بیدمشک
شمیم آشنای دوست
شنبه 29 مهر 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
پاسدار

شیرین ترین چیزی که در زمان نوجوانی داشتم این بود که من هم لباس پاسداری بپوشم. 
خیلی از بسیجیها این آرزو را داشتند.
ماهم که می رفتیم پایگاه بسیج کلی با فرماندهان کلنجار می رفتیم که یکی از آن آرمهای خوشگل سپاه را به ما بدهند. 
و به قول امروزی ها باهاش یک عکس بیاندازیم. 
این نوستالژی سال 1360 منه. 
الان هم میگم که 
#من_یک_پاسدارم




نوع مطلب :
برچسب ها : من یک پاسدارم،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 24 مهر 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

در محضر عشق امتحان می دادی
گویی که به خاک آسمان می دادی
ای شهره آسمان هفتم چه غریب!
آن شب به تن شلمچه جان می دادی
شاعر : محمد حسین جعفریان
عکاس : مهرزاد ارشدی




نوع مطلب :
برچسب ها : شهید، مهرزاد ارشدی، محمد حسین جعفریان،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 مهر 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
سلام
گاهی آنقدر در بیان الکن می شوم که جادوی کلمات هم نمی تواند گرهی باز کند.
تنها آدم به تماشا می نشیند. 
گاه برخی حرفها را در چشمها باید دید.
از چشمها باید شنید!
استاد ما می فرمودند گاهی در گوشه ای بنشین و به عالم نگاه کن!
اگر آمدند پرسیدند اینجا چکار می کنی؟
بگو موکب سلطان دیدن عیبی دارد؟
اگر گفتند که خیلی حاضر جوابی!
بگو:
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش 

و شاید چشمهای علیرضا حسنی ملکوت را می پائید که بردند و ساکنش کردند...
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...






نوع مطلب :
برچسب ها : شهید، علیرضا حسنی، ملکوت،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 17 مهر 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

اسماعیل امیری رزمنده و جانباز دوران دفاغ مقدس

..................................................................

انگار سرت توی دیگ بزرگ مسی باشد و کسی به آن ضربه بزند. دَنگ صدا کرد و پژواک صدا توی مغزش پیچید. دو سه ثانیه از چکاندن ماشه آرپی­ جی نگذشته بود که پیشانی اسماعیل فواره خون شد. عین آدم­های برق گرفته خشکش زد. همونجا بیرون کانال روی زانوها افتاد. گلوله قناصه روی پیشانی اسماعیل به سمت بالا منحرف شده و بعد از شکافتن جمجمه رفت توی کلاه آهنی. کلاه آهنی روی صورتش افتاد و همانجوری که روی زانو بود با سر به زمین خورد. کلاه آهنی کاسه خون شد. آقا رسول که رفته بود کِلاش بیاره، تا رسید به ته کانال، بیرون پرید و تمام پانزده سالگی اسماعیل را به دوشش کشید.

تجربه مناطق عملیاتی اطراف ارومیه در پایگاه «14 شهید» در سال 61، فرصتی را ایجاد کرده بود تا پای «اسماعیل» به مناطق عملیاتی جنوب هم باز شود. هر چند 15 سالگی اش را تجربه می­کرد اما کسی در کارش موش ندوانده بود!

اواخر اردیبهشت­ ماه بود. هوای جنوب به سمت گرم شدن خیز برمی­ داشت. ماه قمری از نیمه گذشته بود. حفر کانال پیش نمی ­رفت. مقدمات عملیات را باید تا شب­های تاریک آخر ماه آماده می ­کردند. سنگرهای تیربار دشمن هر شب مانع کار می­شد. تدبیر فرماندهی این شده بود تا چند آرپی­جی­زن همراه بچه­ها به کانال بروند تا در هنگام شلیک آنها، سنگرها را هدف قرار دهند. همین­که در انتهای مسیر مستقر می­شوند، اسماعیل رو به رسول می­کند که: آقا رسول کلاش یادمون رفت بیاریم. اگر درگیری اتفاق افتاد با آرپی­جی که آدم نمی­شه زد؟! رسول تمام کانال را برمی­گردد که کلاش بیاورد. چشم اسماعیل توی خط عراقی­های گره می­خورد. از دهانه سنگری تیربار شروع به تیراندازی می­کند. اسماعیل منتظر رسول نمی­شود. از کانال بیرون می­پرد و آتش تیربار را نشانه می­گیرد.

خون تمام صورت اسماعیل را پرکرده بود. نفس­هایش سنگین شده و به زحمت از لابلای خون، خودش را بیرون می­داد. چند نفر دیگر از راه می­رسند و اسماعیل را به عقب منتقل می­کنند.

سمت راست اسماعیل از کار افتاده بود. چند ماه به تخت بیمارستان چسبیدن و فیزیوتراپی و ... تازه پای راستش را به کار انداخت اما دست تنها به آویزان ماندن از اسماعیل دلخوش بود!

بعد از مرخص شدن از بیمارستان، اسماعیل هزار بار صحنه مجروحیتش را عقب و جلو می­کرد. نمی­دانست چرا یک لحظه گلوله لغزیده بود و او به آرزویش نرسیده بود. تمام خاطراتش را از 14 شهید تا پاسگاه زید زیر و رو کرده بود. دنبال گره کور ماجرایش می­گشت.

مجروحیتش مانع از آن نشد که اسماعیل دوباره به منطقه نیاید. دم دمای ظهر که از چادر به سمت تانکرهای آب برای وضو گرفتن می­رفت تصویری تکراری از این صحنه در ذهنش متبادر می­شود. قدم آهسته می­کند تصویر جان می­گیرد. نزدیک تانکر پایش به یک قوطی کنسرو ماهی برخورد می­کند. جیرینگی صدا می­کند و تمام حواس اسماعیل روی قوطی جمع می­شود. تصویری از یک خاطره دوباره جان می­گیرد.

 موش! نکند همان موش توی کار شهادتش موش دوانده بود!

دو روز قبل از مجروحیت، اسماعیل که به سمت تانکرها می­رفت، موشی را کنار چاله کوچک پر آب، داخل یک قوطی کنسرو ماهی می­بیند. تمام جثه موش توی قوطی کنسرو بود که اسماعیل شکارش می­کند و درب قوطی را بسته توی آب می­ اندازد. چشم اسماعیل توی همان چاله آب می ­ماند. انگار موش از لای قوطی کنسرو نگاهش می­کند. دوباره روی زانو می­افتد. آهی می­کشد. باورش نمی­شد آه موش هم آدم را از رسیدن به آسمان بازدارد. این بار خود موش توی کار شهادتش موش دوانده بود!

حسین غفاری، 15/7/96
ایستاده از راست نفر اول رسول غفارنژاد
نشسته از چپ نفر اول اسماعیل امیری





نوع مطلب :
برچسب ها : موش، شهادت،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 13 مهر 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

رسید!
زن طلاها را گذاشت روی پیشخوان و راه افتاد بره.
مرد از پشت سر صدا کرد: خانم وایستید تا رسید بدم.
زن که چند قدمی برداشته بود، برگشت و گفت :
دو پسر دادم رسید نگرفتم. دوباره راهش را کشید و رفت...




نوع مطلب :
برچسب ها : مادر شهید،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 11 مهر 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

سلام آقا!

تأخیر، شوق رسیدن را از کف آدم می ­رباید. تمام نقشه­ هایی که برای رسیدن سر وقت کشیده بودیم، بر آب می­شود. در ساعت دوم تأخیر هواپیمای ارومیه مشهد، لب به زمزمه می­گشایم و دل را زودتر از خودم راهی می­کنم. دل خود را به صحن مسجد جامع گوهرشاد می­فرستم. از گوشه حیاط درست در مقابل ضریح ایستاده­ ام. با آن پنجره زیبایی که تازه نصب کرده ­اند. گنبد پیداست. گلدسته پیداست. تمام زیبایی در چشم­ هایم می­ریزد. قطره اشکی بر پهنه صورتم می­لغزد و همین می­شود اولین بیت شعرم:

دیده از شبنم عشق تو تر

تا دلم سوی یادت زند پر

با همین یک بیت ریتم می­گیرم. کلمات از سر و کول هم بالا می­روند. تک مصراع ­هایی می ­آید و می­رود. برخی در قافیه گیر می­کنند. دوباره تمام زیبایی­های متصل به هم، از گنبد و گلدسته و کاشی­ها و مقرنس­ها گرفته تا آدم­هایی که مشتاقانه به زیارت آمده­ اند بیت دوم را روانه کاغذ کوچک یادداشتم می­کند:

آشنا باشد این کوی زیبا

می­خرامد دلم سوی اینجا

رشته زندگی پر زبند است

لحظه­ هایم سراسر کمند است

کاغذ کوچک یادداشتم را برمی­گردانم تا بیت بعدی را آن طرف کاغذ بنویسم. نصف یادداشت را چند شب قبل وقتی با حاج جعفر درباره عملیات رمضان صحبت می­کردیم، نوشته بودم. حاج جعفر نام شهیدی را برد که اولین بار بود می­ شنیدم. شهید یوسف شب رنجی. نامش را نوشتم تا بعداً به زندگی­نامه یا وصیت­نامه ­اش نگاهی بکنم. زیر آن خطی کشیدم و بیت آخرم را همانجا نوشتم:

خاک این جان ما را صفا ده

روح آزرده­ ام را شفا ده

دو ساعت تأخیر، از دست دادن نماز حرم، زیارت شبانه و ... روحم را می­ آزارد. بالاخره  اعلام می­شود برای سوار شدن به هواپیما به همان یک درب خروج! مراجعه فرمائید.

تقریباً ساعت 9 شب از فرودگاه مشهد به سمت هتل راهی می­شویم. 20 دقیقه بعد در هتل هستیم. کارت هتل را  می­گیرم و مشخصات را پر می­کنم. کارت­های هوشمند ملی را هم می­گذارم روش و می­دهم آنجا. مسئول اطلاعات آنجا می­گوید شناسنامه؟ به حاج خانم می­گویم شناسنامه! می­گوید نیاوردم. گفتم دیگر کارت­ها هوشمند شده! آنقدر به ما چپ چپ نگاه می­کنند گویا که ما دروغ می­گوئیم. تاکسی خبر می­کند تا ما را به اماکن نیروی انتظامی ببرند!

در اماکن می­گویند می­توانی بگویی شناسنامه ­ات را در تلگرام بفرستند؟ به پسرم محسن زنگ می­زنم. عکس می­اندازد از شناسنامه و در تلگرام می­فرستد. و جناب سروان نگاه می­کند. می­گویم پس این کارت ملی هوشمند به چه درد می­خورد؟ می­گوید اداره صبح­ها هوشمند است! بعد از وقت اداری از هوشمندی می­افتد و ما مکانیکی بررسی می­کنیم!

بالاخره اثبات می­شود ما زن و شوهریم. دوباره به هتل برمی­گردیم. تمام ذوق و شوقم می­میرد. دل تنگ می­شوم. برمی­گردم سمت خیابان و وسط میدان بسیج، در افق بلوار امام رضا(ع)، رو به حرم خیره می­شوم. می­پرسم آقا؟ از ما بی ادبی سرزده؟ ... عذرخواهی می­کنم. سلامی می­دهم و برمی­گردم. شب زود می­خوابیم تا صبح خود را به نماز برسانیم.

صبح بعد از نماز صبح، خودمان را به گوهرشاد می­رسانیم. حاج خانم همانجا در حیاط می­نشیند و مشغول زیارت می­شود. من ادب می­کنم و خود را به مقابل ضریح می­رسانم. کاغذ یادداشت کوچکم را درمی­آورم و همان چند بیت را برای آقا می خوانم.

دیده از شبنم عشق تو تر

تا دلم سوی یادت زند پر

آشنا باشد این کوی زیبا

می­خرامد دلم سوی اینجا

رشته زندگی پر زبند است

لحظه­ هایم سراسر کمند است

کاغذ را برمی­گردانم تا بیت آخر را که در آن طرف نوشته بودم بخوانم. چشمم به نام شهید یوسف شب رنجی می­افتد. قبل از آنکه بیت آخر را بخوانم، از طرف شهید نائب الزیاره می­شوم و سلامی خدمت آقا می­دهم. تا سلام مخصوص را شروع می­کنم، دل آشوب می­شوم. گریه امانم را می­برد. گویی شهید خودش سلام می­دهد. بعد از 35 سال نام شهید یوسف شب رنجی با سلام آقا گره می­خورد. با خود می­گویم هنوز شهدا در این کره خاکی فعال هستند و واسطه فیض­ اند. گویی درخواست بیت آخرم را در سلام شهید می­گیرم.

خاک این جان ما را صفا ده

روح آزرده­ام را شفا ده

 

حسین غفاری، مشهد مقدس/ محرم 1439 / مهرماه 1396  





نوع مطلب :
برچسب ها : مشهد، شهید، زیارت،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 30 شهریور 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

بسمه تعالی

کتاب «مکتب در فرآیند تکامل» که نظری بر تطور مبانی فکری تشیع در سه قرن نخستین است نوشته سید حسین مدرسی طباطبایی که به دستم رسید و خواندم؛ وحشت عجیبی در جانم افتاد.

ما که فرزند دوران انقلاب اسلامی بودیم، پس از رحلت امام خمینی(ره) آشوب بزرگی در دل داشتیم و سالها پس از رحلت ایشان در گوشه و کنار حرفهایی می شنیدیم، از انحرافات و از بیت ایشان یا حرف و حدیثهای دیگر. از برگشتن بعضی از خط انقلاب یا پناهنده شدن این و آن و ...

در یک زاویه نگاه به این کتاب آدم با خود می­گوید اینها که چیزی نیست. برخی در حضور امام معصوم و گاه از خاندان و بیت امام معصوم دست به کارهایی زده اند که آدم را متعجب می­کند. مطالب بسیار خلاصه­ای همراه با برخی توضیحات از این کتاب را نقل می­کنم:

در زمان حضرت امام صادق (ع) جامعه شیعی به دوبخش زیدی و جعفری تقسیم شد.ص32. در بلبشوی حکومتی در زمان امام محمدباقر(ع) که شیعیان به امام گفتند قیام کن و ایشان پاسخ دادند که وی قائم منتظر نیست!ص34 برخی به امام گفتند سکوت و عدم قیام برای او حرام است. ص36 یعنی برای امام معصوم تکلیف معین کردند! محمدبن عبدالله نفس زکیه که پسر عموی امام صادق(ع) و نوه امام حسن مجتبی(ع) بود قیام می­کند. پدرش عبدالله محض لقب او را مهدی گذاشت و از همه خواست با او بیعت کنند. امام صادق(ع) و یارانش که به او نپیوستند مورد بی حرمتی آنان قرار گرفتند. حتی جامعه شیعه چون امام قیام نکرد او را از مقام سیاسی تنزل داده و تنها به مقام مذهبی و علمی ایشان قائل شدند. بحث و اعلام نظریه عصمت ائمه توسط هشام بن الحکم در این دوره پیشنهاد گردید. ص39

بعد از کشته شدن نفس زکیه در سال 145 چشم­ها به امام هفتم دوخته شد که او قائم آل محمد می باشد. ص41 جالب اینکه بعد از امام صادق (ع) مردم عبدالله پسر ارشد امام را جانشین وی دانستند و امام موسی بن جعفر(ع) هیچ مخالفت آشکاری نکرده و کسی را هم به خود نخواندند تا اینکه بعد از هفتاد روز عبدالله فوت کرد ص121، جامعه شیعه بعد از آن امام موسی بن جعفر را امام قائم دانستند. و بنیانگذاری نهاد وکالت برای دریافت وجوه شرعی و حقوقی و واجبات مالی شیعیان نیز بر این باور افزود. ص41  وقتی آن امام در سال 183 شهید شد جامعه شیعه ضربه سختی خورد. با طرح ولایت عهدی امام رضا در سال 201 امید تازه ای در بین شیعیان جان گرفت اما در سال 203 با درگذشت ایشان این امید خاموش شد و حرف و حدیث های تازه ای در جامعه پیدا شد که آیا یک کودک هفت ساله می تواند از نظر شرعی جامع شرایط امامت باشد؟ که از همینجا دیدگاهی مبنی بر جنبه مافوق طبیعی امام بروز و ظهور پیدا کرد. در هربار که اتفاقاتی اینگونه در جامعه شیعه پیدا می شد، فرقه­های نوظهوری هم پا می گرفتند. از همان ابتدا کیسانیه، غُلات طیاره، مفوضه، مذهب نُصیری، مرجئه، مقصره، ناووسیه، اسماعیلیه، واقفه، قطعیه، فطحیه، طاحنیه، ... در این میان ایجاد و برخی مضمحل شده و برخی تا کنون هم هستند.

زمانه امام عسگری(ع) از این هم آشفته تر شد. بگونه­ای که خزانه دار امام اموال را می دزدید و در کنار بیت امام از ارتکاب افعال قبیح در مجاورت خوابگاه امام بزرگوار پروا نداشت. ص 139

پس از فوت امام عسگری(ع) نیز برادر ناتنی ایشان دعوی امامت کرد که در بین شیعیان به «جعفر کذاب» مشهور است. و حتی برخلاف فقه شیعه به حکومت شکایت برد و مواریث امام در بین مادر و جعفر و گویا فاطمه خواهر او تقسیم شد. ص 142

از سال 290 به بعد که غیبت کبری شروع شد شک و تزلزل و حیرت بزرگ پدیدار شده و به نقل برخی روایات تا دو سوم شیعیان مرتد شدند.ص 186

.....................................

در زمانه قبل از انقلاب تا امروز ما خود شاهد اتفاقات عجیب و غریب، غلو در برخی مسائل و ظهور فرقه­هایی که خود را منصوب به امام زمان دانستند و ... بودیم. تازه این موارد تنها در حوزه جامعه شیعه بود چه برسد به دیگر جوامع و ادیان! 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 23 شهریور 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
از راست بختیاری، ؟، عرب زاده،جستجویی، شهید سیف اله زاده، ...
.....................................................................................................

امروز صبح توفیق این را داشتم که آقای حاج سجاد جوانشیر آمد محل کار ما و ساعتی صحبت کردیم. 
لابلای خاطراتش از عملیات رمضان یادی از شهید سیف اله سیف اله زاده کرد. من هم آرشیو عکسها را باز کردم و از لابلای عکس های برادر جلیل بختیاری که در آزادسازی خرمشهر عکس انداخته بودند این عکس را پیدا کردم. و حاج سجاد شهید سیف اله زاده را در این عکس شناسایی کرد. گفت خودشه این سیف اله فیدل هست!؟ گفتم فیدل؟ گفت بچه ها بخاطر شباهتش به فیدل کاسترو می گفتند سیف اله فیدل!
قرار شد خاطرات خودش را از ایشان برایمان بفرستد. 
غنیمت دانستم فعلا همین عکس را انتشار بدم . 
شهید سیف اله زاده در عملیات رمضان به شهادت رسید. 




نوع مطلب :
برچسب ها : شهید، سیف اله زاده، عملیات رمضان، خرمشهر،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 77 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :