شمیم آشنای دوست
درباره وبلاگ:

آرشیو:

طبقه بندی:

آخرین پستها :

پیوندها:

پیوندهای روزانه:

صفحات جانبی:

نویسندگان:

ابر برچسبها:

آمار وبلاگ:


Admin Logo themebox

خواب قرضی

نوشته شده توسط:حسین غفاری از ارومیه
سه شنبه 11 آبان 1395-08:08 ب.ظ

از راست برادر جانباز محرم مصطفوی، شهید مهدی باکری

..............................................................................

(داستانک)

چشم­هایش کاسه خون شده بود. 

گویی خواب را همانجا کشته بود.

همه وزن بدنش آویزان پلک­هایش بود.

ابروهایش را تا وسط پیشانی­اش بالا کشیده بود تا پلک­ها روی هم نیافتد.

حرف­هایی که از دهانش بیرون می ­آمدند، گاه لابلای جملات به خواب می ­رفتند و مفهوم نمی­ شد.

تنها از پیش و پس کلمات می­ فهمیدیم که منظورش چیست. وضعیت بچه ­ها را در خط پی­ گیر بود.

بعد از نماز صبح توی آن تق و توق نمی­دانم کی به خواب رفته بودم که بی­سیم­چی بیدارم کرد. آفتاب از زمین یک وجب بالا رفته بود. پس دو ساعتی خوابیده بودم. اما همین دو ساعت نفسم را باز کرده بود.

اما «آقا مهدی» هنوز بچه ­ها را رصد می­ کرد تا به مقصد برسند.

کاش می­ شد خوابم را به «آقا مهدی» قرض می­دادم!


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 11 آبان 1395 08:15 ب.ظ

سید
سه شنبه 18 آبان 1395 08:10 ق.ظ
سلام الهی تاقیامت زنده باشید
مهاجر
دوشنبه 17 آبان 1395 08:31 ق.ظ
سلام حسین جان
بخصوص قضیه مجروح شدنش را من شنیده ام
ولی از زبان خودش یا رفقایی که انجا بوده اند لطف دیگری دارد
دریچه ای رو به هنر و فرهنگ
پنجشنبه 13 آبان 1395 08:48 ق.ظ
درخواست لینک
حبیب محمدنژاد
چهارشنبه 12 آبان 1395 01:25 ب.ظ
باسلام ایکاش از عزیز همه ما آقای محرم مصطفوی خاطره ای می آوردی
پاسخ حسین غفاری از ارومیه : ان شا الله
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر