بیدمشک
شمیم آشنای دوست
جمعه 29 دی 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
تشییع قلوب اثر حبیب الله صادقی هنرمند معاصر
از اینجا آثارش را ببینید
........................................................................
گویا من هم قلب خودم را به خاک سپرده ام که دیگر نمی تپد، نمی شورد، نمی لرزد و ....
و قعدت بی اغلالی و حبسنی عن نفعی ......




نوع مطلب :
برچسب ها : قلب، تشییع، حبیب الله صادقی،
لینک های مرتبط :

شهید علی حمدالهی 

.....................................

حالا وقتی برخی مطالب تاریخی را می­ خوانم، می­ بینم که چقدر شبیه قصه­ های کودکی من است. حتی در زندگی­ امروزه ­ام تناسبی از مناسبات بین آدم­ ها را در قصه­ های زندگی ­ام پیدا می­ کنم. شاهان و حکیمان، ثروتمندان و فقیران، آدم ­های خوب، آدم ­های بد...

برای فرزندانم از روی کتاب قصه گفتم. اما برای نو­ه­ ام از روی کتاب قصه نمی­ خوانم. دیده ­هایم را برایش کودکانه روایت می­ کنم. نام شخصیت­ ها را عوض می­ کنم.

زمانی قصه­ ها را می ­شنویم. زمانی قصه ­ها را می ­خوانیم تا زمانی که خود «قصه ­گو» می­شویم. شاید دو کوچه بالاتر، شاید شهری دیگر و حتی کشوری دیگر خود ما را هم قصه کرده باشند. چه اینکه «بینوایان» تنها قصه «ژان والژان» نیست که «ویکتورهوگو» آن را روایت کرده باشد. بینوایان، همیشه خدا هستند. گاه یکی پیدا می­ شود که شکلی از داستان آنها را روایت کند.

«جوجه اردک­های زشت» همیشه متولد می­ شوند. و «دخترک کبریت فروش»، قرن­هاست که کبریت می­ فروشد. هرجا که ظلم بیداد کرده، ذهن­ها آبستن «پهلوانان» می­ شود. تا در قصه­ ها متولد شوند. تا یکی از آنها بیاید ریشه­ ی ظلم را برچیند.

یکی در این طرف دنیا «کلیله و دمنه» می­ آفریند. دیگری در آن سر دنیا «قلعه حیوانات». یکی «رومئو و ژولیت» می­ نویسد. یکی «لیلی و مجنون» و «خسرو شیرین» می­ سراید. هرچه که در عالم حقیقت به سرانجامی ­نمی­ رسد؛ راه به قصه­ ها می­ برد تا پایان خوشی برای آن رقم بزند. آدم­ های بدی که در قصه ­ها به سرانجامی خوش می ­رسند، به برکت دل امیدوار قصه گویان آنهاست.

شاید «علی حمدالهی» باور نمی­ کرد که روزی من قصه­ ی او را بنویسم. قصه­ ای که هرچه سال از زمان وقوعش می­ گذرد، خودم به آن نیازمندتر می­ شوم تا نوه­ ی خُردسالم.

یکی بود، یکی نبود، روزی از روزهای خدا، دشمن به خاک مردم خدادوست حمله کرد. لشکری از خوبان بپا خواستند تا در مقابل این دشمن بایستند. یکی از این رزمنده­ ها اسمش علی بود. علی توی لشکر عاشورا بود. یک شب که رفتند تا حساب دشمنان را برسند، دشمنان خودشان را در تاریکی شب قایم کرده بودند تا رزمندگانِ لشکر خوبان را غافلگیر کنند. فرماندهان برای اینکه بدانند دشمن کجا قایم شده است دنبال راه چاره می گشتند که علی گفت من بلند می­ شوم و جلو می­ روم. شما منتظر باشید تا ببینید که از کجا به سمت من شلیک می­ شود. آن وقت جای آن ترسوها مشخص خواهد شد. علی ایستاد و جلو رفت که ناگهان تیرها به سمت علی شلیک شد و جای دشمن لو رفت. علی زخمی شد ولی عملیات با این شجاعت علی و یارانش به پیروزی رسید...

در چشم­ های شنوندگان قصه می­بینم که چقدر می­ خواستند آنها جای علی بودند. حتی یکی برای علی وقتی می­ خواست بلند شود و به میدان برود؛ دست زد. لازم نیست بعدها چیزی بر این قصه بیافزایند. اگر بخواهند بار عاطفی قصه را زیاد کنند برای آن هم نمونه هست. مثل «کریم طریقت» که وقتی برای عملیات می­ رفت فرزندش هنوز به دنیا نیامده بود. عاقبت هم پسرش را ندید و در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید. حالا تازه می ­فهمم که قصه­ ها چگونه متولد می­شوند. 

یکی بود، یکی نبود. خیلی­ ها بودند؛ الان نیستند. خیلی­ ها قصه شدند. برخی هم قصه­ گو شدند. کم­ کم قصه­ گوها هم به قصه­ ها خواهند پیوست.

حسین غفاری

16/10/96

   





نوع مطلب :
برچسب ها : شهید، لشکر عاشورا، قصه،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 دی 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
نمازخانه گردان قاسم قبل از عملیات کربلای 5
از بچه های ارومیه آقای ذکیانی(قبل از جانبازی و قطع پا) و شهید عاشری دیده میشوند
....................................

امشب شهادتنامه عشاق امضا میشود
فردا به خون عاشقان این دشت دریا می شود
نمی دانم چرا سالگرد عملیات کربلای 5 همیشه برایم حال و هوای دیگری دارد. 
و شاید بیشترین حسرت را آن طرف بخوریم که چرا راهی به رهایی پیدا نکردیم. 





نوع مطلب :
برچسب ها : کربلای 5، شهید، جانباز، لشکر عاشورا، گردان قاسم،
لینک های مرتبط :
جمعه 15 دی 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

همیشه تولدها را مانند باز شدن سر یک کلاف تازه می­ پنداشتم که باز می­ شد و سپس تا قبر همراه آدم بود. بلند و کوتاه بود؛ اما با آدم بود تا برسد به لب گور. تازه که طومار زندگی آدم را می­ پیچانند، همین نخ کلاف را هم دورش می­ پیچند و می­ دهند دست آدم که با خود ببرد.

نمی­دانستم اگر وقتی نخ پاره شود چه می­ شود؟

نمی دانستم نخ­ها چگونه به هم گره می­ خورند؟

نمی­ دانستم نخِ کسی می­ تواند به نخِ کس دیگری گره بخورد؟

گاهی نخ­ها توی­ هم بافته می­ شدند! سرِ نخِ برخی نخ­ها تازه پیدا می­شود که کجا بودند! مثل سرِ نخِ اصغر آقا!

اصغرآقا می­ گفت رضا تازه از مرخصی برگشته بود. آمد توی خط و خودش را معرفی کرد. او سرباز وظیفه بود، من افسر وظیفه. برای چهارتا کلاس بیشتر من ارشد اون بودم. می­ گفت فردایش خط حسابی شیر تو شیر شد.... (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : داستان کوتاه، شهید، سرباز، افسر وظیفه، جنگ،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 دی 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

خونش بند نمی ­آمد. ترکش خمپاره، ساق پایش را خرد کرده و گوشت ماهیچه­ ی پایش از پارگی شلوارش بیرون زده بود. صورتش مثل گچ سفید شده بود. مثل یک ساعت شنی شده بود؛ که به جای شن، خون در آن روان بود. سطح خون گویا از سر به گلو رسیده بود. لحظه­ ها، قطره قطره! از دست می­ رفت. زبانش مثل یک تخته چوب خشک به کام دهانش چسبیده بود. 

زیر زانویش را با چفیه بستم. نگاهش خیره از من می­ گذشت و در دوردست گم می­ شد. گویی پرده­ ی دنیایی چشم­ هایش هم دریده شده بود. خون بند نمی­ آمد. در آن هیر و ویر عملیات، بعید بود آمبولانسی بیاید. چفیه را باز سف­ت تر کردم. بدنش تکانی خورد و نگاهش را از دوردست برچید و به من نگاهی کرد. لبخند کم­ جانی روی لب­ هایش نشست. گویی برای تقلای بی فایده­ ام می­ خندید. لب­ هایش چون زمین خشکیده ترک ترک شده بود. قمقمه­ ی آبم را درآوردم و اندکی توی مشتم ریختم و به سر و صورتش زدم. خیسی دستم را روی لبانش کشیدم. می­ ترسیدم به او آب دهم و خونریزی­ اش شدیدتر شود. شاید این را خودش هم می­ دانست و هیچ درخواستی از من نکرد. خواستم امیدوارش کنم که الان امدادگرها از راه می­ رسند و تو را به «پشت خط» منتقل می­ کنند. اما او چون دونده­ ی پیروزمندی که پیش از همه به «آخر خط» رسیده بود، برای بازگشتن هیچ میلی نداشت!

حال و هوای این رزمنده ­ی 18 تا 20 ساله مرا پابند خودش کرده بود. لحظه­ ها، قطره قطره! از دست می­ رفت. ساعت شنی زندگی­ اش که به جای شن، خون در آن روان بود، ثانیه­ های آخر را رقم می­زد که دوباره چشم­ هایش را خیره به دور دست­ ها سپرد و آنقدر زلال شد که اشک­ هایش بی­ اختیار جوشید و غبار صورتش را شست.

من تنها با او بودم. اما گویا او تنها با من نبود! سلام آهسته­ ای از میان بغض گلویش بیرون آمد که من «السلا»ی آن را شنیدم. پلک­ هایش روی دریای اشک­ هایش لغزید و روی هم آمد. بی اختیار بلند شدم تا سلام­ هایش را کامل کنم. گویا من خلوت او را به هم زده بودم. دست به سینه شدم و گفتم:

السلام علیکِ یا فاطمه الزهرا(س)

السلام علیک یا ابا عبدالله(ع)

السلام علیک یا صاحب الزمان(عج)

بعد روبری پیکر آن جوان رزمنده­ ی 18 تا 20 ساله ایستادم و دست به سینه گفتم: 

السلام علیک یا خاصه اولیاء الله.

عملیات هنوز ادامه داشت. باید می­ رفتم. 

تصویر آن جوان را به قاب چشمانم آویختم و به سمت درگیری رفتم. سال­های سال است از آن واقعه می­ گذرد و من هنوز «درگیرم»!


حسین غفاری، 3/10/96




نوع مطلب :
برچسب ها : شهادت، ساعت شنی، مجروح،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 آذر 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

صحنه حرکت گوسفندان و پس از آن کارگران به همان ترتیب، در فیلم «عصر جدید» چارلی چاپلین، حکایتی سوزناک از آدم­هایی است که سرشان را پائین انداخته و مثل گوسفند می­ روند و می­ آیند. این نوع آدم­ها که نیروی کار ارزان هستند مطلوب استعمارگران و کارخانه­داران است. البته این روند تنها محدود به کارخانجات نیست. حتی محدود به زمان چارلی چاپلین(1977-1889م) هم نیست. حقیقتی جامعه­ شناسانه است که تکرار آن را در هر دوره شاهد هستیم. این امر حتی برخی را وادار نموده تا کتابی بنویسند که «لطفاً گوسفند نباشید!»[1]

اما موضوع را می­توان به دو گونه متفاوت دید. یکی این که افراد از نظر روانشناختی، خودشان را گوسفند بپندارند. سربزیر و آرام، عمری را به کارخانه یا اداره بروند و بیایند و در نهایت بازنشسته شوند و پس از چندی اعلامیه فوت آنها را روی در و دیوار ببینی. به قول ظریفی که می­گفت «روی بسیاری از قبرها باید نوشت: در سی سالگی چشم از جهان فرو بست و در شصت سالگی به خاک سپرده شد.»[2]

اما شکل بدتر آن «گوسفند پنداری» مردم است. یعنی متصدیان اموری که مردم، کارگران، کارمندان، دانشجویان و ... را گوسفند فرض کنند و بر همین اساس نیز شیوه مدیریت خود را پیش برند. هر چند «گوسفند پنداری خود» و یا «گوسفند انگاری دیگران» ریشه در مسائل بسیاری دارد، اما یکی از شایع­ترین آنها حرکت مسئولین در همین یکی دو دهه اخیر است. وقتی نقد و اعتراض برخی آدم­ها به جایی نمی­رسد و صدای فرد در دریای منفعت طلبی و یا سازشکاری و چاپلوسی دیگران خفه می­شود، راهی به سوی گوسفند شدن طی می­شود!

وقتی انتخاب­ها و انتصاب­ها به سمتی می­رود که نه گزینش مناسبی در آن است. نه انتخاب صحیحی بر آن استوار است. نه از کسی می­پرسند برای چه آمدی؟ حالا که می­روی برای چه می­روی؟ در این دوره­ای که بودی چه کار کردی؟ و از همه مهمتر چه کاری باید انجام می­دادی؟ چه شاخصی را جابجا کردی؟ و هزار پرسش دیگری که در گلوی مراسم تودیع و معارفه، خفه می­شود.

در بسیاری از این انتصابات­ هم تا زمانی که فرد در مسند است و ارتباطات برقرار!، هیچکس از مناصب خود عزل نمی­شود و تعداد انگشت شمار اتفاق اینچنینی نیز یا بر سر موضوعات حزبی و جناحی و سیاسی بوده و نادر عزلی که به لحاظ کم کاری و یا عدم توانایی فرد در پست خود بوده در حد عدم است.

به نظر این حقیر گوسفندان، خود این مسئولین هستند که بی ضابطه و معیاری کسی را نصب می­کنند. من در طول خدمت سی ساله خود ندیدم که بیایند و بگویند آقای مدیر چون شما نتوانستید این مسیر معین و مشخص را خوب بپیمائید؛ چون شما نتوانستید در این بازه زمانی مشخص این شاخص­ها را به نقطه فلان برسانید؛ و پرسش­هایی از این دست، شما را از مدیریت برمی­داریم.

یا اینکه ندیدم به مدیر جدید بگویند آقا شما که الان به این پست گمارده می­شوید، وضعیت در این نقطه قرار دارد و شما باید این نقطه را به فلان نقطه دیگر برسانید. از شما نتظار می­رود که فلان کارها را انجام دهید و ...

البته نادر اتفاقاتی از این دست افتاده و مقام بالا دست در حکم انتصاب، درخواست­هایی را بصورت مبهم و کلی بیان داشته است.

البته گوسفند بودن منافع زیادی برای مدیران ناکارآمد دارد که بزرگترین آن منافع عبارت است از اینکه کسی سؤال نمی­کند «چرا آمدی؟ چرا رفتی؟» حالا که این مطالب را می­نویسم، توهم گوسفندی مرا برداشته که مغضوب چند نفر خواهم شد؟ و چند نفر مدیر این مطلب را به خودشان خواهند گرفت که مرا می­گویی؟ و از این دست سؤالات که آدم را تشویق می­کند که گوسفند باشم و حرفی نزنم. اما خواهم نوشت. شاید این تمرینی کوچک باشد برای اینکه «گوسفند نباشیم!»

 

حسین غفاری

25/9/96



[1] - محمود نامنی، لطفاً گوسفند نباشید، تهران: گوهر کمال، 1385

[2] - نیکلاس مری تبکر





نوع مطلب :
برچسب ها : گوسفند، مدیریت،
لینک های مرتبط :




نوع مطلب :
برچسب ها : داستان، معمار، شهید،
لینک های مرتبط :




نوع مطلب :
برچسب ها : داستان، خاطرات، شهید،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 79 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :