تبلیغات
بیدمشک - یخ کِش
 
بیدمشک
شمیم آشنای دوست
یکشنبه 20 اسفند 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
رزمندگان جندالله در برف
با تشکر از برادر محرم چوپان عتیق نفر سوم از راست
......................................................................

با تمام چین و چروک ­هایی که چشم­هایش را در حصار خود کشیده بود؛ اما آشنایی، چون ماهی سیاه کوچولویی توی حوض چشمانش می­ چرخید.

سفیدی از سرش سرریز شده بود توی ابروهاش. ابروهایی که حالا دیگر سایه­ بان چشم­هایش بود. لابلای دهلیزهای تو در توی ذهنم دنبال تصویری می­گشتم که بتوانم با این آدم تطبیقش دهم. ستون­های جدولی را می ­مانست که تنها حرف­های چند خانه از آن پیدا شده بود. 36 سال فاصله. فاصله­ هایی که میانش را «یونس» و «لیلا»، پسر و دخترم، پر کرده بود. انتظاری نداشتم تا او جوانی مرا از لابلای میانسالی ­ام بیرون بکشد و مرا بشناسد. تنها حلقه­ ای که مرا به او مرتبط می­ ساخت، حدیث مشترکی بود که ما را در این ساعت و این روز دور هم جمع کرده بود. و آن گردان جندالله بود. باید منتظر می­ شدیم تا میزبان از راه برسد و ما را به هم معرفی کند.

سؤالی مرا از لابلای دهلیزهای ذهنم بیرون کشید. گویا این دومین باری بود که سؤال می­کرد.

- شما هم توی گردان بودید؟

- بله، جواب بی­ اختیار و درستی بود. برای همین هم اینجا بودم که سؤال دوم را پرسید: کدوم گروهان؟

گروهان قارداش. همین یادم مانده بود. آن هم بخاطر اسم با مسمایی که فرمانده گروهانم داشت. البته اسمش قارداشعلی بود. اما صمیمیت نام قارداش نامش را خلاصه­ تر کرده بود. در حال مرور قارداش در ذهنم بودم که دوباره پرسید: پس گروهان 4 بودی؟

شماره ­اش یادم نبود. من تنها 6 ماه پایانی سربازی­ ام را آنجا بودم. و چوب­ خطی که روزهای پایانی سربازی را روی آن خط می­زدم. گفتم نمی­دانم. شاید!

گردان جندالله گردانی بود با ترکیبی از سپاه و ارتش و ژاندارمری.

یکی پیدایش می­ شود. دو نفری به پایش بلند می­ شویم. احترام بزرگتر مجلس را نگه می­دارد و اول با آن پیرمرد که «صوفی» صدایش می­کند خوش و بش می­کند. بعد با من روبوسی می­کند و می­ پرسد شما باید مجید باشید. صدایش را شناختم. یعقوب بود همانی که دیروز تلفنی صحبت کردیم. همانی که با یکی دو واسطه و توسط بنیاد شهید و امور ایثارگران مرا پیدا کرده بود تا خاطره­ ای را با هم بازخوانی کنیم. می­ گفت دارند خاطرات رزمندگان گردان جندالله را می نویسند.

دستش را گذاشت روی شانه ­ام و خطاب به صوفی گفت، عملیات «بهله» و «بلارغو» یادت هست؟ آقا مجید هم بود.

هنوز هم سرمای جانسوز آن شب را بعد از 36 سال می­توانستم حس کنم. گِزگِز یخ­ زدگی، دوباره در پایم می­ پیچید و از محل انگشت شصت پایم که دیگر آن را نداشتم بیرون می­زند. بی ­اختیار پایم را روی زانوی پای دیگرم می­ اندازم و انگشت­های مانده پایم را چنگ می­زنم.

یعقوب حرفش را پی می­ گیرد و می­گوید مجید هم جزو همان دوازده نفری بودند که شب بعد آنها را بخاطر سرمازدگی پاهایشان فرستادیم ارومیه. شصت پایش سیاه شد و بعد هم قطعش کردند. صوفی مرا به یاد نمی­ آورد، اما شروع می­کند از آن شب گفتن. شب برفی و مه ­آلودی که آدم­ها در یک متری به شبه سیاهی می­ مانستند و کمی که به خاطر فرو رفتن در برف تا کمر بالا آمده، عقب می­ ماندی، از نظر محو می ­شدند.

پوتین­ها خیس شده بودند. تا می­ ایستادی سرما داخل پوتین­ها می­خزید. اطراف ارومیه طبیعت عجیبی داشت. همانگونه که در اوایل خردادماه، داخل علفزارهای اینجا گم می­شدی، حالا توی سینه کش کوه، در میان انبوه برف­ها چون دکمه­ های سیاه آدم برفی به ستون یک به سمت روستای بهله می­رفتیم. همانجایی که مقر حزب دمکرات بود. و آن شب گویی سخت ­ترین شب آن سال بود. شبی که در حصار حصین برف و مه و سرما، حزب به خواب زده بود و ما به حزب.

نماز صبح به روستا رسیدیم و درگیری شروع شد. یک شهید و 2 مجروح از تیر و ترکش داشتیم و وقتی به پادگان برگشتیم تازه 12 نفر مجروح از سرما!

یکی قرار بود بیاید و این خاطرات ما را جمع­ آوری کند. اینها را بنویسد. و من جانبازی از نوع دیگر بودم. و شاید این موضوع برای نویسنده، حرفی تازه باشد. یعقوب مرا پیدا کرده بود تا خاطراتم را بگوید. دیگران هم از راه می رسند. قارداش نیز از راه می­ رسد و می نشینیم تا نویسنده از راه برسد.

حسین غفاری

19/12/96






نوع مطلب :
برچسب ها : بهله، بلارغو، حزب دمکرات، گردان جندالله، سرما زده، یخ زده، جانباز،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :