بیدمشک
شمیم آشنای دوست
چهارشنبه 7 بهمن 1394 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

عکسهای برادر عسگر صحرا نورد را گرفتم و اسکن کردم. 
خیلی آدمهای ناشناسی در لابلای عکس ها بود. 
اوایل جنگ از هر دیاری به یک منطقه اعزام می شدند. 
میان عکس ها یک اتوبوسی نظر مرا جلب کرد. 
اتوبوسهایی که صندلی هایشان را درمی آوردند تا مجروحین را در آن جای دهند. 
آمبولانس اتوبوسی!
یکبار هم خودم آن را تجربه کرده ام. 
با دیدن این عکس هزار یاد و خاطره برای آدم زنده می شود. 
این هم سهمیه این پست باشد. 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 8 بهمن 1394 08:43 ق.ظ
سلام
زخم عشق/در این آواز بودن ها؛ نبودن نامه را گفتی/تو ای تنهای معصومم چه بی پروا به من گفتی/همیشه دوست دارم غمم را در دلت داری/همیشه در فراق من مثل ابر می باری/شدم من عاشقی خسته اسیرم با لب بسته/ندارم بال پروازی چشام رو اشک خون بسته/به پشتم خنجری دارم یه خنجر از دل سنگی/به پاس عشق پاک خودشدم با خون خود رنگی- گزیده ای از شعر خانم سلطانی تقدیم به فراموش شدگان زخم عشق و جانانگی
حسین غفاری از ارومیه: ممنون طیب عزیز
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :