بیدمشک
شمیم آشنای دوست
سه شنبه 11 مهر 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

سلام آقا!

تأخیر، شوق رسیدن را از کف آدم می ­رباید. تمام نقشه­ هایی که برای رسیدن سر وقت کشیده بودیم، بر آب می­شود. در ساعت دوم تأخیر هواپیمای ارومیه مشهد، لب به زمزمه می­گشایم و دل را زودتر از خودم راهی می­کنم. دل خود را به صحن مسجد جامع گوهرشاد می­فرستم. از گوشه حیاط درست در مقابل ضریح ایستاده­ ام. با آن پنجره زیبایی که تازه نصب کرده ­اند. گنبد پیداست. گلدسته پیداست. تمام زیبایی در چشم­ هایم می­ریزد. قطره اشکی بر پهنه صورتم می­لغزد و همین می­شود اولین بیت شعرم:

دیده از شبنم عشق تو تر

تا دلم سوی یادت زند پر

با همین یک بیت ریتم می­گیرم. کلمات از سر و کول هم بالا می­روند. تک مصراع ­هایی می ­آید و می­رود. برخی در قافیه گیر می­کنند. دوباره تمام زیبایی­های متصل به هم، از گنبد و گلدسته و کاشی­ها و مقرنس­ها گرفته تا آدم­هایی که مشتاقانه به زیارت آمده­ اند بیت دوم را روانه کاغذ کوچک یادداشتم می­کند:

آشنا باشد این کوی زیبا

می­خرامد دلم سوی اینجا

رشته زندگی پر زبند است

لحظه­ هایم سراسر کمند است

کاغذ کوچک یادداشتم را برمی­گردانم تا بیت بعدی را آن طرف کاغذ بنویسم. نصف یادداشت را چند شب قبل وقتی با حاج جعفر درباره عملیات رمضان صحبت می­کردیم، نوشته بودم. حاج جعفر نام شهیدی را برد که اولین بار بود می­ شنیدم. شهید یوسف شب رنجی. نامش را نوشتم تا بعداً به زندگی­نامه یا وصیت­نامه ­اش نگاهی بکنم. زیر آن خطی کشیدم و بیت آخرم را همانجا نوشتم:

خاک این جان ما را صفا ده

روح آزرده­ ام را شفا ده

دو ساعت تأخیر، از دست دادن نماز حرم، زیارت شبانه و ... روحم را می­ آزارد. بالاخره  اعلام می­شود برای سوار شدن به هواپیما به همان یک درب خروج! مراجعه فرمائید.

تقریباً ساعت 9 شب از فرودگاه مشهد به سمت هتل راهی می­شویم. 20 دقیقه بعد در هتل هستیم. کارت هتل را  می­گیرم و مشخصات را پر می­کنم. کارت­های هوشمند ملی را هم می­گذارم روش و می­دهم آنجا. مسئول اطلاعات آنجا می­گوید شناسنامه؟ به حاج خانم می­گویم شناسنامه! می­گوید نیاوردم. گفتم دیگر کارت­ها هوشمند شده! آنقدر به ما چپ چپ نگاه می­کنند گویا که ما دروغ می­گوئیم. تاکسی خبر می­کند تا ما را به اماکن نیروی انتظامی ببرند!

در اماکن می­گویند می­توانی بگویی شناسنامه ­ات را در تلگرام بفرستند؟ به پسرم محسن زنگ می­زنم. عکس می­اندازد از شناسنامه و در تلگرام می­فرستد. و جناب سروان نگاه می­کند. می­گویم پس این کارت ملی هوشمند به چه درد می­خورد؟ می­گوید اداره صبح­ها هوشمند است! بعد از وقت اداری از هوشمندی می­افتد و ما مکانیکی بررسی می­کنیم!

بالاخره اثبات می­شود ما زن و شوهریم. دوباره به هتل برمی­گردیم. تمام ذوق و شوقم می­میرد. دل تنگ می­شوم. برمی­گردم سمت خیابان و وسط میدان بسیج، در افق بلوار امام رضا(ع)، رو به حرم خیره می­شوم. می­پرسم آقا؟ از ما بی ادبی سرزده؟ ... عذرخواهی می­کنم. سلامی می­دهم و برمی­گردم. شب زود می­خوابیم تا صبح خود را به نماز برسانیم.

صبح بعد از نماز صبح، خودمان را به گوهرشاد می­رسانیم. حاج خانم همانجا در حیاط می­نشیند و مشغول زیارت می­شود. من ادب می­کنم و خود را به مقابل ضریح می­رسانم. کاغذ یادداشت کوچکم را درمی­آورم و همان چند بیت را برای آقا می خوانم.

دیده از شبنم عشق تو تر

تا دلم سوی یادت زند پر

آشنا باشد این کوی زیبا

می­خرامد دلم سوی اینجا

رشته زندگی پر زبند است

لحظه­ هایم سراسر کمند است

کاغذ را برمی­گردانم تا بیت آخر را که در آن طرف نوشته بودم بخوانم. چشمم به نام شهید یوسف شب رنجی می­افتد. قبل از آنکه بیت آخر را بخوانم، از طرف شهید نائب الزیاره می­شوم و سلامی خدمت آقا می­دهم. تا سلام مخصوص را شروع می­کنم، دل آشوب می­شوم. گریه امانم را می­برد. گویی شهید خودش سلام می­دهد. بعد از 35 سال نام شهید یوسف شب رنجی با سلام آقا گره می­خورد. با خود می­گویم هنوز شهدا در این کره خاکی فعال هستند و واسطه فیض­ اند. گویی درخواست بیت آخرم را در سلام شهید می­گیرم.

خاک این جان ما را صفا ده

روح آزرده­ام را شفا ده

 

حسین غفاری، مشهد مقدس/ محرم 1439 / مهرماه 1396  





نوع مطلب :
برچسب ها : مشهد، شهید، زیارت،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 12 مهر 1396 03:21 ق.ظ
با سلام خدمت رزمنده عزیز سال های جنگ؛
راستش خواستم بنویسم وبلاگنویس اما ترسیدم رزمنده بودنتان شهید شود و من مدیون...
راستش اتفاقی به تارنمای وزین شما سرک کشیدم و از خواندن این نامه اشک ریختم اشکی که بند اوردنش سخت بود.اشکی از سر سیاه دلی و رو سیاهی...
تارنمای محقر بنده اهل کپی نیست و مطالبی دست نویس دارد اما نتوانستم مقاومت کنم و این نامه را با ذکر منبع و نام بزرگ شما کپی کردم چرا که زیبا بود،گیرا بود و خالصانه بود.
امیدوارم دلخور نشده باشید.
در هر صورت اگر مایل به درج این دلنوشته زیبا نبودید کافیست دستور دهید تا با یک چشم اطاعت کنم.
به عنوان یک فرد کم سن و سال دست شما را که به من و امثال من خدمت کردید می بوسم.

ارادتمند شما و همفکران شما
موفق باشید
حسین غفاری از ارومیهدست شما برادر عزیز درد نکند. ممنون
سه شنبه 11 مهر 1396 10:48 ب.ظ
سلام
وبلاگ خوبی دارید
به وبسایت ما هم سر بزنید
سپاس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :