بیدمشک
شمیم آشنای دوست
چهارشنبه 3 آبان 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
عکس تزئینی و مربوط به شهید عبدالرسول زرین است.
................................................................................
خیلی با خودم کلنجار می¬رفتم تا بدانم چرا «اسبعلی» صدایش می¬کنند. اسامی مختلفی از ترکیب با علی در روستای ما بود. مثل چراغعلی، زلفعلی، شمسعلی، براتعلی و ... اما اسبعلی از آن اسامی دشوار برای سن و سال من بود. چرا باید کسی خودش را اسب علی بداند؟ سال¬ها بعد فهمیدم که اسمش «اسبعلی» نیست. بلکه اسم اصلی¬اش «اصحاب علی» بوده که این کلمه در زبان مردم به «اصبعلی» خلاصه شده بود. 
«اصبعلی» جوان چهارشانه و رشید، هفت هشت سالی از من بزرگتر بود. اما علیرغم به صدا درآمدن شیپور جنگ و اعزام چند نفر از جوانان روستا، او هنوز به کار روی زمین ادامه می¬داد. «میرمسلم» که رفت دیگر طاقتم طاق شد و نتوانستم بی بهره از تنور جنگ باشم. تمام شانزده سالگی¬ام را بار سفر کردم و خودم را به شهر رساندم و در قالب اعزام دانش¬آموزی، پایگاه¬های اطراف ارومیه را برای نخستین بار تجربه کردم. اواخر مأموریت سه ماهه¬ای که برای پایگاه¬های عملیاتی اطراف شهر داشتم، وقتی به خانه می¬آمدم با همان اسلحه و مهمات جنگی به مرخصی می¬آمدم. یک بار که نوارهای تیربار را به دور کمر و دوشم پیچانده بودم و قمقمه و خشاب و فانوسقه هم به کمرم بود، اسلحه به دست وارد روستا شدم. از مینی¬بوس که پیاده شدم تا به خانه¬ی «آقاننه¬ام» بروم باید از جلوی مسجد و کمی آنطرف¬تر از جلوی قهوه¬خانه روستا رد می¬شدم. چشمی نبود که بچرخد و مرا برانداز نکند. آخرش هم دستی به لطف بالا می¬بردند و مرادنگی کودکی¬ام را سلام       می¬دادند.   
بیرون قهوه¬خانه، اصبعلی پا به دیوار ایستاده بود و دست به جیب مرا با چشم¬هایش بدرقه می¬کرد. چشمم که به چشم¬هایش گره خورد، حسرت غریبی را در چشم¬هایش دیدم. آهسته سری تکان داد و مرا به پیش خود خواند. جلو رفتم. از سر تا پایم را برانداز کرد و تمام نفسش را که گویی در سینه¬اش حبس شده بود، بیرون داد و گفت: این گلوله و تفنگ را من باید به سینه می¬کشیدم نه تو!  
گویا هیبت مردانه¬ی من در آن شکل و لباس برایش خیلی سنگین آمده بود. احساس کردم در مقابل من خود را سرزنش می¬کند. سر به زیر راهش را کشید و رفت. همانگونه که از من دور می¬شد دستی بالا برد و زیر لب خداحافظی کرد. من هم راهم را کشیدم به سمت خانه «آقاننه¬ام». از وقتی پدرم ازدواج مجدد کرده بود، در خانه¬ی مادربزرگم که من به او «آقاننه» می¬گفتم، زندگی می¬کردم.  
در طول دو روز مرخصی که داشتم؛ دیگر اصبعلی را ندیدم. بعد از اینکه به منطقه برگشتم؛ دو هفته¬ی دیگر در پایگاه ماندم و مأموریت سه ماهه¬ی من به پایان رسید و دوباره برگشتم سر درس و مدرسه. یک روز ظهر که از مدرسه به سمت ترمینال روستا می¬رفتم تا سوار مینی¬بوس شوم، دیدم جوانی چهارشانه و رشید که به نظر هفت هشت سالی از من بزرگتر بود با محاسنی بلند و نوار تیربار به دور کمر و سینه پیچیده و اسلحه بر دوشش جلویم سبز شد. لباس¬های چریکی¬اش؛ هیبتش را دو چندان کرده بود. تا چشم¬هایم به چشم¬هایش گره خورد؛ خنده¬ایی بر لب نشاند و گفت: بهت گفتم که این گلوله و تفنگ را من باید به سینه می¬کشیدم نه تو!  
من کیف و کتاب به دست و اصبعلی این بار شادمان و اسلحه به دست که برای مرخصی آمده بود، سوار مینی¬بوس شدیم تا برویم روستا. حالا دیگر خجالت می¬کشیدم او را اصبعلی صدا بزنم. بهتر بود همان «اصحاب علی» صدایش می¬کردم. 
 
حسین غفاری 
ارومیه، 96/8/2





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 14 آبان 1396 10:40 ب.ظ
سلام راوی برادر پورولی است؟
حسین غفاری از ارومیهآری ولی من داستانی اش کردم
چهارشنبه 3 آبان 1396 11:24 ب.ظ
دست مریزاد
مثل همیشه عالی بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :