بیدمشک
شمیم آشنای دوست
پنجشنبه 28 شهریور 1398 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
ارومیه از دیرینه زمان تا به امروز

پرویز عقلمند، ارومیه از دیرینه زمان تا به امروز(2 جلد)، تهران: نشر سخن 1398
..............................
وقتی در شهرداری بودم (معاون فرهنگی) دنبال این بودم که تاریخجه ای از شهر ارومیه را در قالب کتابی ارائه نمایم. بالاخره طرح کتاب را نوشتم و موافقت آقای بازیان شهردار وقت را گرفتم و قرار شد که آقای پرویز عقلمند مجری طرح و بنده ناظر آن باشم. 
کار را با آقای عقلمند شروع کردیم و بخش هایی از کتاب را(شهرداران بعد از انقلاب و شورای شهر) را من استخراج کردم، بقیه را هم آقای عقلمند. اما کار طول کشید.چون نمی خواستیم کار سمبل شود. و واقعاً آقای عقلمند زحمات زیادی را کشیدند. 
بالاخره در زمان شهرداری آقای حضرتپور کار برای چاپ آماده شد که متاسفانه کاغذ به شدت گران شد. آقای عقلمند از روابط خود در وزارت ارشاد بهره جست تا بالاخره بعد از دوندگی های زیاد سهمیه ای برای کاغذ بگیرد و کتاب به زیور طبع آراسته گردد. 
الحمدلله  






نوع مطلب :
برچسب ها : شهرداری ارومیه، پرویز عقلمند، تاریخ شهر ارومیه،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 24 شهریور 1398 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

آبادان/ 1359
نمی دانم فراموشی بیماری است؟ یا اینکه گاه برای خودش نعمتی است؟
دو روز پیش دوستی از من عکس شهید علیرضا مکاری را می خواست. به آرشیو عکسهایم مراجعه کردم. عکسی از اعزام اولی ارومیه به آبادان را دیدم که قبلا از آقا رحیم قره جه داغی آن را گرفته بودم. شهید مکاری هم در این تصویر بود. به همراه چند شهید و مرحوم دیگر
برخی را هم نمی شناسم. نمی دانم زنده اند یا مرده یا شهید. اما برخی را سراغ دارم که الان در کار اقتصادی هستند. 
برخی با بیماری در منزل روزگار می گذرانند. 
چند سال دیگر کاملا به فراموشی سپرده خواهیم شد!
پس فی الحال برای رسیدن به خاطر ازلی خود را فراموش کنیم و به قول یکی از عالمان، فراموش را هم فراموش کنیم... 




نوع مطلب :
برچسب ها : آبادان، شهید مکاری،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 13 شهریور 1398 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

مقدمه ای به عنوان سخن ناشر در کتاب «فاتحان خرمشهر(36)، حماسه شهید فریدون کشتگر» نوشته بودم که ارتباطی لطیف از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس با حماسه عاشورا داشت. امروز آن را دوبار نشر می­دهم:

روزگاری نه چندان دور ، خورشید معرفت از پس نگاه حماسه سازانی می دمید كه در سلك « رجالٌ صدقوا ما عاهدوا الله علیه » بودند و یا در قافله « و منهم من ینتظر».

از رگ رگ آن مریدان ولایت مدار، فریاد «ربنا الله» مـی تراوید و در صفی « كانّهم بُنیانٌ مَرصوص» استقامت ورزیدند تا شایسته  « تتنزلُ علیهم الملائكه» باشند.

آن سالكان بی ادعا، رزم را تازیانه سلوك و قرب الی الله می دانستند ، جنگ و دفاع بهانه ای بود برای تعبد و بندگی. لاجرم چفیه هایشان بوی تهجّد می داد. در كوله پشتی رزمشان ، سرمایه ای جز «سادگی» نبود. پیشانی بند « اخلاص» می بستند و وقتی كه به اروند می نگریستند ، نگاهشان تا « علقمه » امــتداد مـی یافت. عباس (ع) را می دیدند و تشنگی تمام وجودشان «یا لیتنا كنا معك» می شد. قمقمه هاشان سهمی از مشك وفا بود و سفره هاشان جز به سادگی «صفا» نمی یافت. «سعی» شان شناسایی راز گل سرخ بود و سفره هاشان ، بوی خـدا مـی داد، عطر «ارجعی» بوی «عند ملیكٍ مقتدر»...




نوع مطلب :
برچسب ها : شهید فریدون کشتگر، عاشورا، علقمه،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 10 شهریور 1398 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
محرم

مطلبی برای برادر عزیزم حجت الاسلام حاج حبیب محمدنژاد فرستاده بودم که در یک جا از جمله «کل یوم عاشورا کل ارض کربلا» استفاده کرده بودم.

ایشان مطلبی فرستادند و تأکید کردند که :

... کلام معصوم «لا یوم کیومک یا ابا عبدالله» است...

این جمله از قول امام حسن مجتبی علیه السلام است. روزی امام حسین(ع)  به نزد امام حسن(ع)  آمد، وقتی چشمش به برادر افتاد گریه کرد، امام حسن(ع)  از برادرش علت گریه کردن را جویا شد. امام حسین(ع)  فرمود: گریه ام برای رفتار بدی است که با تو می‌شود. امام حسن فرمود: ظلم و ستمی که بر من می‌شود همین زهری است که به من داده می‌شود و به سبب آن به قتل می‌رسم، ولی بدان که «لا یوم کیومک یا اباعبدالله»؛ هیچ روز و سرنوشتی مانند روز و سرنوشت تو نیست.

ای ابا عبدالله زیرا روزی بر تو خواهد آمد که سی هزار نفر از مردمی که خود را مسلمان می‌دانند و مدعی هستند که از امت جد ما محمد صلی الله علیه و آله هستند، تو را محاصره کرده و برای کشتن تو و جسارت به اهل بیت تو و اسارت خاندان تو و غارت اموال آنها اقدام می‌کنند، در این هنگام است که خداوند لعن خود را بر خاندان امیه فرو فرستد و از آسمان خون و خاکستر فرو ریزد و همه مخلوقات حتی حیوانات درنده در بیابان ها و ماهیان در دریاها بر مصیبت تو گریه کنند.(به نقل از امالی شیخ صدوق)

حاج حبیب می گفتند سندی برای کل یوم عاشورا کل ارض کربلا نداریم. و درواقع می خواستند بگویند که زاویه نگاه از پشت این جملات با هم فرق می کند. هر تقابل ظالم و مظلومی مثل واقعه عاشورا نیست. 






نوع مطلب :
برچسب ها : عاشورا، محرم، امام حسن (ع)، امام حسین (ع)،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 6 شهریور 1398 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
از راست یوسف محبوبی(در حال گفتن خاطره)، دکتر علیرضا چوداری

دیشب(98/6/5) دورهمی با دوستان پایگاه شهید مهدی امینی، در منزل آقای دکتر چوداری بود. 
بچه های یکی یک از راه رسیدند. آقای جاویدی یک مرتبه گفت چند روز پیش جهان (منظورش جهانبخش خدایارلو بود) را دیدم. شاید ما هم به اتفاق گفتیم در خواب؟ گفت نه در خیابان شیخ شلتوت!!
همه به هم نگاهی کردیم و منتظر شدیم تا مقصود خودش منظورش را برساند. گفت برادر جهان را دیدم واقعا با جهان مو نمی زند تنها کمی ریز نقش تر است. از همانجا گریزی زده شد به خاطرات شهدا خصوصا جهان. 
این بار یوسف محبوبی که با جهان و یوسف علوی با هم در یک دسته و در گردان امام سجاد (ع) لشکر عاشورا در عملیات کربلای 8 بود سکان خاطره گویی را در دست گرفت و خیلی شیرین از نور بالا زدن یوسف علوی و شجاعت جهان تعریف کرد. 
دیگران هم گریزهای به پس و پیش ماجرا می زدند. مثل خاطره مقصود از پدر جهان و ...
یوسف گفت که چون یوسف صبح شهید شد توانستند پیکر او را به عقب منتقل کنند. بعد ازظهر که درگیری در هلالی ها به اوج رسیده و خود یوسف هم مجروح شده و به عقب می کشد، اما جهان و چند تن انگشت شمار تا آخر ایستاده و به شهادت رسیده بوده و پیکر آنها در طرف عراقی ها مانده بود که بعد از سالها تفحص و به شهر برگردانده شده بود. 
یادی هم از تندی های پدر شهید عبدالرضا بعد از اعزامش شد و اینکه در اولین اعزام پدرش رفته بود و عبدالرضا را از پادگان خاصبان برگردانده بودند. 
یوسف بار دوم که از فاو گفت و اینکه در گردان علی اکبر بوده گفتم صبر کن من هم آنجا بودم. و نشانی ها را به هم گفتیم.اما اصلا برخوردی در خط با هم نداشتیم. تنها اینکه یوسف بعد از مجروحیت در هنگام ثبت نامش در دفتر اورژانس نام مرا هم در بین مجروحین دیده بود!
چقدر ما نزدیک بودیم و دور از هم افتاده بودیم!




نوع مطلب :
برچسب ها : لشکر عاشورا، کربلای 8، کربلای 5، شهید،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 شهریور 1398 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
شهدای حکی
دیروز سالروز شهدای حکی بود. 14 شهیدی که نشان دادند در روزهای سخت، هر جا که لازم می شد نیروها پا به رکاب بودند. نمی گفتند مثلاً من در تبلیغات هستم. یا من در روابط عمومی هستم. کار عملیاتی کار من نیست!
می گفتند فلان جا درگیر است. بچه ها از ستاد و واحدهای دیگر به کمک نیروهای عملیاتی می آمدند. یعنی انقلاب را با چنگ و دندان حفظ می کردند. 
نه مثل الانی که برخی انقلاب را با چنگ و دندان نصف می کنند!
بیشتر از همه رفتار برخی که مدعی «استاد اخلاق» و یا «سردار» بودن دارند آدم را خون به جگر می کند. متأسفانه نتوانستند آنجایی که باید خود را نگه دارند، نتوانستند. پایشان لیز خورد. 
نمی دانم شاید من در موقعیت آنها قرار نگرفته ام و این حرف ها را می زنم. 
باید مراقبه داشته باشیم. 
باید عکسی از شهیدانی که از دوستان نزدیک ما بودند همیشه با خود داشته باشیم. 
گاهی به آن نگاهی بکنیم و بگوئیم هنوز هستم. هنوز سنگر را خالی نگذاشته ام. 
ماه محرم نزدیک است و باز شعار کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا طنین انداز خواهد شد. 
در هر لحظه باید به این فکر کنیم که ما در سپاه حسین(ع) هستیم یا یزید. 
باید مراقب بود.
باید مراقبه داشته باشیم. 
باید به این شهدا پاسخگو باشیم. 
واختم بالانقطاع الیک امری  




نوع مطلب :
برچسب ها : شهدای حکی، 14 شهید، مراقبه،
لینک های مرتبط :


موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو