تبلیغات
بیدمشک - مطالب اردیبهشت 1397
 
بیدمشک
شمیم آشنای دوست
یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

بسم الله الرحمن الرحیم

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا قِیلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجَالِسِ فَافْسَحُوا یَفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ ۖ وَإِذَا قِیلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ ۚ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ

سوره مجادله آیه 11

ای اهل ایمان، هرگاه شما را گفتند که در مجالس خود جای را (بر یکدیگر) فراخ دارید، جای باز کنید (و برای نشستن مکان بالاتر و نزدیک‌تر به پیغمبر تنازع و تزاحم مکنید) تا خدا بر توسعه (مکان و مقام و منزلت) شما بیفزاید و هرگاه گفتند که از جای خود (برای توسعه مجلس یا کار خیر دیگری) برخیزید، برخیزید، تا خدا مقام اهل ایمان و دانشمندان شما را (در دو جهان) رفیع گرداند، و خدا به هر چه کنید به همه آگاه است.

 

برایم خیلی جالب بود که گاهی در مجالس خودمان هم  می گویند آقا یک صلوات بفرستید و بروید جلو تا جا باز شود.

رفتم ترجمه تفسیر المیزان، ج‏19را دیدم که گفته این آیه یک ادب را را می آموزد بدین شرح:

... این آیه شریفه ادبى از آداب معاشرت را بیان مى‏كند، و از سیاق آن برمى‏آید كه قبل از این دستور وقتى اصحاب در مجلس رسول خدا (ص) حاضر مى‏شدند،به صورتى مى‏نشستند كه جا براى سایرین نمى‏گذاشتند، و واردین جایى براى نشستن نمى‏یافتند كه آیه شریفه ایشان را ادب آموخت. البته این دستور اختصاص به مجلس رسول خدا (ص) ندارد، هر چند آیه شریفه در آن مورد نازل شده، لیكن دستور عمومى است.

و معناى آیه این است كه: اى كسانى كه ایمان آورده‏اید وقتى به شما گفته مى‏شود جمع و جور بنشینید و جا بدهید تا دیگران هم بتوانند بنشینند، وسعت بدهید تا خدا هم در بهشت به شما وسعت دهد.

...و نشوز از مجلس به این است كه آدمى از مجلس برخیزد تا دیگرى بنشیند، و بدین وسیله او را تواضع و احترام كرده باشد.

و معناى جمله این است كه: اگر به شما پیشنهاد مى‏شود كه از جاى خود برخیزید تا دیگرى كه افضل و عالم‏تر و با تقواتر از شما است بنشیند، بپذیرید و جاى خود را به او بدهید.

................

نماز روزه هاتون قبول

 





نوع مطلب :
برچسب ها : ادب قرآن،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

شهید سیدحمید (ابراهیم) حسینی فرزند سیدعباس و زبیده در سال 1341 در بهشهر مازندران به دنیا آمد. تحصیلات خود را در زادگاهش تا دیپلم رشته اقتصاد خواند. 

زمزمه‌های انقلاب که در شهر پیچید، او که نوجوانی بیش نبود، همگام با دیگر انقلابیون، حضور فعال در جلسات سیاسی و توزیع اعلامیه‌های امام خمینی داشت. با تشکیل جهاد و بسیج، سیدحمید به عضویت این نهادهای مردمی در آمد و با هدف حراست از دستاوردهای انقلاب، فعالیت‌هایش را در این راستا از سر گرفت. 

در 21 بهمن 1360، جهت دفاع از میهن، در جامه بسیجی، رهسپار پیرانشهر شد. هم‌زمان با عضویت در سپاه در 20 اسفند 1360، به سمت فرمانده عملیات سپاه بوکان منصوب گشت. 

او در 16/5/1362، در کسوت فرماندهی عملیات شهری، در قرارگاه حمزه سیدالشهداء، و در 21 بهمن همین سال(62) به عنوان فرمانده عملیات تیپ ویژه قدس به ادای تکلیف پرداخت. 

در سال 1363 نیز، در سمت فرماندهی عملیات سپاه ارومیه، خدمات شایانی از خود ارائه نمود. سرانجام، سیدحمید در پنجمین برگ از تقویم آذر 1363، در پاکسازی روستای «چر» و «مسکین» از محال نازلوی ارومیه به فیض شهادت رسیده سپس با بدرقه اهالی قدرشناس بهشهر، در گلزار شهدای «بهشت فاطمه» آرام گرفت.

دست خط شهید :

... و به آرزویی که داشتم و آن سرباز امام زمان بودن است رسیدم و امیدوارم که در این راه بیشترین فداکاری و ایثار را بنمایم...





نوع مطلب :
برچسب ها : شهید، سپاه ارومیه، امام زمان عج،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
سلام بر دوستان عزیز
بعد از بازنشستگی و برنامه های عروسی جواد پسر عزیزم هم من و هم حاج خانوم به شدت به یک سفر زیارتی سیاحتی نیاز داشتیم . 
تصمیم بر این شد تا از مسیر شمال به مشهد مقدس سفر کنیم. در روز رفتن آقا محسن عزیزم پسر بزرگم هم بار و بندیل زیارت قم را بستند و تا بستان آباد با هم همسفر شدیم. 
از آنجا به اردبیل رفتیم و یک شب در اردبیل ماندیم تا فردا صبح اول وقت با انرژی خوبی راهی شویم. 
گردنه حیران با تمام زیبائیهایش پذیرای مهمانان بود. صبحانه را خوردیم و راهی شدیم. 
شب را در شیرود و در امامزاده سید حسین آنجا ماندیم. و به عبارت دیگر مهمان شهید شیرودی بودیم. 
فردا که راه افتادیم ظهر به بهشهر رسیدیم. جایی که شهر شهید حسینی فرمانده عملیات سپاه ارومیه بود. و تازه من اطلاعاتش را پیدا کردم و دوستم ایمان کفایی مهر هم اسناد خوبی را برایم فرستاد. ظهر در یک ناهار خوری یاد ایشان بودم و حالم منقلب که اینجا هم مهمان شهید حسینی هستیم. 
به شوخی و جدی به حاج خانوم گفتم شب هم میهمان شهید امام رضا (ع) هستیم!
ساعت یک نصف شب به مشهد رسیدیم. آقای محمدرضا رشیدی دوست عزیز ما و داماد خواهر در هتل نور ولایت انتظار ما را می کشید و حسابی زحمتشان دادیم.
صحن رضوی از راست محمدرضا رشیدی و پسرش محمد مهدی که یک خادم تمام عیار امام رضا ع است و من
....................................
با آقا رشیدی رفتیم آسایشگاه جانبازان مشهد در پارک ملت حجت الاسلام دوان از نیروهای خوب رزمنده هم آنجا بود و کار فرهنگی آنجا را در دست دارد. پرسیدم از بچه های تیپ ویژه هم اینجا کسی هست. دنبال برخی مطالب برای گردان جندالله ارومیه بودم . اتفاقا آقای قاسم علیزاده را معرفی کرد و نشستیم به بحث و گفتگو
من و آقای قاسم علیزاده
....................

بعد هم گفت یک نفر دیگر از جانبازان هست که نبینی ضرر کردی! هر چند هنگام معرفی من به ایشان گفت:
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید...
من و جانباز قطع نخاعی آقای ابراهیم فراستی و حجت الاسلام دوان
........................

بعد از آن هم برای تکمیل اطلاعات رفتم مجتمع آیه ها که بنیاد حفظ آثار سپاه در آنجا مستقر بود و از دوستان آنجا اطلاعاتی در باره عملیات های تیپ ویژه شهدا گرفتم. 
از آن طرف هم پدر و مادر و خواهر عروسم هم بعد از عروسی برای زیارت به مشهد آمدند که دیداری هم با آنها در حرم داشتیم. 
آقای حقیقی دوست و همرزم عزیزم و پدر خانم جواد پسرم و من در صحن جمهوری 
...........................
نمایشگاه گل و گیاه را هم در مشهد رفتیم و دیدیم. سه شنبه راهی تهران شدیم و شب رسیدیم تهران و عروس عزیزم حسابی توی زحمت افتاده و شام تدارک دیده بود. دو شب هم مهمان آنها شدیم و فردایش با هم رفتیم نمایشگاه کتاب. حاج خانوم امسال رکورد خرید کتاب را از من جلو زد. جلوی یکی از غرفه ها نویسنده عزیز حمید داودآبادی را دیدیم و یک عکس یادگاری گرفتیم. 

حمید داودوآبادی نویسنده دفاع مقدس و من
.....................................
وقتی به غرفه فاتحان رسیدیم دو دوست گرامی خودمان را دیدیم. یکی حاج علی ناظری که از زمان جنگ و از زمانی که ایشان در قرارگاه حمزه سیدالشهدا بودند همدیگر را می شناسیم و الان هم در نشر فاتحان فعالیت دارند.

جواد پسرم و من و آقای ناظری
.......................................
همانجا آقای وحید صفی لیان را هم دیدیم. از بچه های پایگاه ثارالله . 



وحید صفی لیان و من
.........................................
خلاصه سفر بسیار دلپذیر و پرباری بود. 




نوع مطلب :
برچسب ها : مشهد مقدس، حرم رضوی، نمایشگاه کتاب، شهید،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

زمستان است. اما برف نمی بارد. برفی نیست تا ببارد!

سرد است. اما هوایی نیست. سوز می آید. چشم هایم را می بندم. باد آنچنان می وزد که لابلای موهایم می رود. با آنها بازی می کند. دست سردی روی سرم می کشد و می رود. ذهنم مثل اتاق بی نوایان، سرد و خاموش است. مثل فیلم های سیاه و سفید اتاق ذهنم بی روح است. ایستاده کنار انبوه کتابهای کتابخانه ام، سرم را چند بار به کنار قفسه می کوبم. شاید تکانی بخورد. شاید خانه ی ذهنم تکانی بخورد. دنبال سنگ های چخماخ خاطراتم می گردم؛ تا آتشی روشن کنم. تا گرم شوم. انگار زمان دارد ما را با خود می برد. زمان مانند دزدان بچه ها مرا روی دوشش گذاشته و به سوی آینده ای مبهم، از گذشته ی روشنم جدا می کند.

صدایی می آید. هُرم نفسی که با صدا می آید اتاق ذهنم را گرم می کند. از کنار بخاری سرد و بی آتش بلند می شوم و به سمت پنجره می روم. همزمان با رسیدن من به کنار پنجره خمپاره ای درست در پشت پنجره منفجر می شود. تمام شیشه های خودساخته ام می شکند. لته های پنجره از جا کنده می شود و همراه من نقش بر زمین می شوند. تا بلند می شوم دیگر خبری از اتاق نمور و سیاه و سفید ذهنم با آن بخاری همیشه خاموشش خبری نیست. رمل های داغ، لابلای انگشتانم خودی نشان می دهند.

درجایم می نشینم. روبرویم خاکریز است. گویی پایانی برای آن نیست. گویی این خاکریز از گذشته تا آینده کشیده شده است. تصویر مبهم خود را در روی دوش دزد زمان می بینم که می خواهد مرا به آنسوی خاکریز ببرد.

می نشینم. تابستان است. گرم است. باید دنبال چفیه خاطراتم بگردم. خیسش کنم. روی صورتم بیاندازم. صدای خمپاره ای نیست. صدای گلوله ای نیست. از خاکریز بالا می روم. آن طرف خاکریز صورتهای آشنایی می بینم. اما همه غریبه اند. باید مراقب باشم. باید به دنبال فرمانده ام بگردم.

گویی این خاکریز در امتداد زمان کشیده شده است.

گویی همه جا کربلاست.

و هر زمانی عاشوراست.

7/2/97

حسین غفاری 





نوع مطلب :
برچسب ها : زمان،
لینک های مرتبط :
جمعه 7 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

هفته پیش در دیدار شعرا و نویسندگان با نماینده ولی فقیه در استان و امام جمعه ارومیه حجت الاسلام دکتر سید مهدی قریشی برنامه چکامه های رجب را که با تأخیر در ماه شعبان اجرا کردند و من هم نامش را گذاشتم چکامه های شعبانیه، شعری برای امام زمان (عج) خواندم . 
در شروع هم گفتم دوستانی که برای اهل بیت شعر سرودند ساده انگاری نکنند. گاه هر بیت این اشعار اگر با نیت خیر همراه باشد می تواند نذری هم باشد. 
من خود دو بیت نذر آقا کردم و جواب هم گرفتم که قبلا داستانش را تعریف کرده ام. 
به مناسبت نیمه شعبان همان شعر را اینجا نیز درج می کنم:

تقدیم به خدمت آقا امام عصر (عج)

جرعه ای از جام ولایم دهید

قطره ای از ساغر نابم دهید

مست كنیدم ز نوای حبیب

درد دهیدم به هوای طبیب

ماه در این نیمه چه مهتابی است

آب در این ماه چه پر، آبی است

مأذنه ها چنگ ربابی زنند

عقربه ها چرخ شبابی زنند

چرخ در این دور سماعی به دور 

مست، زمان است در این طی عمر

این همه رنگ از قِبَل آفتاب

آینه ها عاجز از این باز تاب

قاب زمان تاب تو را ناورد

كوزه چسان این همه دریا برد

سیب ز سیمین عذارت خجل

تاك سر افكنده از آن حال دل

ریسه مهر تو كشد ماه مهر

بر در هر مسجد و هر بام دیر

منتظران بر نظرت منتَظَر

بی نظرت نذر كسان بی اثر

خضر رهی ، موسی عمران مَهِل

یوسف مصری تو ز كنعان مَهِل

ما همه در چاه و تو حبل المتین

ما همه سینا و تو نور الیقین

زمزمه ات زمزم داوودی است

نام تو از احمد محمودی است

حسین غفاری




نوع مطلب :
برچسب ها : شعبانیه، چکامه، امام زمان (عج)، مهدی قریشی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

... وقتی آمد برای مصاحبه گفت:
حسین آقا یادت هست می گفتیم بیائید جمع بشیم بروید جبهه!
از آن شوخی هایی که گاهی بچه ها برای ستاد نشین ها درست می کردند که مثلا اینها فقط ما را به جبهه تشویق می کنند ولی خودشان نمی روند. 
کمی خنده و از این در و آن در گفتن و بعد شروع کرد خیلی مرتب و منظم از خاطرات منطقه و عملیات هایی که با گردان جندالله انجام داده بودند گفت.
از حضورش در جنوب گفت و ...
نمی دانستیم اینقدر زود می رود. 
فریدون نوری در جمع نیروهای جندالله در حال بیان خاطرات
................................................................................
دیروز این عکس را برای دوستی فرستادم و گفتم تازه با فریدون مصاحبه کردم. 
برایم نوشت: حسین جان کارهایت را سریع انجام بده که وقت تنگ است ای برادر
آری وقت تنگ است
فریدون نوری پریشب در چشم به هم زدنی رفت!!
دیروز تشییع شد. در تشییع جنازه اش تا چشم کار می کرد کهنه سرباز بود که می توانستی از سر و رویشان خاطرات سالهای دفاع مقدس را مرور کنی. 
خدایش بیامرزد.  





نوع مطلب :
برچسب ها : کهنه سرباز، فریدون نوری،
لینک های مرتبط :
شنبه 1 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

جانباز

تا بوده همین بوده، یکی رفت و یکی ماند

آن مانده به صد خاطره در کنج غمی ماند

هرچند که ترکش ز تنش پای ربوده

از پای نیفتاده هنوزش ز گلوله

با جان خودش بازی بی پرده نموده

خواب از سر هر دشمن بیگانه ربوده

این لنگه عصا و سر زخمی که تو بینی

یعنی شهدا رفته، تو پابند زمینی

از داغ عزیزان نبود شکوه و آهم

این زخم زبان است که برده است قرارم

جانباز، ابوالفضل غریب است که بوده

در کرب و بلا داده سر و جان و دو دیده


حسین غفاری



نوع مطلب :
برچسب ها : جانباز،
لینک های مرتبط :


موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :