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
شهید اصغر مصطفوی
...................................
پدر شهید اصغر مصطفوی و برادران جانباز محرم و بایرام و دوست خوبمان حاج رجب به پیش شهیدش رفت. 
عصری بعد از نماز آقای پورولی خبر رحلت این پیر رزمنده را داد. 
آقا شمسعلی که در بین بچه های رزمنده به مش شمی شهرت داشت از اول انقلاب در راه انقلاب همراه فرزندانش در پاسداری از ارزشهای انقلاب کوشید و در این راه یک شهید نیز تقدیم انقلاب کرد. 
محرم خودش دست کمی از شهید ندارد. 
بایرام هم با زخمهای فراوان بی ادعا بار سنگین جنگ را بدوش می کشید. 
هیچ یادم نمی رود که بایرام شعری بافته بود در وصف پدر و دره چایی!
می آمد و می خواند و بچه ها می خندیدند. 
یاد آن روزهای پاک و بی ریا و با صفا بخیر . 
نثار روح شهیدان و علی الخصوص شهید اصغر و پدرش شمسعلی مصطفوی فاتحه ای قرائت کنید. 
 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 3 مهر 1393 :: نویسنده : حسین غفاری
از راست حاج علی ناظری و محرم تیزکار که با حسرت به قبر آماده شهیدان اکبر کاملی و یعقوب ریحانی نظاره می کنند(مزار شهدا زمستان سال 66)
از راست حاج حبیب محمدنژاد و محرم تیزکار همانجا 

..................................................................................
امروز مراسمی گذاشته بودند برای غبار روبی مزار شهدا 
مجری اعلام برنامه کرد 
قرآن خوانده شد
دوباره مجری چند تا شعر خواند و از یک مسئول!! دعوت کرد. مسئول اول کلی پپسی برای حضار باز کرد...!
دوباره مجری آمد از گروه سرود دعوت کرد که سرودشان را بخوانند...
(این در حالی است که بیچاره بچه های مدرسه را آورده بودند که مراسم پر شکوه باشد...و جلوی آفتاب نشسته بودند)
دوباره مجری آمد مسئول بعدی را صدا زد ...
ایشان هم کلی تشکر کرد و حرفهای کلیشه ای زد ...
دوباره مجری رفت بالا مسئول سوم را دعوت کرد!!
این مسئول گفت بخدا بیش از 7 دقیقه صحبت نمی کنم خواهش می کنم سکوت را مراعات فرمائید 
تند و تند گفت که ای شهیدان ما نیامده ایم که بگوئیم فلان و فلان ...
بعد دوباره مجری آمد و با خواندن دعای سلامتی آقا امام زمان بالاخره مراسم را تمام اعلام کردند و قرار شد برویم سر مزارها...
من روی مزار شهید علی حمدالهی نشسته بودم و سری هم به اولین مسئول دسته مان در سال 61 شهید رحیم قاسمی سری زدم.
آقای پورولی که داخل در مراسم نشسته بود دیدم با توپ پر آمد که که بابا چقدر آدم دعوت کردند برای صحبت !!!
یکی نیامد بگوید وقتی این قطعه(شهدای کربلای 5 و بیت المقدس 2) در حال پر شدن بود سعید خیرآبادی چه حالی داشت در آخر سر هم چند تا به آخر قبری نصیبش شد. 
یکی نیامد بگوید فلان شهید که اینجا خوابیده چه حالی داشت. 
و ....
چقدر پورولی حق داشت و من تنها با چشمهایم همراهیش کردم و بعد رفتیم سر مزار بابا ساعی و شهدای سال 61 که کمتر یاد می شدند. 
خدا عاقبت همه ما را ختم بخیر کند.
بعد آقای پورولی برگشت به آن مسوول سوم گفت اتفاقا شما آمده بودید که بگوئید فلان و فلان.. 
بماند این دردها
نمی دانم آن ساعت را شهدا با ریای ما چه کردند. 
نمی دانم شاید امشب یکی بیاید و به ما بگوید 
شاید هم به شما بگوید ... شاید 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 43 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :