بیدمشک
شمیم آشنای دوست
جمعه 17 شهریور 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

بین آن همه عکسی که داشت این یکی دیدنی تر بود. با آدم حرف می زد. خوب شد می توانستم باهاش حرف بزنم.

روزهای اول تنها او با من حرف می زد. از سختی ها می گفت. اگر هم نمی گفت، آن سر و وضعش توی گل و لای با آن تفنگ عهد بوق می گفت که با چنگ و دندان از میهن دفاع می کند.

یادم نمانده کی این عکس را توی یک نمایشگاه دیده و برایم آورده بود. جای آینه گذاشتمش. نمی خواستم دیگر خودم را ببینم. می­خواستم تنها او را ببینم. با آن سر و وضعش توی گل و لای با آن تفنگ عهد بوق. با خودم می گفتم بالاخره هرچی باشه با فرمانده شان با هم گم شدند! اگه اونو پیدا کنند، بچه من و هم پیدا می کنند.

وقتی شنیدم تابوت خالی حمید را تشییع کردند فهمیدم دیگه امیدی به بازگرداندنش نبوده. اما حسن من 23 سال بیشتر نداشت. یعنی او هم شهید شده بود؟

گوشم به زنگ در بود تا شاید از هلال احمر خبری بیاورند. جنگ هم تمام شد. اسرا آمدند اما تو نیامدی. نمی دانم کجا اسیر خاک شده بودی. اسیر آب شده بودی.

آنقدر نزدیک قاب عکست می شدم که چشمهایم توی چشمهایت می افتاد. غصه هایم را می دیدی. قصه هایم را می شنیدی.

اما نشد یک بار جوابم دهی. چقدر دلم می خواست وقتی شیشه قاب عکس را تمیز می کنم؛ یک بار هم دست به سر و صورتت بکشم. گل و لای از صورتت پاک کنم. آنقدر کاش، در پای قابت کاشتم که اگر آبش می دادم درخت آرزو همانجا سبز می شد.

تا اینکه درخت آرزویم به ثمر رسید و تو آمدی.

حالا وقت آن بود که با هم برویم. برای اینکه دوباره تو را گم نکنم این بار اول تو را به خاک می سپارم. 





نوع مطلب :
برچسب ها : شهید جنگجو، لشکر عاشورا،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :