تبلیغات
بیدمشک - تکمله کربلای 5
 
بیدمشک
شمیم آشنای دوست
یکشنبه 27 دی 1394 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
مطلب قبلی را کامل کردم و مجری در مراسم کربلای 5 خواند:
.............................................

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی بود، که روز نبود. جز روزی آفرین احدی نبود.

روزی بود؛ که بودِ نبود، در میانه نبود.

خدا خلق را خلق فرمود تا خدایی خود را نمود.

روزی بود که مردانی از قبیله آفتاب، جاری می­شوند

سر ریز می شوند

از زمان هم بالا می­روند

مکان، دیگر گنجایش­شان را ندارد

تمام بهانه­ های ماندن در خاک را می­گسلند

و راهی می­شوند.

گاه احساس می­کنم آیا این مردان برای نبرد آمده بودند؟

یا آمده بودند تا این پله ها را برای رسیدن به آسمان طی کنند؟

دَم می­گیرند:

امشب شهادتنامه عشاق امضا می­شود/ فردا زخون عاشقان این دشت دریا می­شود

امشب را به دیشب حسین(ع)، که نه، به هر شب حسین گره می­زنند.

تا فردا در عاشورای کربلای 5 به قامت رعنای آقا امام حسین(ع) قامت بر نماز بندند.

ما همه ماندیم، دریا غرق شد! / بین ما و رادمردان فرق شد

هنوز هم مانده­ام.

بارها به نخل­های بی سَر تکیه زدم. به سرزمین شلمچه خیره­ ماندم.

به راه­های آسمان، نگاهی دوباره انداختم. به نام­هایی که زینت بخش این خیابان­ها بود.

خیابانی به نام طریقت، به نام فتح الهی، سنبلی، کاملی، احمدوند، عاشری، سیفی، پادار، حداد و خیلی­های دیگر

در زمین شلمچه بهانه می­بارید! تا آدم­ها را بهادار کند.

چه خون­ها که در گلو، گلواژه شد. چه خون­ها که از سر، سرازیر شد.

تمام شب­نشینان همه سیاهی­ هایشان را پرتاب می­کردند.

اما آفتاب شهادت داشت سر می­زد. تا برای تاریکی شب ستاره بچیند.

هنوز در تاریکی ذهنم، ستاره­های کربلای پنج، سوسو می­زند.

هنوز صدای دلنشین «جلیل مؤذن خوش الحان» در زمزمه اذان می­پیچد که:

مؤذن وئر اذانی / یولا سال کاروانی

و چه کاروانی رفت که تمام دل­ها را با خود بُرد.

 محمدعلی حبیبی را با خود بُرد، تا علی حمدالهی قصه ­ها با ساربان بگوید تا مگر در تکمیلی کربلای 5 او را به خیل عشاق برساند.

و اگر مرتضی میلانی از غواصان دریای معرفت بازمانده بود، از این فراق، به ژرفای آسمان رسید.

داغ بود که بر سینه می ­نشست.

آه بود که بر دل می­ ماند.

غصه بود که حالا قصه شده.

هرچه گویم عشق را شرح و بیان / چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگرست / لیک عشق بی‌زبان روشنترست

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت / چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

من چه گویم یک رگم هشیار نیست / شرح آن یاری که او را یار نیست

شرح این هجران و این خون جگر/ این زمان بگذار تا وقت دگر





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 29 دی 1394 07:20 ب.ظ
سلام
کاش تو مراسم از خود شماها یا همرزمان حاضر در جلسه شهدا کربلای 5 سخنران بود .
حسین غفاری از ارومیه: ما که درجه نداریم!!
یکشنبه 27 دی 1394 03:02 ب.ظ
سلام ،خدا قوت.
استاد دلیری در حوزه که خوداز پیشکسوتان عرصه ی جهاد و شهادت بود می فرمود:
سالم ماند بعضی ازرزمندگان
درکربلای 5 خودمعجزه بود
کربلای 5 معرکه ای سراسر اتش و خون...
سلام خدا بر انهایی که رفتند،
و بر انهایی که ماندند و بر رسالت الهی خویش عمل می کنند
یکشنبه 27 دی 1394 10:02 ق.ظ
عالی بود
یکشنبه 27 دی 1394 05:54 ق.ظ
یه دکلمه با آهنگ ، یعنی شبیه شعر. زیباااااااااااا بود .

دوست رزمنده ! اگه شد مارو هم لینک کن تو وبلاگت .ممنونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :