شمیم آشنای دوست
درباره وبلاگ:

آرشیو:

طبقه بندی:

آخرین پستها :

پیوندها:

پیوندهای روزانه:

صفحات جانبی:

نویسندگان:

ابر برچسبها:

آمار وبلاگ:


Admin Logo themebox

مادر شهید

نوشته شده توسط:حسین غفاری از ارومیه
سه شنبه 31 فروردین 1395-08:28 ب.ظ

روز دوشنبه رفته بودم سلماس.

به همراه دوست عزیزم یاور باقری مهمان خانه شهیدان ورمزیاری شدیم.

با  آقا رضا ورمزیاری نشستیم و صحبت­ هایی درباره خاطرات و روزنگاشت های شهید بایرامعلی داشتیم.

لابلای صحبت های ما مادر شهید چند بار برای پذیرایی آمد.

نماز ظهر را به جماعت که خواندیم دیدیم بساط سفره آمد.

به همین آسانی مهمان سفره احسان مادر شهید شدیم.

کوفته شورباسی!

ناهار که تمام شد. مادر شهید شروع کرد به صحبت کردن.

چقدر صمیمی بود.

برخی از حرف هایش به شدت مرا تحت تاثیر قرار داد. نمی خواهم گزارش بدهم ولی اینها بسیار آموزنده است. می گفت بایرامعلی بعد از فوت پدر برای فرزندان خانه شد نان آور. هر عملیاتی که می شد و تلویزیون آن را نشان می داد می گفتم ماهم در این عملیات شرکت داریم. چون بایرامعلی آنجا بود!

چقدر زیبا خود را به جبهه گره می زد. حتی بعد از شهادت بایرامعلی رفته بود جزایر مجنون. آقا مهدی که فهمیده بود ایشان مادر شهید است چقدر احترامش کرده بود. مادر شهید افتخار همصحبتی با شهید باکری را به زیبایی ترسیم می کرد.

خدایا ما را در مقابل این عزیزان شرمنده نکن. آمین

 



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 31 فروردین 1395 08:31 ب.ظ

دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 12:33 ق.ظ
گاهی زمان و مکان چنان از هم فاصله میگیرند که ظرف تفاوت را به خوبی به تصویر میکشند گاه چنان به هم می آمیزند که نه زمان و نه مکان بدون دیگری مفهوم و حتی هویتی ندارند.
در لابلای صحبت مادر شهید ظرف زمان و مکان خیلی تهی بود.
عبدالصمد
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 12:56 ب.ظ
با سلام
زیارت قبول
سعادت زیارت آن شهید بزرگوار، بایرامعلی ورمزیار، نصیبمان نشد، ولی اوصافش را زیاد شنیده ایم.
خداوند با اولیاء و اوصیاء محشور نماید.
از اوصاف آن مرد دلاور و عابد میتوان به اوصاف این مادر پی برد.
از دامن اینچنین مادرانی اینچنین زاهدانی پا به عرصه میگذارند.
همت والایتان جای تقدیر و تشكر دارد.
ممنون
پاسخ حسین غفاری از ارومیه : ارادت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر