بیدمشک
شمیم آشنای دوست
جمعه 15 دی 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

همیشه تولدها را مانند باز شدن سر یک کلاف تازه می­ پنداشتم که باز می­ شد و سپس تا قبر همراه آدم بود. بلند و کوتاه بود؛ اما با آدم بود تا برسد به لب گور. تازه که طومار زندگی آدم را می­ پیچانند، همین نخ کلاف را هم دورش می­ پیچند و می­ دهند دست آدم که با خود ببرد.

نمی­دانستم اگر وقتی نخ پاره شود چه می­ شود؟

نمی دانستم نخ­ها چگونه به هم گره می­ خورند؟

نمی­ دانستم نخِ کسی می­ تواند به نخِ کس دیگری گره بخورد؟

گاهی نخ­ها توی­ هم بافته می­ شدند! سرِ نخِ برخی نخ­ها تازه پیدا می­شود که کجا بودند! مثل سرِ نخِ اصغر آقا!

اصغرآقا می­ گفت رضا تازه از مرخصی برگشته بود. آمد توی خط و خودش را معرفی کرد. او سرباز وظیفه بود، من افسر وظیفه. برای چهارتا کلاس بیشتر من ارشد اون بودم. می­ گفت فردایش خط حسابی شیر تو شیر شد.... (بقیه در ادامه مطلب)

تمام دق و دلی شکستشون در جنوب را داشتند رو سر ما خراب می­ کردند. پشت سنگرها می­ دویدم و تذکرات لازم را می­ دادم. رسیدن من به لب سنگر رضا با رسیدن یک خمپاره همزمان شد. کلمه رضا توی گلویم گم شد. خاک و بوی باروت روی سرم هوار شد و توی انفجار گم شدم. صدای زنگ انفجار توی سرم می­ پیچید. کلاه آهنی تا روی چشم­ هایم پائین آمده بود. باران گرد و غبار و سنگ و کلوخ که خوابید، کلاه را بالا زدم و خواستم از زمین بلند شوم که دیدم رضا خونین و مالین لب سنگر افتاده. لبخندهای دیروزش، روی صورتش گم شده بود. خون از سرش شره کرده بود روی گونی­ های سنگر. خیز برداشتم و از روی لبه­ ی سنگر، به آغوشش کشیدم. گویی نفسش باز شد. نفس عمیقی کشید و به آرامی چشم­ هایش را باز کرد. خون پیشانی­ اش را با چفیه­ ی دور گردنش به کناری زدم و گفتم چیزی نیست، چیزی نیست. گونه­ هایش به زور لبخندی بالا آمد و گفت: قربان من زن و بچه دارم.

حرف­هایش از لابلای خس­ خس سینه­ اش بیرون می­ آمد. بچه روستا بود و زود ازدواج کرده بود. وقتی آمده بود سربازی، تازه خدا بهشون یک دختر داده بود.

حرفش را ادامه داد و گفت قول میدی بهشون سر بزنی؟! نمی­ خواستم توی این وضعیت که تمام بدنش آش و لاش شده بود ناامیدش کنم. اما نمی­ خواستم هم الکی قولی بهش داده باشم. برای همین گفتم طوری نشده الان آمبولانس میاد می ­فرستیمت بهداری و خوب می­شی. انگار حرف­ های مرا نشنیده گرفت و دوباره گفت: قول میدی؟

تا حال شاهد جان دادن هیچ­کس نبوده­ ام. خودم را رها از زمین احساس می­ کردم. تمام صداقتم را ریختم توی این حرف که: «قول میدم راحت باش.» دست سرد و کرخت شده­ اش را روی دستم گذاشت و گویی که این حرف آرامَش کرده باشد گفت: ممنونم. تنش یک­باره سنگین شد. جَستی زدم و از زمین بلندش کردم. همانگونه که یکریز صدا می­ زدم «امدادگر، امدادگر...»، به سمت سنگر بهداری دویدم. خط هنوز آرامش نداشت. سربازی از روی خاکریز خودش را پائین کشید و گفت: قربان بگذار کمک­ تان کنم. من زیر دست­ هایش را گرفتم و سرباز هم پاهای رضا را گرفت.

خمپاره ­ای کمی دورتر از ما منفجر شد. من سِکندری خوردم و پاهایم به هم گره خورد و افتادم. سرباز هم افتاد. پیکر بی­ جان رضا افتاد روی من. سرباز بلند شد و رضا را از روی من بلند کرد. از آن طرف هم امدادگر رسید. او را به بهداری بردند.

وقتی سرباز، جسم بی جان رضا را از رویم بر­می­ داشت، احساس کردم که او دیگر زنده نیست. اما هنوز به یک تپش دوباره در بهداری دل بسته بودم که امدادگر بیرون آمد و گفت: قربان متأسفم. سرباز شهید شده. یک ترکش از پشت به قلبش رسیده و تمام کرده. لب­های امدادگر تکان می­ خورد اما من گویی حرف­ هایش را نمی­ شنیدم. بجایش احساس می­ کردم از لای لب­ های امدادگر این جمله بیرون می ­آمد که: «شما قول دادید قربان. شما قول دادید قربان. شما...»

تنها سه ماه تا پایان خدمتم مانده بود. آخرین مرخصی ­ام را که گرفتم مصادف می­ شد با چهلم سرباز شهید رضا. خانواده آنها در شهرستان دیگری بود. خودم را به آنجا رساندم. تا آخر مجلس نشستم. هنگام بیرون آمدن از مجلس بعد از اینکه تقریباً همه رفتند، رفتم و خودم را به پدر رضا معرفی کردم. نخواستم بگویم رضا سرباز من بود. فقط به همسنگر بودن اکتفا کردم. پدر رضا با صمیمیت تمام مرا در آغوش کشید و گفت «بوی رضا را می­ دهی...». دلهره داشتم. دستم هنوز در میان دست­ های پینه بسته و چاک چاک پدر رضا بود. پدر رضا بارم را سبک کرد و گفت باید تو را به عروسم نشان دهم و بگویم که تو همسنگر رضا هستی. از مسجد بیرون آمدیم.

او به سمت زن جوان چادر به دندان گرفته و کودکی حدوداً یک ساله به آغوشش کشیده رفت. هنوز دستم توی دست پدر رضا بود. رو به زن جوان گفت این آقا همسنگر رضاست. با این جمله تمام نگاه ­های زنانی که آن دور و بر بودند به سمت من چرخید. خوب بود که مادر رضا نبود. او سال­ها پیش به رحمت خدا رفته بود. زن جوان تا این جمله را شنید بغضش دوباره ترکید. اما بی صدا کودک خود را بیشتر به سینه خود چسباند و گفت «معصومه بی پدر شد...» با این جمله­اش گویی آتش داغ سرباز، دوباره گُر گرفته باشد؛ همه شروع به گریه کردن کردند. یاد آخرین جمله رضا افتادم که گفت قول بدهید به زن و بچه من سر بزنید. رو به همسر رضا گفتم در آخرین لحظه­ ها به یاد شما بود. تا این را گفتم همه آرام شدند. گویا می­ خواستند بدانند که رضا دیگر چه گفت. با نگاه ­هایشان از من دنباله­ ی حرف را می­ خواستند بشنوند. شکسته بسته گفتم تنها از من خواستند که به شما سر بزنم.

هنوز دستم توی دست پدر رضا بود. آن قدر پر احساس و انرژی دستم را فشار می­ داد که یک لحظه احساس کردم سر انگشتانم بی­ حس شده است. بالاخره دستم را رها کرد و در آغوشم کشید و گفت: پس وقتی پسرم جان می­ داد تو بالای سرش بودی. دوباره زنها گریه سر دادند. پدر رضا رو به آسمان کرد و گفت: خدایا راضیم به رضای تو. شاهد باش که رضایی که به من دادی به سوی خودت آمد. بعد هم رو به من کرد و گفت: پسرم امشب تو مهمان بسیار عزیز مایی. بعد با حالتی که هم سؤال بود و هم تمنا و شاید امر، پرسید: امشب را که می­مانی؟! و من ماندم.

چند ماه بعد که سربازی­ ام تمام شد، لیسانس سربازی رفته­ ی بیکاری بودم که باید فکری به حال خودم می­ کردم. دوباره بعد از چندین ماه خواستم به شهرستان بروم و به خانواده رضا سری بزنم. هر بار که می­ رفتم برای معصومه عروسکی می­ خریدم. برای سالگرد رضا، پدر و مادرم نیز همراه من شدند. دوباره پدر رضا ما را آن شب نگه داشت.

اینگونه سرِ نخِ پاره شده رضا به نخِ اصغر آقا گره می­ خورد و قول خالصانه­ ی اصغر آقا برای سر زدن به زن و بچه ­هایش به سایه ­ی پدرانه ­­ای بالای سر معصومه تبدیل می­شود. اصغر آقا می­گفت زندگی، خانه، شغل و هرچه دارم را مدیون رضا می­دانم.

نخِ معصومه، دختر رضا نیز که حالا برای خودش پزشک متخصص اعصاب شده بود، داشت به نخِ دیگری گره می­خورد.

 

حسین غفاری

12/10/96 





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان کوتاه، شهید، سرباز، افسر وظیفه، جنگ،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :