بیدمشک
شمیم آشنای دوست
ابتدا تبریک مرا برای سالروز ولادت پیامبر گرامی اسلامی حضرت محمد مصطفی (ص) و حضرت امام جعفر صادق (ع) پذیرا باشید. 
دوم اینکه دوستان صدا و سیما زحمت کشیده در حال ساخت مستندی درباره شهید فریدون کشتگر هستند که سالهای پیش وجیزه ای کوچک هم از سوی ما برایشان تهیه شده بود.


به همراهی این عزیزان برای شنیدن حرفهای دو راوی از دوستان شهید رفته بودیم. 
آقایان مهندس غلامرضا اتابکی و دکتر کاظم بدو 
آقای اتابکی را در محل کار دیدیم و آقای بدو را در منزلشان. 
با اینکه کلی در زمینه شهید کار کرده بودم اما گویی برخی از شهدا بعد از سالها دوباره برای کشف شدن هنوز جا دارند. 
حرف های جدیدی شنیدم هم از شهید و هم حواشی آن. 
از جمله اینکه آقای بدو می گفت آقای کشتگر در شرکت نوید هم با ما همکاری کرد و اینکه آقای مهدی باکری مدتی را به عنوان رئیس جهاد(مدیر اجرایی) کار کردند و من هم مسئول دفترش بودم...
آقای اتابکی هم در باره هوش سرشار فریدون گفتند و اینکه ایشان از سردمداران بچه های مذهبی در دانشگاه بودند. 
مطالب بیشتر ان شا الله در مستند قابل دیدن و شنیدن خواهد بود. 
گاهی هم تازه این راویان را کشف می کنی که خودشان چه فداکاری ها که ننموده اند. خدا حفظشان کند. 




نوع مطلب :
برچسب ها : دکتر کاظم بدو، مهندس غلامرضا اتابکی، شهید فریدون کشتگر، شهید مهدی باکری، جهاد سازندگی،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 19 آبان 1398 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
در روی پروژه مهندسی رزمی سپاه که کار می کردم رسیدیم به آقای «علیرضا فرهادی» که از سال 63 تا 73 مسئولیت مهندسی رزمی سپاه را داشته است. 

مرحوم علیرضا فرهادی شیشوان

چون ایشان فوت کرده بودند لذا آقای صمد عباسی واسطه شد و از فرزندشان علی آقا یک سی دی از اطلاعات پدرشان گرفتیم و که عکس و سند بود.
لابلای عکسها به عکسی از آقا مهدی برخوردم که برایم تازه بود. 
 
آقای فرهادی جلوی آقا مهدی نشسته که بخشی از تصویر حیف شده!
در هر صورت با یک عکس از عکسهای صمد عباسی که از حمید آقا باکری گرفته بود فرستادم به دوست مهران حاجیلو
ایشان هم عکسها را فرستاده بود به آقای احسان باکری. ایشان هم چند تصویر از آقا مهدی فرستاده بودند که دوتایش برایم آشنا بود و داشتم. لکن آنکه پشت فرمان جیپ نشسته را برای اولین بار دیدم لذا من هم می گذارم در این پست تا همه استفاده کنند. 
دست همه درد نکنه 
به همراه یاران دیرین احمد کاظمی، سردار سلیمانی، حسین علایی، عباس کریمی، محمد حسین باقری و ...
پشت سر آقا مهدی، سردار شهید حسن شفیع زاده هستند. 





نوع مطلب :
برچسب ها : حمید باکری، مهدی باکری، احمد کاظمی، حسن شفیع زاده، احسان باکری،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 آبان 1398 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

یکشنبه 5 آبان برنامه ای که آقای رشیدی گذاشته بود دیدن خانواده شهید مدافع حرم و اولین ذبیح از لشکر فاطمین به نام رضا اسماعیلی بود.

مادر شهید چقدر استوار حرف می زد. یکی از دوستان شهید هم آمد و عملیاتی را که در آن رضا به شهادت رسیده بود را گفت.

نماز جماعت را همانجا خواندیم. بعد از اینکه خانواده های مدافع حرم رفتند همسرم گفتند حسین، مادر شهید چیزهایی درباره شهید و سر زدن ایشان به خانه می گوید که بسیار جالب است. ما ماندیم و یک مصاحبه تصویری گرفتیم که برخی از این مطالب به قول استاد فاطمی نیا اینترنتی نیست و باید سینه به سینه نقل شود...

روز دوشنبه صبح که رفتیم حرم عکس روی درب پاتوق کتاب نظرم را جلب کرد و عکسی تهیه کردم. بجای ورود ممنوع نوشته بود: ورود ممنون، لطفا اینجا پارک کنید!

دوباره امروز برنامه داشتیم برویم خانه شهیدان مدافع حرم، دو برادری که با هم شهید شدند مجتبی و مصطفی بختی.

در راه مادر سه شهید داود، علیرضا و رسول خالقی پور را هم برداشتیم و رفتیم. خانم «فروغ منهی» مادر سه شهید و همسر جانباز بود. می گفت رسول و علیرضا در شب عید قربان در آغوش هم شهید شده بودند. وای چه مادری بود. حتی تحت پوشش بنیاد شهید هم نبود. اما داشت رسالت زینبی خود را انجام می داد.

در خانه شهیدان بختی دو مادر شهید چه صحبت هایی با هم داشتند. مادر سه شهید به مادر بختی می گفت شما اجرتان از ما بیشتر است. فرزندان من مجرد بودند ولی یکی از پسرهای تو متاهل بوده و بچه دارد. حالا که نوه را می بینی چه حالی داری...

سه شنبه روز شهادت حضرت، مشهد، عاشورای مکرر بود. هیئت های مذهبی از تمام کشور و کشورهای همجوار آمده بودند. غوغایی بود که باید در حال و هوای آن قرار بگیری تا بدانی.

شب در صحن انقلاب خدام برنامه داشتند. در جایگاه شعری مرا دگرگون کرد نوشته بود:

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند

هستند خاک پای تو یا ثامن الحجج

روز هشتم آبان «محمد مهدی» پسر آقای رشیدی و به عبارتی نوه خواهرم هم با ما بود. گفت دایی می دانی امروز 8 هشتمین ماه 98 است؟ من هم گفتم چقدر عالی است که در کنار هشتمین امام هستیم. و چه فال نیکویی بود.

و پنجشنبه روز خداحافظی بود. و اینبار هم توشه هایی برگرفتیم. خصوصاً اینکه کتاب لهوف را گرفته بودم و با نسخه «ابی مخنف» به نام وقعه الطف تطبیق می کردم. جالب بود که دیوان نیر تبریزی را هم از قم گرفته بودم.

شب شهادت آقا علی بن موسی الرضا استاد فاطمی نیا گریزی به کربلا و حالات علی اکبر و امام حسین علیه السلام و اشعار نیر زد. اول این بیت را خواند که :

این بیابان جای خواب ناز نیست

کایمن از صیاد تیرانداز نیست

و بعد گفت در بیت بعدی نیر اعجاز کرده و خواند:

بیش از این دیگر دلم را خون مکن

زاده لیلی مرا مجنون مکن

تا این را خواند گفتم شاید استاد اشتباه کرده . چون این بیت از عمان سامانی است. شب که آمدم هتل دیوان نیر را باز کردم و شعر را پیدا کردم. شعر درست بود.

اما همین بیت در شعر عمان عیناً آمده تنها آنجا بجای «دیگر»، «بابا» آمده! هر دو شعر در کمال زیبایی و متانت هستند.

چهارشنبه به بهشت رضا هم سری زدیم و نماز مغرب و عشا را در خواجه اباصلت خواندیم.

روی مزار شهدا نامهای آشنای شهادت آدم را به فکر فرو می برد: سردشت، پیرانشهر، ارومیه ... شهدای تیپ ویژه شهدا و فرمانده شان شهید کاوه. و نورعلی شوشتری و برونسی و ...

بگذریم که در مشهد دوستان زیادی را هم دیدیم مثل آقای علیزاده امامزاده(رئیس شورای شهر ارومیه) دوست اصفهانی ما آقای سعید عبادتی، دوست اردبیلی آقای صمد رمضانی، حاج رسول اصغرزاده را هم تلفنی صحبت کردیم. بعد فهمیدم آقای پیری هم آمده بود.

من و سعید عبادتی در رواق امام خمینی

من و برادرم صمد رمضانی

خدایا شکرت





نوع مطلب :
برچسب ها : شهید رضا اسماعیلی، شهیدان مجتبی و مصطفی بختی، شهیدان خالقی پور، نیر تبریزی، عمان سامانی، لهوف سیدبن طاووس، وقعه الطف،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 13 آبان 1398 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

توفیق زیارت(بخش اول)

الحمدلله توفیقی حاصل شد تا امسال اربعین را به همراه همسر عزیزم و به پیشنهاد ایشان در کنار بارگاه حضرت معصومه (س) باشیم. از ارومیه که رهسپار شدیم شب را در تهران، مهمان پسرم آقا جواد شدیم و عروس عزیزم با پذیرایی خوبش حسابی تحویلمان گرفت. سپس برای اینکه اربعین در قم باشیم رفتیم و این بار مهمان پسر بزرگم آقا محسن شدیم و نوه عزیزم علی اصغر حال ما را خوب کرد. می خواستیم برویم مشهد که عروس عزیزم به گریه افتاد و می گفت دلمان به شما عادت کرد و قول مهمانی دوباره در برگشت از مشهد را طلب می کرد. پس از آن به مشهد مقدس شرفیاب شدیم تا دهه آخر صفر را آنجا به سر بریم.(از سه شنبه 30 مهر)

از برکات حضور در کنار بارگاه ملکوتی امام رضا(ع) این بود که در روز پنجشنبه 2 آبان ماه 1398 به همت برادر عزیزم «محمدرضا رشیدی» مدیر هتل نور ولایت در جمع تنی چند از راویان و فرماندهان دفاع مقدس مشهد و جناب آقای «غفار رستمی» از لشکر 31 عاشورا در هتل نور ولایت باشیم و از صحبتهای آنان بهره مند شویم.

افرادی که در جمع حضور داشتند عبارت بودند از :

حجت الاسلام طباطبایی، غفار رستمی، سردار علیرضا یوسفی(جانباز نابینا)، حمید جهانگیر فیض آبادی صاحب کتاب جنون مجنون که در همان جلسه نسخه ای از آن را از دست ایشان دریافت کردم، سید علیرضا مهرداد (که چند جلد کتاب هم نوشته که سفر مامور 2519 را در مشهد خریدم)، محمدرضا بانصری (مجری تلویزیون مشهد)، جواد کافی، خادمی، خدایاری، علیرضا دلبریان(صاحب کتاب از موج تا اوج) و آقای احمد منصوب که نقاش چهره های شهدا در دیوارهای شهر مشهد بودند.

همان شب هم در اولین جلسه سخنرانی استاد فاطمی نیا که در مسجد و حسینیه الزهرا برقرار بود رفتیم. خاطره چندین سال متوالی حضور در مجالس ایشان که به همراه فرزندانم محسن  و جواد هم بود دوباره زنده شد. ازدحام جمعیت بسیار زیاد بود و نتوانستم خدمت استاد برسم. چون وقتی در تهران بودم سالها در منزل ایشان می رفتیم و بهره می بردیم.


شب دوم به ذهنم رسید که سؤالی بکنم از استاد و بپرسم گوینده این جمله که : «قد یفتح الله للسالک علی فراشه مالم یفتحه له علی صلاته» چه کسی است؟ سؤال را نوشتم ولی نتوانستم به ایشان برسانم و رفتند بالای منبر. اما یکمرتبه مطلب به جایی رسید و همین مطلب را گفت و خاطرنشان کردند که این جمله را عارفی گفته است!

آقای رشیدی گفتند که خانواده معظم شهیدان مدافع حرم آمده اند و من برای آنها برنامه گذاشتم که برویم منزل شهید محمود کاوه. روز شنبه 4 آبان ماه بود که من هم با آنها همسفر شدم و رفتیم منزل شهید کاوه . خانه ای در متراژ پائین در سه طبقه که طبقه زیر زمین آن واحد فرهنگی بود و دو کتاب از آنجا خریدم. هر طبقه در واقع یک اتاق بزرگ بود. در سردرب خانه، عکس کاوه به همراه جمله ای از مقام معظم رهبری خود نمایی می کرد. که فرموده بودند : محمود زمان انقلاب شاگرد ما بود، اما حالا استاد ما شد.

پدر شهید حامد جوانی(از تبریز) را دوباره آنجا دیدم. پدر شهید «سعید شبان گورچین قلعه» از ارومیه هم آمده بود. با من احوالپرسی کرد و بنام مرا صدا کرد. گفتم نشناختمتان. گفت یادت هست می آمدی تبلیغات سپاه پیش صفاری؟ گفتم بله. گفت من هم آنجا بودم و شما را از آنجا می شناسم. رزمنده ای که خود حالا پدر شهید بود.

پدر شهید سعید شبان و سعید در روستایشان

خواهران شهید کاوه و آقای فیض آبادی صحبت هایی کردند و در زیر زمین هم نماز را به جماعت خواندیم.

ادامه دارد...





نوع مطلب :
برچسب ها : شهدای مدافع حرم، حضرت معصومه(س)، حضرت امام رضا(ع)، مشهد مقدس، قم، تهران،
لینک های مرتبط :


موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو