بیدمشک
شمیم آشنای دوست
قادر تکریم
برادر شعبان
رحیم صدقیانی
جواد دانش پرور
برادر پورجم
برادر برمکی
برادر ورمزیار
علیرضا همتی
جواد زنجانی و حسین غفاری

حلقه از راست محرم مصطفوی ، پورولی، تدین، قادر تکریم (بحث در باره محتوای کتاب)


از راست محرم مصطفوی، دکتر آقا جعفری، محمدرضا پورولی، قادر تکریم(هماهنگی برای دیدار حاج اژدر دوست محمدی)


از راست دکتر آقاجعفری، محمدرضا پورولی، محرم مصطفوی، حاج اژدر دوست محمدی، محسن رنجی، قادر تکریم


در رختکن آب گرم قهوه سویی یاد خاطره دکتر معینی افتادم «بدن های زیپ دار». تازه وقتی لباسها کنده می شد جای تیر و ترکشها و پای قطع شده را عریان می دیدی!

27 سال از کربلای 5 می گذرد. حالا دیگر اینها برای خودشان پیرمردی شده اند. گرد سفیدی ایام بر سرشان نشسته . خیلی ها الان با محاسن و موی سر سپیدشان شناخته نمی شدند آقای «پورجم» یکی از آنان بود. قادر تکریم که زمانی معاون گردان هم بود برای خودش پیرمردی شده بود. کتاب «خمپاره ها مرا بدرقه می کردند» را هم در کارنامه خود داشت. دکتر همتی را هم همانجا ملاقات کردیم. همویی که در خاطره «دراز بکش اشهدت را بگو» چندین بار آمده و پیام گذاشته بود که حمید ذاکری آنجا شهید نشده بود که آخر رضا جهانبخش قانع اش کرد. جواد دانش پرور هر چند مریض الحال بود اما بخاطر بچه های گردان آمده بود.

جمله «یادت هست...؟» بیشترین فراوانی را در بین حرفهای دوستان را داشت. یادت هست فلانی چطور شد. فلانی از کجا آمد فلانی کجا شهید شد.

شهدای گردان یک بار دیگر بر سر زبانها افتاده بودند و هر کس از زاویه ای آنها را بازخوانی می کرد.

وقتی به مهمانسرای شهید آوینی رسیدیم ساعت 1:30 بامداد بود دوباره سر صحبت همراه با چایی باز شد.

من همراه پورولی و نصرت جودی و محسن آدم عارف رفتیم واحدی دیگر که بخوابیم. رضا جهانبخش هم آمد.

من دراز کشیده بودم اما هنوز صدای بچه ها می آمد که خاطره گوئیهاشان گل کرده بود.

نصف شب چند بار بیدار شدم. اما هنوز بیدار بودند.

محسن می گفت چند بار پورولی بیدار شد؛ یک چایی خورد، خاطره ای گفت و خوابید. خاطره در لبان رضا جاری بود که خوابش برد و کلمات کم کم نامفهوم شد و رضا هم خوابید. برای نماز صبح که بیدار شدم دو اردبیلی هنوز در صحبت بودند نصرت جودی و محسن آدم عارف.

جواد زنجانی آمد و بچه ها را به صبحانه دعوت کرد. عسل و سرشیر و فطیر صبحانه معروف اردبیل. برادران «برمکی» از اردبیل و «ورمزیار» از سلماس هم به جمع پیوستند.

تا مراسم هنوز وقت بود فرصت را غنیمت شمره خودمان را به حاج اژدر رساندیم تا قبل از اینکه به بیمارستان برای دیالیز برود او را هم دیده باشیم. به گرمی ما را پذیرفت.

پیرمرد با آن استخوان بندی درشتش هنوز پابرجا بود و هنوز جای زخم تیرها و ترکشها از پایش نیانداخته بود. خدا او را حفظ کند.

(ادامه دارد)






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 11 آذر 1392 10:29 ق.ظ
خداحفظتون کنه که به این عزیزان که یادگارهای باکری ها کاملی ها موذن ها ...هستن سری زدید و یادی
ازشون کردید که واقعا سرمایه های
گرانقدری هستن.در ضمن برای سلامتی و بهبودی حاجِِِِ ازدر که برای پیوند رفتن دعا کنید.

عمه خانم...
حسین غفاری خدا سلامتی بهشون بده
دوشنبه 11 آذر 1392 12:40 ق.ظ
متشکر این همه حال دادی
حسین غفاری ممنون از همراهی شما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :