بیدمشک
شمیم آشنای دوست
دوشنبه 17 مهر 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

اسماعیل امیری رزمنده و جانباز دوران دفاغ مقدس

..................................................................

انگار سرت توی دیگ بزرگ مسی باشد و کسی به آن ضربه بزند. دَنگ صدا کرد و پژواک صدا توی مغزش پیچید. دو سه ثانیه از چکاندن ماشه آرپی­ جی نگذشته بود که پیشانی اسماعیل فواره خون شد. عین آدم­های برق گرفته خشکش زد. همونجا بیرون کانال روی زانوها افتاد. گلوله قناصه روی پیشانی اسماعیل به سمت بالا منحرف شده و بعد از شکافتن جمجمه رفت توی کلاه آهنی. کلاه آهنی روی صورتش افتاد و همانجوری که روی زانو بود با سر به زمین خورد. کلاه آهنی کاسه خون شد. آقا رسول که رفته بود کِلاش بیاره، تا رسید به ته کانال، بیرون پرید و تمام پانزده سالگی اسماعیل را به دوشش کشید.

تجربه مناطق عملیاتی اطراف ارومیه در پایگاه «14 شهید» در سال 61، فرصتی را ایجاد کرده بود تا پای «اسماعیل» به مناطق عملیاتی جنوب هم باز شود. هر چند 15 سالگی اش را تجربه می­کرد اما کسی در کارش موش ندوانده بود!

اواخر اردیبهشت­ ماه بود. هوای جنوب به سمت گرم شدن خیز برمی­ داشت. ماه قمری از نیمه گذشته بود. حفر کانال پیش نمی ­رفت. مقدمات عملیات را باید تا شب­های تاریک آخر ماه آماده می ­کردند. سنگرهای تیربار دشمن هر شب مانع کار می­شد. تدبیر فرماندهی این شده بود تا چند آرپی­جی­زن همراه بچه­ها به کانال بروند تا در هنگام شلیک آنها، سنگرها را هدف قرار دهند. همین­که در انتهای مسیر مستقر می­شوند، اسماعیل رو به رسول می­کند که: آقا رسول کلاش یادمون رفت بیاریم. اگر درگیری اتفاق افتاد با آرپی­جی که آدم نمی­شه زد؟! رسول تمام کانال را برمی­گردد که کلاش بیاورد. چشم اسماعیل توی خط عراقی­های گره می­خورد. از دهانه سنگری تیربار شروع به تیراندازی می­کند. اسماعیل منتظر رسول نمی­شود. از کانال بیرون می­پرد و آتش تیربار را نشانه می­گیرد.

خون تمام صورت اسماعیل را پرکرده بود. نفس­هایش سنگین شده و به زحمت از لابلای خون، خودش را بیرون می­داد. چند نفر دیگر از راه می­رسند و اسماعیل را به عقب منتقل می­کنند.

سمت راست اسماعیل از کار افتاده بود. چند ماه به تخت بیمارستان چسبیدن و فیزیوتراپی و ... تازه پای راستش را به کار انداخت اما دست تنها به آویزان ماندن از اسماعیل دلخوش بود!

بعد از مرخص شدن از بیمارستان، اسماعیل هزار بار صحنه مجروحیتش را عقب و جلو می­کرد. نمی­دانست چرا یک لحظه گلوله لغزیده بود و او به آرزویش نرسیده بود. تمام خاطراتش را از 14 شهید تا پاسگاه زید زیر و رو کرده بود. دنبال گره کور ماجرایش می­گشت.

مجروحیتش مانع از آن نشد که اسماعیل دوباره به منطقه نیاید. دم دمای ظهر که از چادر به سمت تانکرهای آب برای وضو گرفتن می­رفت تصویری تکراری از این صحنه در ذهنش متبادر می­شود. قدم آهسته می­کند تصویر جان می­گیرد. نزدیک تانکر پایش به یک قوطی کنسرو ماهی برخورد می­کند. جیرینگی صدا می­کند و تمام حواس اسماعیل روی قوطی جمع می­شود. تصویری از یک خاطره دوباره جان می­گیرد.

 موش! نکند همان موش توی کار شهادتش موش دوانده بود!

دو روز قبل از مجروحیت، اسماعیل که به سمت تانکرها می­رفت، موشی را کنار چاله کوچک پر آب، داخل یک قوطی کنسرو ماهی می­بیند. تمام جثه موش توی قوطی کنسرو بود که اسماعیل شکارش می­کند و درب قوطی را بسته توی آب می­ اندازد. چشم اسماعیل توی همان چاله آب می ­ماند. انگار موش از لای قوطی کنسرو نگاهش می­کند. دوباره روی زانو می­افتد. آهی می­کشد. باورش نمی­شد آه موش هم آدم را از رسیدن به آسمان بازدارد. این بار خود موش توی کار شهادتش موش دوانده بود!

حسین غفاری، 15/7/96
ایستاده از راست نفر اول رسول غفارنژاد
نشسته از چپ نفر اول اسماعیل امیری





نوع مطلب :
برچسب ها : موش، شهادت،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :