تبلیغات
بیدمشک
 
بیدمشک
شمیم آشنای دوست
چهارشنبه 15 اسفند 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

الزامات معمارانه در دفاع غیر عامل پایدار

نویسنده : اصغریان جدی , احمد

انتشارات : انتشارات دانشگاه شهید بهشتی

سال چاپ : 1386

تعداد صفحه 167

..........................................................

حالا که کار مهندسی رزمی را با دوستان شروع کردیم لازم بود مطالعات میدانی را هم در کنار کار داشته باشم. از مقاله ای به کتاب آقای دکتر احمد اصغریان حدی رسیدم. قبلا نیز در وبلاگ کتاب راز و رمز جنگ ایشان را معرفی کرده بودم. 

با خواندن این کتاب خاطراتی را در ذهنم خطور کردم و تاسف خوردم. 

در ص 12 کتاب که به عنوان مقدمه وارد بحث می شود  (اشاره ای به زمان حضور آمریکائیان در ایران و مأموریت های سنتو)می گوید:

... اداره مهندسی نیروی زمینی ارتش قسمتی از مأموریت های سنتو را به عهده داشت. یکی از مأموریت های آن طراحی و ساخت قرارگاههای حساس بود. مشاوران آمریکایی در آنجا رفت و آمد زیادی داشتند. از طریق این اداره اسرائیلی ها خانه های سازمانی با پناهگاههای ضد انفجاری ساخته بودند...

یاد اواخر زمان جنگ افتادم که تازه داشت جنگ تمام می شد که نظام مهندسی ما به این فکر افتاده بود که در ساخت و سازها یکی از الزامات باید پناهگاه باشد. یکی دو سال مردم در ساخت و سازهایشان یک جایی هم به نام پناهگاه درست می کردند که آن هم داستان خودش را دارد. چند سال بعد از جنگ هم این موضوع به فراموشی سپرده شد... گویا جنگی در پیش نخواهد بود. 

تاسف من از این بود که چرا در وقت ابتلا ما دنبال راه چاره می گردیم. چرا الان که وقت کافی برای فکر کردن به الزامات معمارانه یا مهندسی برای دفاع غیر عامل داریم به فکر نیستیم؟! گاهی آدم احساس می کند آینده پژوهی و آینده نگری از جامعه تخصصی ما رخت بر بسته. این را می شود از ساخت و سازهای در هم ریخته، و گاه با طرح و اجراهای 30 سال پیش دید. 

یکبار کتابی را در حوزه فناوری دیدم که جمله جالبی داشت و می خواست سرعت پیشرفت تکنولوژی در جهان را بگوید: 

... کتابهایی که قبل از انتشار کهنه می شوند!!!

حالا چنین اتفاقاتی برای برخی از پروژه ها دارد می افتد. طرحی که مال 30 سال پیش است بعد از هزار مکافات برای اجرا می رود. مشکل اعتبارات ساخت و ساز آن را 10 الی 20 ساله می کند. این نوع ساختمانها در روز افتتاح دیگر فرسوده حساب می شود. هر چند تازه خیلی از الزامات خصوصا الزامات زمان جنگ را هم با خود ندارد.   







نوع مطلب :
برچسب ها : معماری، دفاع غیر عامل، الزامات مهندسی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 8 اسفند 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
دیروز قرار بود برویم منزل آقای حمید ابراهیمی. 
دور همی بچه های پایگاه شهید مهدی امینی ارومیه در سالهای جنگ
دنبال مطلبی لابلای دفترم می گشتم که در سررسیدم در تقویم سال 96 و 11 خرداد چشمم خورد به خوابی که دیده و نوشته بودم.
آن موقع در خواب شهید عوض عاشوری از فرماندهان گردان لشکر عاشورا که در والفجر مقدماتی به شهادت رسیده بود، را دیده بودم و نوشته بودم نمی دانم چرا او را دیدم چون من با ایشان هم رزم نبودم. 
شب که رفتیم منزل حمید. حمید رفت و آلبوم عکسش را آورد و بدون مقدمه به من گفت این عکس عوض عاشوری است!

شهید عوض عاشوری با لباس پاسداری در وسط/ سمت چپ برادر مرتضی سخی نیا از بچه های ارومیه
...................................................................

تا این حرف را شنیدم مطلب خودم را گفتم. ایشان هم از عنایت آقا امام زمان(عج) به وی زمانی که در عملیات رمضان شکمش لت و پار شده بود به نقل از شهید عبدالمجید سیستانی گفت. 
بچه ها هم دنبال مطلب را گرفتند و قاسم قریشی از شهید بنی هاشمی فرمانده گردان علی اصغر گفت و ... 
چقدر آن شب بهره مند شدیم. 
این دور همی ها فضای سالهای جبهه و جنگ را برایمان زنده می کند و به عبارتی شارژ معنوی می شویم.
از راست علی اکبر جاویدی، علیرضا آسیایی، یوسف محبوبی، قاسم قریشی، حسین غفاری، حامد ابراهیمی، جواد قریشی، حمید ابراهیمی، علیرضا فلاح
عکاس هم آقای علی محبوبی بود





نوع مطلب :
برچسب ها : عوض عاشوری، شهید، جبهه و جنگ،
لینک های مرتبط :
شنبه 4 اسفند 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
گویی عملیات خیبر در ذهن آدم با حمید باکری گره خورده است. با مرتضی یاغچیان با ورمزیار
اصلاً خاطره ها همیشه به چیزی گره می خورند. به آن چیزهایی که دوستش می داری. به زمان، به مکان و آدمها.
عملیات خیبر هم چنین حالی را دارد. 
از آن اعزامش از داخل شهر تا پادگان قوشچی و آموزشهایی که آنجا بود. 
تبریز و اعزام نیروی منطقه 5. 
حتی سوار شدن به قطار از تبریز تا اندیمشک. ماجراهای قطار
لشکر عاشورا ، سخنرانی مهدی باکری
نوای آهنگران« ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش...»
گرفتن عکس یادگاری با آقا مهدی
شهادت حمید
سوار شدن به هاورگرافت
رفتن به مجنون 
راستی چرا این جزایر اسمش مجنون بود!
حرکت به سوی خط مقدم
در این سفر من با معلم خودم همسفر شدم. آقای بهمن رجب زاده
و این احساس بزرگی بود!
عملیات ایذایی 
و همه اینها خاطرات گره خورده ای هستند که امروز دوباره باز خوانی می شود. 
وقتی دوباره برگشتیم به موقعیت خودمان در هورالعظیم، چه بارانی آمد و سیلاب وارد چادرهایمان شد. برخی رفتیم به اهواز برخی لای همان گل و لای ماندند. 
عید نوروز آن سال در جبهه بودیم. 
بی خبری خانواده از ما و هزار داستان دیگر
و چقدر از دوستان را در این عملیات جا گذاشتیم، شهید مفقود آزاده...
اعزام )شهید قربانعلی بنی آدم نفر اول از راست


اعزام نیروی تبریز) نفر اول از راست شهید بهمن علیزاده که در این عملیات شهید شد. جایی ندیدم از ایشان یاد شود. پشت سرش هم شهید ذاکری نشسته

اعزام نیروی تبریز) نفر سوم از راست شهید امیر پور عین الله

داخل قطار) شهید سنبلی دفتر به دست/ شاید خاطراتش را می نوشت


ما سه پسر عمو در این عکس و شهید حسین علیزاده نفر دوم از راست ایستاده
شهید یعقوب ریحانی و شهید سنبلی در این عکس و معلم ما بهمن رجب زاده نیز هست

شهید مظفری و شهید بنی آدم در این عکس یادگاری با شینوک که نیروها را به جزیره هلی برن می کرد


شهید مصطفی وطنی در این عکس آن بالا ایستاده تا بیاید و در بدر به شهادت برسد


و عکس یادگاری با فرمانده لشکر مهدی باکری

آب گرفتگی مقر گردان و عربعلی قادری با آن پای قطع شده اش در عملیات مسلم بن عقیل در میان چادرها




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 26 بهمن 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

میر یدالله غنی زاده

میر یدالله غنی زاده یکی از عارفان شهیدی است که در سال 1334 در خوی متولد شده سپس به ارومیه آمده و بزرگ شده است.

در سال 1356 در نیروی هوائی استخدام شد و به مدت تقریباً سه سال دوره آموزشی به نام هنرجو مشغول بود. پس از اتمام دوره، در اصفهان و پایگاه هشتم شكاری مشغول انجام وظیفه شد.

زمانی كه انقلاب شدت یافت، مبارزات شهید میر یدالله غنی زاده علنی گردید. لذا، از طرف ساواكیها چند مرتبه كتك خورده بود. بالاخره توسط ساواكیها گرفتار و به زندان افتاد. قبل از اینكه گرفتار شود، از اصفهان نوار كاست می آورد و یا ارسال می كرد. شبانه از اصفهان می آمد و با چند نفر در تهران پلاكارت تهیه می كردند. در راهپیمائیها شركت می نمود و باز برمی گشت به اصفهان. پس از دو ماه كه زندانی بود به علت ضعیف شدن رژیم ایشان را از زندان آزاد كردند و كما فی السابق به فعالیت خود ادامه داد تا اینكه انقلاب به پیروزی رسید.

غنی زاده اولین ارگان انقلابی را به نام گروه ضربت در پایگاه تشكیل داد و به مسؤولیت خودش مشغول كار شد كه همان گروه ضربت هنوز هم در پایگاه به كار خود ادامه می دهد. مدتی در دادگاه انقلاب ارتش مشغول بود. بعد از مدتی شخصاً به طور داوطلب با بسیجی ها به جبهه اعزام شد. چند بار در جبهه شركت كرد از جمله در عملیات شكست حصر آبادان، حمله آزادی خرمشهر، در حمله فاو منطقه اهواز یك مرتبه تركش به ستون فقرات وی اصابت كرده بود. دفعه دوم در اثر بمباران شیمیایی مجروح شده بود و بالاخره در سال 1365 تركش به گلویش اصابت كرد و تارهای صوتی گلویش را پاره نمود. شهید به مدت 5 ماه اصلاً صدا نداشت. همیشه در گوشی حرف می زد و متخصصین نیز جواب رد داده بودند. ولی به یاری خداوند، یكی از شب های جمعه در تكیه شهدای اصفهان به طوری كه همراهانش تعریف می كردند به طرز معجزه آسا خداوند شفایش داده بود. پس از بهبودی دوباره با بسیجیان به جبهه اعزام شد. طبق معمول در گردان امیر المؤمنین(ع) از لشكر امام حسین(ع) به سمت فرماندهی دسته سوم منصوب شد و در منطقه سردشت- بانه در كوههای اسپیران، در تاریخ 27/1/1366به درجه رفیع شهادت نایل گردید.

 

وصیت نامه سرشار از مناجات ایشان بسیار خواندنی است.

بسم رب الشهدا و الصالحین

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَكُونُوا كَالَّذِینَ كَفَرُوا وَقَالُوا لِإِخْوَانِهِمْ إِذَا ضَرَبُوا فِی الْأَرْضِ أَوْ كَانُوا غُزًّى لَوْ كَانُوا عِنْدَنَا مَا مَاتُوا وَمَا قُتِلُوا لِیَجْعَلَ اللَّهُ ذَلِكَ حَسْرَةً فِی قُلُوبِهِمْ وَاللَّهُ یُحْیِی وَیُمِیتُ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ

ای گرویدگان به دین اسلام ؛ شما بمانند آنان که راه کفر و نفاق پیمودند نباشید که گفتند که ؛ اگر برادران و خویشاوندان ما به سفر نرفته و یا به جنگ حاضر نمی شدند ، به چنگ مرگ نمی افتادند ، این آرزوی باطل را خدا حسرت دل آنان خواهد کرد ، خداست که زنده می گرداند و می میراند (به هر وقت و هر سبب) و به هرچه کنید آگاه است.آیه156 سوره آل عمران

 وَ مَنْ سَأَلَ اَللَّهَ اَلتَّوْفِیقَ وَ لَمْ یَجْتَهِدْ فَقَدِ اِسْتَهَزَأَ بِنَفْسِهِ  امام رضا(ع)

خدایا تو را شکر می کنم که تو دعوتم کردی و من به دستور تو و برای رضای تو و برای رسیدن به تو و درک جوارت لبیک گفتم، امر کردی بیا، انتخاب کردی، اشعه هایی از مقام و قرب و مهر و محبت خود را تاباندی، کرامت نشان دادی، امتحان کردی و میکنی، این من نبودم که لبیک گفتم، منی نبود؛ همه چیز تویی، تو خواستی بیایم و آمدم و امر کردی و شد و آمدنم و بودنم و نبودنم با توست، آمدم تا با گریاندن و گریستن به ذلت خود، و خندان به عفوت و چشاندن لذت شهادت و راز و نیاز قبل از وصل و درک معرفت خود نائل کنی.

بار الهـا همه چیز تویی، منی نیست که بیاید و نیاید، خودت هستی، تویی که برمی گزینی و می گوئی بیــا، چون می خواهی به ملائکه نشان دهی که یک بنده ذلیل و گنه کار چگونه اطاعت می کند و از ذلت در برابر عظمت، صورت بر خاک می نهد و ضجه می زند و در سنگرهای مقدس جبهه العفو العفو زمزمه میکند و من هم آمدم که آمدنم فقط برای تو باشد، آوردی و آمدم که بروم؛ رفتنی که در راه تو باشد.

خدایا حال که برگزیدی؛ برای وصل دلتنگم و عجول؛ امیدوارم به رحمت وسعت و سرشارت که در لحظه پرواز لذت راز و نیازت را به من عطا کنی، بارالها من با امید آمدم، گام برداشتن من به امر تو و به امید رضایت تو و وصال تو بوده، بدان امید آمدم که آنچه می خواهی بشوم، آنچه امر توست و آنچه می خواهی بکنی و به سوی تو بیآیم و به سوی خود ببری و رجعت کنم در حال یقین و درک و لمس عظمت و قدرت و حکومتت.

ای دوست و ای مهربان و ای فریاد رس، ای منتظر به شنیدن استغاثه ها و ای عزیز و ای بزرگ به بزرگی گنجایش هستی و بیشتر، روحم و فکرم توانائی تحمل عظمت و قدرت و رحمت تو را ندارد، از بخششت این را فهمیدم و فهماندی که بخشیدی و اما بار الها بقیه کارم را هم از تو می خواهم، به حرمت عزیزان درگاهت اصلاح کنی و سامان بخشی و مرا که انتخاب کردی و آوردی که به دیدار خود منور سازی، انشاءاله به نزد خود ببری و با شهیدان همنشین سازی و محشور فرمائی.

خدایا تو خود می دانی بهترین لحظات زندگی که می توانم از تمام تاریکیها ببینم زمانی بود که نعمت تماس مختصری بود که در زمان مجروحیت به من عطا کردی و امر کردی درک کنم، آن چند دقیقه شیرین که دهان پرخون و حنجره متلاشی شده صدای تو کردم و لبیک گفتی و در حال صلوات بر محمد و آل محمد بودم و چه خوش بودیم؛ فراموشم نمی شود لحظه ای را که پس از پنج ماه دکترها و متخصص ها عاجز از معالجـه ام بودند و دریک لحظه ولی به درازای پروازی معنوی چه روحها که شفا دادی. در تکیه شهداء (اصفهان) در لحظـه ای که می خواندمت یا غیاث المستغیثین و مرا مورد لطف قرار دادی با کرامتت و توانستم دوباره با صدای بلند استغاثه کنم و فریاد زنم که گنه کار و پشیمانم و ندای العفو العفو سر دهم، خدایا تو عزیزی و با شکوهی و بزرگی و در عین بزرگواری بنده گنه کار ذلیلت را شبها به حضور می پذیرفتی تا صورت به زمین بسایم و تو خود بیدارم می کردی و به یا رب من لبیک میگفتی چون می خواستی به ملائکه نشان بدهی که اوج ذلت یک بنده در استغاثه و توبه تا چه حد و درجه است که با اشک چشم، ریش و صورت خود را گل میمالد، و من آمدم به نیایش تو،  تا صبح من بودم و تو و وقت سحر دلتنگ و نالان از کوتاهی شب؛ تو بودی که می خواستی و من می آمدم و به من یاد می دادی که چه بگویم و وقتی در اوج رحمتت به حضور می پذیرفتی، از شعله های عشقـت می جوشیدم همه اطرافم را با اشک چشم؛ خاکهای مقدس را که شهداء در آنجا قدم زده بودند؛ توتیا می کردم و گل می گرفتم و به سر و صورت می مالیدم و مطمئن بودم که از مشاهده بنده خوار و ذلیلت، رحمتت به جوش می آمد و نشان می دادی بنده گنهکار و پشیمان را که چگونه به امرت مطیع گشته. بار الها آن موقعی که قطرات اشکم را چون باران سرازیر میکردی میدانستم که توئی و هستی و مشاهده می کردی و همین برایم مقام بود، بخششت برایم تمام بود، چون لبخند رضایت که میزدی به من می فهماندی و اعلام می فرمودی که تو را بخشیدم و هر روز به اطمینان من می افزودی، همیشه به انتظار تماس مجدد با تو روزها و شبها با عشقت سر به بیابانها می نهادم و می نهادی و پرواز می دادی به اوج پرواز روحها، و من راضی بودم که پرنده دست آموز تو باشم و انتخاب کردی که بچینی چون گلهای دیگر و من مشتاق و در انتظار.

بارالها حال که من را انتخاب کردی و انتخاب شدم به درک جوارت و جاده ها را هموار کردی و آماده پرواز به سوی خودت نمودی، خدایا به رحمتت میخوانم یا رب لذت عبادت شهادت را به من بچشانی و من با اشک شادی و خندان به دیدارت  پرواز کنم، خدایا مرا به دیدار مولایم حسین (ع) خوشنود و به شفاعت برسان؛ با الها در صورت صبر و تحمل پدر و مادرم لیاقت مفقود الاثر شدن را خواهانم، از پدر و مادرم می خواهم که از نعمت بزرگ و افتخاری که نصیبشان شده است شکر گذار باشند چون خداوند رحمان و رحیم کلیه ناله هایم را تقبل نموده و مسأله خاصی ندارم.

روزی در جبهه دیدم اولیاء خداوند رئوف را که به ما لطف فرمودند، آن سه مولا که یکی در جلو و دونفر در پشت سرشان؛ به سنگرها سرکشی می فرمودند و من در حال سلام دادن نماز بودم، نزدیک صبح بود و مرا مورد لطف قرار دادند و به بسیجیان مرحمت فرمودند و داخل سنگر ما شدند و راضی بودند و من خیره به عظمت و نورانیت چهره ها، فقط عرضم این است که از خداوند بخواهیم بسیجی شویم و بسیجی فکر کنیم و بسیجی عمل نمائیم و عبادت و اطاعت امر او بکنیم و مطیع رهبرمان باشیم تا خداوند ما را به دیدار اولیاء خودش مفتخر فرماید، پیام یک شاگرد تنبل کلاس اول در دانشـگاه بسـیج چیزی نمی تواند باشد بجز اینکه بگوید بسیج در عین قدرت و عظمت و معنویت و بزرگی و الهی بودنش در اجتماع و در بین نیروهای مسلح انقلاب مظلوم است و مظلوم.

آرزروی بسیجی بودن و بسیجی ماندن و شهادت دارم

والسلام

میر یداله غنی زاده





نوع مطلب :
برچسب ها : عارف شهید،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 بهمن 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
در ماجرای تدوین نهایی «تاریخ شفاهی گردان جندالله ارومیه» شهدا را که بر اساس گفته ها و شنیده ها و در نهایت گزارش های پاسگاههای انتظامی آن زمان بود جمع کردیم تا بالاخره عکس، یادی و نامی از آنها برده باشیم. 
 برخی از این شهدا که مربوط به استان خودمان(آذربایجان غربی) بودند را بالاخره از روی فرهنگ اعلام شهدا و یا اسناد کنگره 12 هزار شهید استان و یا بنیاد شهید، چند خطی برایشان نوشتیم.
اما در این میان هیچ اثری از چند شهید پیدا نکردیم و به زعم ما نویسنده گزارش شاید اسامی را درست ثبت نکرده باشد. 
این شهدا عبارت بودند از : 

محمدحسین آزادی، سرخان امام­پور، محمدعلی بلاغیان، محمود جوانمرد، حشمت ­اله رحمانی، مراد عبدالملکی، علی رشید محمدپور و علیرضا محمدی.

دو مرجع بزرگ اینترنتی را هم دنبال می کردم. یکی سامانه ملی شهدا که بالاخره یک قطعه عکس از شهدا را به همراه نام و سال تولد و یا سال شهادت دارد. 

سامانه ملی شهدا : shohada.info

و دیگری سایت نوید شاهد، پایگاه اطلاع رسانی فرهنگ ایثار شهدا، بخش جستجوی شهدا بود. 

navideshaed.com

خلاصه این کتاب به پایان آمد ولی شاید برخی از شهدا که سربازان ارتشی یا نیروی انتظامی شهرهای دیگری بودند که در این گردان خدمت کرده اند و شهید شده اند جزو مفقودین این کتاب خواهند بود. 

از محضر این شهدا عذرخواهی می کنم و از درگاه ایزد منان طلب عفو و بخشش دارم. 





نوع مطلب :
برچسب ها : مفقودالاثر، گردان جندالله ارومیه، شهید،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 10 بهمن 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
عروس کوچیکه عزیزم امروز صبح این عکس را که در صفحه اینستاگرام شهید نیوز دیده بود برایم فرستاده و نوشته بود «شهیدتون کردند!»
 یادم می آید این عکس را به مناسبتی در وبلاگم منتشر کرده بودم. 
حالا نمی دانم این برادر به چه مناسبتی این عکس را برداشته و چنین مطلبی را پایش نوشته که «جام شهادت گوارایتان» نمی دانم. 
این عکس را در تابستان سال 65 در پادگان شهید باکری دزفول گرفتیم. از راست حمید پاشاپور، من(حسین غفاری)، و رضا بوستانی. 
در ضمن هیچکداممان فعلا شهید نشده ایم. 
چند روز قبل هم در مراسم یکصدمین سالگرد تاسیس مراکز تربیت معلم می خواستم شعری که برای معلم سروده بودم را برای خودم یادآوری و شاید در آن جمع بخوانم. چون قبلا در وبلاگم منتشر کرده بودم با گوگل یک بیتش را نوشتم و جستجو کردم. حالب این بود که دیدم یک نفر این شعر ما را تصاحب کرده که فکر می کنم متولد 65 بود و من این شعر را در 75 در اصفهان سروده بودم!
من گاهی مطلبی می نویسم و عکسی هم می گذارم. اگر عکس مال خودم باشد و احساس کنم شبهه حاصل می شود می نویسم عکس تزئینی است. 
کمی مراقب باشیم. گاه تحریفات از همینجا آغاز می شود.




نوع مطلب :
برچسب ها : شهید، تحریف،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 8 بهمن 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
امروز در جلسه دریافت خاطرات نیروهای مهندسی رزمی بودم. 
آقای صمد عباسی برای امروز «رضا نبی زاده» که که به رضا گریدر معروف بود را دعوت کرده بودند. 
 با آرامش خاصی خاطرات ناب خود را از فعالیت در مهندسی رزمی می گفت. 
از آن روزهایی که تازه این واحد شکل گرفته بود.
و هر جوری شده با نیروهایی که در زمینه ماشین آلات سنگین آشنایی داشتند این واحد را راه اندازی کردند. 
آقای نبی زاده هم از شهرداری مامور می شود. 
روی گریدر کار می کرد و دو سالی در منطقه بوده. بعد از تسویه حساب حال و هوای جبهه او را باز به منطقه می کشد و ترابری از رانندگی آمبولانس تا رانندگی 911 برای حمل مهمات کارش بوده. 
در بیرون از محل مصاحبه می پرسم تا حالا شده در شب خاطره ای حضور یابد و خاطراتش را بگوید؟ 
می گوید نه!
چقدر «خاطرات خاک خورده» داریم که مثل اشیای نفیس باستانی گاه گداری آنها رخ می نمایند. 
و روزها چقدر زود می گذرند و این آدمها که بروند، دیگر نمی شود حافظه این آدمها را از زیر خاک بیرون کشید!
حسین غفاری، رضا نبی زاده، رحیم بنایی

صمد عباسی، رضا نبی زاده، رحیم بنایی





نوع مطلب :
برچسب ها : مهندسی رزمی، جنگ،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 3 بهمن 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
دیشب به ابتکار دوستان آقایان مقصود جاویدی و حمید ابراهیمی یک دورهمی داشتیم. بچه های پایگاه شهید امینی مسجد امام رضا(ع) ارومیه دور هم جمع شدیم. 
البته غایب زیاد داشتیم. 
دیشب مروری شد بر خاطرات شب های نگهبانی در چهارراه دره چایی و باغهای توت آن روزها که الان یک طرف نیروی انتظامی شده و یک طرف هم مدرسه.
مقصود نوه دختری اش (شاید 4 ماهه بود)را آورد و گفت یادتان است مادر این دختر همین قدی بود و شما آمده بودید خانه ما؟ و رفت عکسش را آورد.
دو نفر از آن جمع شهید شده بودند. به یاد آنان فاتحه ای خواندیم و برخی از خاطرات جنگ و جبهه هم مرور شد. 
و من توشه ها از خاطرات دشت باژار و دوپازا و ... برداشتم. چه اینکه الان خاطرات همانجاها را می نویسم. 
خدایا تو را برای داشتن چنین دوستانی شکرگزارم. الحمدلله

  
ایستاده از راست : یوسف محبوبی، حامد ابراهیمی، جواد قریشی، علیرضا آسیایی، شهید جهان خدایارلو، علیرضا چوداری، شهید یوسف علوی
نشسته از راست، نجاتی، جاویدی برادر بزرگ مقصود، پارسا، مقصود جاویدی، رضا محبوبی
جلوی همه علی محبوبی
.............................
از راست: علیرضا فلاح، حمید ابراهیمی، جواد قریشی، حسین غفاری، حامد ابراهیمی، دکتر چوداری، علیرضا آسیایی، مقصود جاویدی
 




نوع مطلب :
برچسب ها : پایگاه بسیج، سردشت، جبهه، شهید،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 96 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...   
موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :