شمیم آشنای دوست
درباره وبلاگ:

آرشیو:

طبقه بندی:

آخرین پستها :

پیوندها:

پیوندهای روزانه:

صفحات جانبی:

نویسندگان:

ابر برچسبها:

آمار وبلاگ:


Admin Logo themebox

هذیان

نوشته شده توسط:حسین غفاری از ارومیه
یکشنبه 30 آبان 1395-09:51 ق.ظ

سال63 بیمارستان طالقانی/ آقای فرخ رهالی فرمانده پایگاه مسجد امام رضا(ع) به دیدنم آمده بود.

.............................................................................................


با نوک پایم، با پوکه­ های فشنگی که زمین ریخته بود، بازی می­کردم.

دست بردم چند تایش را برداشتم. حالا که تمام دق دلی­ شان را خالی کرده بودند، جیرینگ جیرینگ می­کردند. ته یکی از آنها را نگاه کردم. سوزن صاف وسط چاشنی نشسته بود. باروت آتش گرفته بود و مَرمی فشگ از لوله تفنگ بیرون جهیده بود.

در خاطرم تا کارخانه اسلحه سازی عقب رفتم. کارگر بیچاره­ ای که بالاسر خط تولید این فشنگ­ها نشسته بود این روزهای مرا دیده بود؟! برای این همه گلوله، ماهیانه چند گرفته بود؟ شب­ها در خانه اش چگونه سر بر بالین گذاشته بود؟

پایم می­ سوزد. خون ماسیده بر شلوارم تازه می ­شود. چفیه را سفت تر می­کنم. هنوز آمبولانس نیامده بود.

دوباره به خانه کارگر اسلحه سازی می­روم. شاید او فکر می­کرد این همه را برای دفاع از کشورش می­سازد. آهسته به او می­گویم آخر من چه هیزم تری برایت فروخته بودم؟

گلوله روی استخوان پایم ایستاده بود. کاش آدرس آن کارگر کارخانه اسلحه سازی را می­دانستم. تا مرمی سربی فشنگ را که در پایم جا خوش کرده بود را بعد از اینکه در بیمارستان از پایم درآوردند؛ همان جوری خون آلود برایش می ­فرستادم.   

بدنم دارد سرد می ­شود. پلک­هایم رها می ­شود. برف می­بارد!

دستی روی پیشانی­ ام می ­نشیند. گرم است. برف­ها آب می­شود! کرکره پلک­هایم را بالا می­دهم. همان کارگر کارخانه اسلحه سازی است. مرمی فشنگ را از نخی آویزان کرده و جلوی چشمانم تاب می­دهد. می­گوید من امانتی­ ام را بردم. می­رود و با رفتن او گویی تمام آفتاب توی حدقه چشمم می­ افتد. یک مرتبه شب می­شود. آهسته آهسته تصویر مردی سفید پوش با چراغ قوه­ای در دست نمایان می­شود. توی چشم دیگرم هم چراغ می ­اندازد. برمی­گردد و به پرستاری که آنجاست می­گوید حالش خوب است . دارد به هوش می­آید. فقط کمی هذیان می­گوید.

سر می­ چرخانم. کارگر کارخانه اسلحه سازی رفته بود. اما مرمی داخل کاسه­ای بالای سَرم بود. همان جور خون آلود.

 

حسین غفاری، 95/8/26



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 30 آبان 1395 10:04 ق.ظ

طیب
دوشنبه 1 آذر 1395 09:15 ب.ظ
پس نتیجه این که جنگ فقط حماسه نیست. رنج هم دارد و فراموشی عمدی رنج فقظ به جنگ کمک می کند و اگر درست سرایش شود گنجی برای صلح و انسانیت خواهد بود. ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر