بیدمشک
شمیم آشنای دوست
شنبه 24 بهمن 1394 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
این یزدان است!
یزدان نیکبخت
هم اسم و هم نام فامیلی غریبی دارد
یزدان نیکبخت!
به همین سادگی در خیابان می نشیند
به قول خودش 63 ساله است
یک صندلی تاشو، یک فلاسک چای و یک دایره یا دف
گاه مجاز میخواند
گاه غیر مجاز 
اصلاً حواسش به اطرافش نیست
اصلاً نمی داند چند روز دیگر انتخابات است. 
کاری ندارد شورای نگهبان چه کسی را رد کرد چه کسی را رد نکرد...
چه کسی قبل از انتخابات دارد تبلیغات می کند
چه کسی دارد برای قدرت خود را می کشد
چه کسی پول خرج می کند
چه کسی...
دل به دریا زدم با او یک عکس یادگاری انداختم. 
آدم برخی اوقات دلش بدجوری هوس می کند که خود را به بی خیالی بزند 
و کنار یزدان تنبک به دست بگیرد...
شاید بتواند از این طریق، کمی شادی در دل این رهگذران بیاورد
شاید کمی از این به جان هم افتادن این وری ها با اون وری ها 
بالایی ها با پائینی ها 
با کسانی که بعد از انقلاب ، انقلاب را به نام خودشان قباله زدند ...
با کسانی که بعد از جنگ 8 ساله، 9 سال گواهی آوردند...
و ... فاصله بگیرم. 
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 20 بهمن 1394 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
این چند خط را از دفتر خاطراتم بعد از عملیات کربلای 5 در سال 66 در خوابگاه پارک هتل تهران نوشتم.

..................

هوالغفور
ای دو جهان از قلمت یک رقم 
بی رقمت لوح دو عالم عدم 
در کف من مشعل توفیق نه 
ره به نهانخانه تحقیق ده 
خداوندا از اینکه تا حال بدون در نظر گرفتن مسائل و ابعاد دیگر اسلام پا را به میدان نبرد و جهاد گذاشته ام  و الان احساس می کنم که بعضی از اوقات که آمده ام جبهه، از روی هوی و هوس بوده و نه از روی تکلیف عبادی به درگاهت توبه و استغفار می کنم و طلب آمرزش میخواهم. 
خدایا هرچه که من نادان و نا آگاه کرده ام از جهالت بوده و این گناهان را بر من ببخشای و مرا مؤاخذه نکن 
وکثره شهواتی و غفلتی و جهالتی 
ربنا لا تؤاخذنا ان نسینا او اخطأنا
....
پادگان شهید باکری، اواخر بهمن 65 قبل از عملیات تکمیلی کربلای 5
از راست شهید علی حمدالهی و من روسیاه

خوابگاه دانشجویی پارک هتل تهران 
در فراق یاران به خدا پیوسته





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 17 بهمن 1394 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
حجت الاسلام غلامرضا حسنی در سال 1394(بهمن ماه)

از راست حاج اژدر محمدی دوست  از فرماندهان دوران دفاع مقدس از اردبیل، حجت الاسلام غلامرضا حسنی
وقتی حاج آقا به لندن برای درمان رفته بودند.  
................................................................
گفتم خالی از عریضه نباشم. 
در عین حال عبرت است این عکسها
بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین 
کین اشارت ز جهان گذران ما را بس

*****توضیح*****
دوستی نوشته بود برای جمله خالی از عریضه نباشم ایراد گرفته بود.
عریضه یعنی: 
خط، رقعه، رقیمه، طومار، عرضحال، کاغذ، مراسله، مرقومه، مکتوب، منشور، نامه، نبشته، نوشته، ورقه
خالی از عریضه نبودن: کنایه از بیان چیز حداقلی داشتن. 
ممنون از دقتی که داشتید





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 بهمن 1394 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
در پایگاه اطلاع رسانی آوای سهند دیدم که یک تکه شعر برای رزمنده جانباز سید حسن شکوری که به لقا الله پیوسته بود گفتند که خیلی برایم جالب بود. چه اینکه آن واقعیت را از نزدیک درک می کنم و برایم ملموس است. 
چه اینکه برای آنانی که شهید شدند ما کلی آسمان ریسمون می کنیم. گاهی از خودم می پرسم اگر آن شهید الان زنده بود و حرفی می زد...؟!
بعد می گویم لعنت بر شیطان و ...
در هر صورت آن شعر این است. چیزی که بدور از واقعیت نیست. 

رضا شیبانی شاعر جوان تبریزی در پی شهادت سید حسن شکوری شعری سروده است:

شهید زنده خطر دارد
شهید زنده ی افشاگر!
سکوت کن
بمیر!
شهید خوبی باش
برای شهر گرفتار آب و سفره و نان

برای منظره ی چارراه آبرسان

شهید خوب همین جسم ساکت مرده است

شهید خوب همان عکس روی  بیلبورد است




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 10 بهمن 1394 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

علی دهقان

شعری بسیار نغز از شهریار که در هنگام رفتن علی دهقان از آذربایجان سروده است. این شعر در دفتر گزیده­های شخصی مرحوم آقای «محمدحسین کیاوند» که از فرهنگیان ارومیه بود، می­باشد. سال­های دور این دفتر را که در دست مرحوم آقای «مجتبی جهانگیرزاده» بود دیدم، که این شعر را برایم انتخاب و از دفتر خواند. هنگام نوشتن شرح و حال مدیران کل آذربایجان غربی یاد این شعر افتادم، لکن آن را در دیوان شهریار نجستم. از برادر مرحوم آقا مجتبی، آقای «مرتضی جهانگیرزاده» درخواست نمودم تا این دفتر را برایم پیدا کند. که امروز پنجشنبه(17/10/94) موفق به رویت و استنساخ آن شعر شدم.

(یادآور می شوم که علی دهقان ارومیه ای است و مدیر کل آموزش و پرورش آذربایجان(تبریز)، آذربایجان غربی، استاندار آذربایجان شرقی و گیلان بوده است)

دهقان می­رود

جان آذربایجان دنبال دهقان می­رود

دارد از فرهنگ آذربایجان جان می­رود

مردم تبریز گو از رفتن دهقان بنال

کشت ما آفت همینش بس که دهقان می­رود

او مدیر کل با شخصیت فرهنگ بود

حیف کاین شخصیت از فرهنگ ایران می­رود

نیمی از ویرانه­ها با دست او آباد شد

حیف بانی کز بنای نیمه ویران می­رود

هرکه آمد فکر سامانی کند با این دیار

ای اسف کز این دیار نابسامان می­رود

او به ما صدها دبستان داد و با این رفتنش

باز هم از دست ما صدها دبستان می­رود

ننگ گورستان از او نام دبیرستان گرفت

ننگ ما چون نام شد کاخش به کیوان می­رود

یاد دهقان کی فراموش آید از دل­های ما

او به چندین یادگاران درخشان می­رود

او مدیر کل فرهنگ آمد از تهران ولی

دارد از تبریز استاندار گیلان می­رود

چاره ما جز رضا و طاعت و تسلیم نیست

زانکه کار از محور تصمیم سلطان می­رود

خسروا از ما مگیر این سود و این سرمایه­ها

خود در این سودا ببین با ما چه خسران می­رود

روی­گردان بازش از گیلان به آذربایجان

شیر کز مسکن برآید در نیستان می­رود

از عزیز مصر باید قصه پنهان داشتن

عشق اگر آزاد شد یوسف به زندان می­رود

گو سخن هم سخت تودیع جلال خویش کن

زانکه دیگر مرد تجلیل سخندان می­رود

من به چندین مکرمت کفران نعمت چون کنم

پس شکور ای دل که کار از پیش شکران می­رود

کودک طبعی که با آغوش مهری انس داشت

قهر کرد از مادر و با چشم گریان می­رود

از خزان عمر نال ای بلبل بی­خانمان

ور نه باز آید بهاران و زمستان می­رود

شهریار از شعر عارف یاد کن آنجا که گفت

ننگ آن خانه که مهمان از سر خوان می­رود

 

تبریز آذرماه 1338- سید محمدحسین شهریار

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 9 بهمن 1394 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
خیلی از عکسهای جبهه را که الان نگاه می کنیم، یادمان نیست که عکاس این عکس چه کسی بوده. 
یا چه کسان دیگر آن اطراف بودند که نیامدند با هم عکس بگیریم. 
گاهی برخی از عکسها بخاطر آدمهایی که در عکس هستند معروف می شوند. 
بعد در یک جایی عکسی پیدا می کنی که می بینی درست عین همان عکس است اما با ادمهای متفاوت. یعنی عکاس جای خود را با یکی از این آدمها عوض کرده است. 
روزی عکس شهید کریم طریقت را که به آقای عسگر صحرانورد نشان می دادم، گفت این عکس را من انداخته ام. سریع مشخصات عکس را از ایشان پرسیدم و گفت علت اینکه اینها دستهایشان به سمت دهانشان است برای این است که دارند نخود و کشمش می خورند. 
وقتی عکسهای عسگر را اسکن می کردم به مشابه این عکس برخوردم که شهید طریقت جایش را با عسگر عوض کرده. برایم سوژه شد تا شما هم ببینید.
از راست مصطفی مولوی، شهید حمید باکری جانشین لشکر 31 عاشورا شهادت سال 62 عملیات خیبر، شهید کریم طریقت جانشین اطلاعات و عملیات لشکر ، شهادت 65 عملیات کربلای 5

نفر اول از سمت چپ عسگر صحرا نورد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 7 بهمن 1394 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

عکسهای برادر عسگر صحرا نورد را گرفتم و اسکن کردم. 
خیلی آدمهای ناشناسی در لابلای عکس ها بود. 
اوایل جنگ از هر دیاری به یک منطقه اعزام می شدند. 
میان عکس ها یک اتوبوسی نظر مرا جلب کرد. 
اتوبوسهایی که صندلی هایشان را درمی آوردند تا مجروحین را در آن جای دهند. 
آمبولانس اتوبوسی!
یکبار هم خودم آن را تجربه کرده ام. 
با دیدن این عکس هزار یاد و خاطره برای آدم زنده می شود. 
این هم سهمیه این پست باشد. 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 1 بهمن 1394 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

آقای استاندار

خاطرات علی عبدالعلی‌زاده از دوران استانداری آذربایجان شرقی
نویسنده: 
عداد صفحات: 
۲۰۰
شابک: 
978-964-185-387-9
نوبت چاپ: 
۱
قطع: 
رقعی
جلد: 
شومیز
..........................................................................

این کتاب همانطور که از اسمش پیداست خاطرات آقای عبدالعلی زاده از استانداری آذربایجان شرقی است

اما فصل اول آن تا صفحه 37 خاطرات دوران کودکی و جوانی و دانشگاه و فعالیت های سیاسی ایشان است که به نظر بنده بسیار مختصر اما نه مفید بلکه ابتر بیان شده. چه اینکه در این دوران فعالیت و جنبش دانشجویی دانشگاه تبریز و همراهی وی با افراد بزرگی از جمله شهید مهدی باکری بوده است.

مهدی باکری که در دوران مبارزه نقش بسیار مفیدی داشته و حتی چند صفحه ای را در خاطرات مقام معظم رهبری در کتاب شرح اسم به خود اختصاص داده است.

کسی که همراه برادرش سلاح مبارزان را تامین می کرده.

کسی که تمام زندانیان سیاسی کم و بیش با او آشنایی دارند. که بخشی از آن را بنده در کتاب خاطرات مهدی یوسف زاده آورده ام.

کسی که حداقل بخاطر علی باکری که عضو شورای مرکزی مجاهدین خلق(قبل از انحراف آنان) را بر عهده داشته و شهید شده را می شناسند.

کسی که جهاد، سپاه، دادگاه انقلاب او را می شناسد.

در مصاحبه ای که با آقای مهندس فائزی داشتم خودش از خاطرات زندان که می گفت ، از باکری نام می برد که علی باکری را در زندان دیده بوده و ... می گوید من با بهروز(علی) باکری همکلاسی بودم ...

آن وقت آقای عبدالعلی زاده می گوید: «... شورای شهر فعالیتش را آغاز کرد. از مهم ترین کارهای شورای شهر انتخاب شهردار بود. من مهدی باکری را پیشنهاد دادم. دیگر اعضا مهدی را نمی شناختند...» !

آقای حسنی چندین بار در خاطراتش از رفاقتها و فعالیتهای قبل از انقلاب با مهدی سخن می راند. و دیگران هم همینطور

حالا شاید خانم صابری یا ضرغام نشناسد اما بقیه مهدی را خوب می شناختند.

در هر صورت امروز که این کتاب را خریده و خواندم کمی بهم برخورد. امیدوارم افراد در نقل خاطره ها مواظب باشند که خود را ناجی و همه فهم و همه فن حریف معرفی نکنند. 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 59 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :