بیدمشک
شمیم آشنای دوست
دوشنبه 24 دی 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه


روز شنبه برنامه ای به مناسبت سالگرد عملیات کربلای 5 در مسجد لطفعلی خان ارومیه برگزار شد. 
مردم خوب استقبال کرده بودند و مردم کیپ نشسته بودند و خیلی هم سرپا بودند.
سخنران مجلس هم آقا رحیم نوعی اقدم از فرماندهان دوران دفاع مقدس و الان سوریه بودند. 
در کربلای 5 دو برادر خود را از دست داد. 
که همین موضوع خاطره و ذکر مصیبتش شد. 
یک نکته بسیار جالب را گفتند که قبلا سردار سلیمانی هم در صفحه اینستاگرانمش به آن پرداخته بود. می گفت:
 یک  روزی فرمانده کل سپاه به خدمت رهبری رفت و گفت ما میخواهیم امامزاده های کشور را بسازیم، حضرت آقا در جواب فرمودند: شما امامزاده های خودتان را بسازید. فرمانده سپاه گفت امامزاده های ما چه کسانی هستند و رهبری در جواب فرمودند امامزاده های شما ، شهدای شما هستند.
این موضوع را من و همسرم به عینه دیدیم و حتی حاج خانوم برخی اوقات نذری می کند برای شهدا خصوصا شهید منظور ...
این مطلب قسمت من از آن شب بود.





نوع مطلب :
برچسب ها : امامزاده، شهدا، کربلای 5،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 20 دی 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

یکی دو شب قبل از عملیات کربلای 5 در مقر لشکر مراسم مداحی ...


65 تا 97 به عبارتی 32 سال فاصله .

آدم نمی داند از آن روز بنویسد یا امروز؟

از آنهایی که در بالاترین حد نمودار زندگی خودشان ثابت قدم ماندند یا از همچو من و یا دیگرانی که از آن بسامد بارها پائین آمدیم و کمی خود را بالا کشیدیم و باز تا امروز افتان و خیزان، زندگی را به دوش می کشیم و یا زندگی ما را کشان کشان می برد؟!

 شاید هم بودند کسانی که از آن بالاترین  خود را به بالاترها هم رساندند. خاکریزهای عراق را درنوردیدند و تا سوریه هم رسیدند.

جنگ ما را پایانی نیست!

خاکریزهای بیرون هم تمام شوند تازه خاکریزهای پنهان درون تا ابدیت کشیده خواهد شد. تا جایی که ندایی بیاید که :

«یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعی‏ إِلى‏ رَبِّكِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً فَادْخُلی‏ فی‏ عِبادی وَ ادْخُلی‏ جَنَّتی‏» فجر/30-27.

و خدا کند بین ما و شهیدان کربلای 5 فاصله نیفتد...





نوع مطلب :
برچسب ها : کربلای 5، لشکر 31 عاشورا،
لینک های مرتبط :
جمعه 14 دی 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
منزل قدیمی عمه ترلان در محله هفت آسیاب . زمستان سال 1384

کتابی در دست ویرایش داشتم که مربوط بود به مصاحبه هایی با خانم هایی که وظیفه بسیار سنگین پشتیبانی از جبهه و جنگ را داشتند. 
حالا این خانمها یا با امدادگری، یا با پختن کمپوت و درست کردن ترشی و شستن و ... یا با دیدار از مجروحین و .. سنگرهای پشت جبهه را در دست داشتند. و عاشقانه در این سنگر به مجاهدت می پرداختند. 
این آدمها نه تنها حقوقی دریافت نمی کردند، بلکه داشته های خود را اعم از جان و مال و فرزند در این راه گذاشته بودند. 
به نظرم بیان خاطرات آنها در عین سادگی بیان آنها گویای زوایای پنهان جنگ باشد. 
در لابلای این خاطرات یاد «ترلان عمه» خودم افتادم. این عمه ترلان غفاری ما جزو زنان انقلاب بود. او متولد 1299/4/2 بود و بزرگ خاندان ما محسوب می شد که در 1389/11/25 دار فانی را وداع گفتند. 
از همان اوایل انقلاب در مسجد و نماز جمعه بود. چون امام دستور داده بود نهضت سوادآموزی تشکیل شود رفته بود ثبت نام کرده بود یادم می آید تا سوم ابتدایی هم خواند. 
بعد در این جلسات کمک به جنگ شرکت می کرد. چند بار هم برای دیدار رزمندگان به جبهه رفت. 
در  زمستان سال 84 یک مصاحبه مفصلی با ایشان داشتم که به نقل خاطرات دور خصوصاً پدربزرگم پرداخت. زن با ایمانی بود. فرزندانش به جز جلال که فوت کرده اند با نام فامیلی آزادپور هنوز هستند و فعالیت می کنند. 




نوع مطلب :
برچسب ها : پشتیبانی جبهه و جنگ، عمه ترلان، زنان انقلاب،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 5 دی 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه


هنوز تصویرها رنگ نباخته اند. 
برای دیدن لحظه ای بیش نیست. می اید و می رود. اما برای نوشتن باید آنچه را می بینی باز روایت کنی. 
هوا تاریک شده و من و دیگران هم شاید نا آشنا به منطقه پیاده می شویم. اما هستند کسانی که آمده اند و اینجا را شناسایی کرده اند. 
کنار نخلستانی پر پشت. سنگرهایی خالی که هر دسته در دو یا سه سنگر پناه می گیرند تا شب. 
عملیات قطعی است. شیطنتم گل می کند از سنگر بیرون می خزم. بالا سنگر می روم و دستم به خوشه های خرمای مانده در بالای نخل ها می رسد چند تایی می کنم چقدر شیرین است. آن قدر جلوی آفتاب تف دیده که نهایت شیرینی یافته. دست به خوشه می زنی می ریزند. 
دوباره به سنگر پناه می برم. سرم را به دیوار سنگر تکیه داده و در عوالم خودم غرق می شوم. 
به سبک آهنگران شروع به زمزمه می کنم. با صدای صیحه محمود به خودم می آیم. گویا روضه من حسابی گل کرده بود که محمود غش می کند. چند نفر دیگر هم اشک چشم و آب بینی تمیز کنان مرا می نگرند. 
می دانم از مهارت من نیست. بلکه زمان و لحظه پا در رکاب آسمان گذاشتن آدم را اینگونه می کند. 
آدم سبک می شود. لطیف می شود و آماده رها شدن. 
نیمه های شب تق و توق خط به گوش می رسد. 
آن طرف آب آتش گرفته است. 
می شود شعله ها را دید. 
صدای قایقهای موتوری در نهرهای اطراف شنیده می شود. 
تیغ صبح آسمان را می شکافد. 
پرده ها می افتد و رازهای نهان آشکار می شود. 
عملیات کربلای 4 شده بود. 
هواپیماها برای تلافی می آیند. 
ما به کانالها می خزیم. 
بشکه بشکه مهمات از آسمان می بارد. 
پشت خط آتش می گیرد. 
چند نفری مجروح می شود.
مرا می برند.
بقیه هم تا فردا تخلیه می شوند. 
باید منتظر ماند تا کربلای 5 بیاید...




نوع مطلب :
برچسب ها : کربلای 4،
لینک های مرتبط :


موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو