بیدمشک
شمیم آشنای دوست
شنبه 1 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

جانباز

تا بوده همین بوده، یکی رفت و یکی ماند

آن مانده به صد خاطره در کنج غمی ماند

هرچند که ترکش ز تنش پای ربوده

از پای نیفتاده هنوزش ز گلوله

با جان خودش بازی بی پرده نموده

خواب از سر هر دشمن بیگانه ربوده

این لنگه عصا و سر زخمی که تو بینی

یعنی شهدا رفته، تو پابند زمینی

از داغ عزیزان نبود شکوه و آهم

این زخم زبان است که برده است قرارم

جانباز، ابوالفضل غریب است که بوده

در کرب و بلا داده سر و جان و دو دیده


حسین غفاری



نوع مطلب :
برچسب ها : جانباز،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 20 اسفند 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
رزمندگان جندالله در برف
با تشکر از برادر محرم چوپان عتیق نفر سوم از راست
......................................................................

با تمام چین و چروک ­هایی که چشم­هایش را در حصار خود کشیده بود؛ اما آشنایی، چون ماهی سیاه کوچولویی توی حوض چشمانش می­ چرخید.

سفیدی از سرش سرریز شده بود توی ابروهاش. ابروهایی که حالا دیگر سایه­ بان چشم­هایش بود. لابلای دهلیزهای تو در توی ذهنم دنبال تصویری می­گشتم که بتوانم با این آدم تطبیقش دهم. ستون­های جدولی را می ­مانست که تنها حرف­های چند خانه از آن پیدا شده بود. 36 سال فاصله. فاصله­ هایی که میانش را «یونس» و «لیلا»، پسر و دخترم، پر کرده بود. انتظاری نداشتم تا او جوانی مرا از لابلای میانسالی ­ام بیرون بکشد و مرا بشناسد. تنها حلقه­ ای که مرا به او مرتبط می­ ساخت، حدیث مشترکی بود که ما را در این ساعت و این روز دور هم جمع کرده بود. و آن گردان جندالله بود. باید منتظر می­ شدیم تا میزبان از راه برسد و ما را به هم معرفی کند.

سؤالی مرا از لابلای دهلیزهای ذهنم بیرون کشید. گویا این دومین باری بود که سؤال می­کرد.

- شما هم توی گردان بودید؟

- بله، جواب بی­ اختیار و درستی بود. برای همین هم اینجا بودم که سؤال دوم را پرسید: کدوم گروهان؟

گروهان قارداش. همین یادم مانده بود. آن هم بخاطر اسم با مسمایی که فرمانده گروهانم داشت. البته اسمش قارداشعلی بود. اما صمیمیت نام قارداش نامش را خلاصه­ تر کرده بود. در حال مرور قارداش در ذهنم بودم که دوباره پرسید: پس گروهان 4 بودی؟

شماره ­اش یادم نبود. من تنها 6 ماه پایانی سربازی­ ام را آنجا بودم. و چوب­ خطی که روزهای پایانی سربازی را روی آن خط می­زدم. گفتم نمی­دانم. شاید!

گردان جندالله گردانی بود با ترکیبی از سپاه و ارتش و ژاندارمری.

یکی پیدایش می­ شود. دو نفری به پایش بلند می­ شویم. احترام بزرگتر مجلس را نگه می­دارد و اول با آن پیرمرد که «صوفی» صدایش می­کند خوش و بش می­کند. بعد با من روبوسی می­کند و می­ پرسد شما باید مجید باشید. صدایش را شناختم. یعقوب بود همانی که دیروز تلفنی صحبت کردیم. همانی که با یکی دو واسطه و توسط بنیاد شهید و امور ایثارگران مرا پیدا کرده بود تا خاطره­ ای را با هم بازخوانی کنیم. می­ گفت دارند خاطرات رزمندگان گردان جندالله را می نویسند.

دستش را گذاشت روی شانه ­ام و خطاب به صوفی گفت، عملیات «بهله» و «بلارغو» یادت هست؟ آقا مجید هم بود.

هنوز هم سرمای جانسوز آن شب را بعد از 36 سال می­توانستم حس کنم. گِزگِز یخ­ زدگی، دوباره در پایم می­ پیچید و از محل انگشت شصت پایم که دیگر آن را نداشتم بیرون می­زند. بی ­اختیار پایم را روی زانوی پای دیگرم می­ اندازم و انگشت­های مانده پایم را چنگ می­زنم.

یعقوب حرفش را پی می­ گیرد و می­گوید مجید هم جزو همان دوازده نفری بودند که شب بعد آنها را بخاطر سرمازدگی پاهایشان فرستادیم ارومیه. شصت پایش سیاه شد و بعد هم قطعش کردند. صوفی مرا به یاد نمی­ آورد، اما شروع می­کند از آن شب گفتن. شب برفی و مه ­آلودی که آدم­ها در یک متری به شبه سیاهی می­ مانستند و کمی که به خاطر فرو رفتن در برف تا کمر بالا آمده، عقب می­ ماندی، از نظر محو می ­شدند.

پوتین­ها خیس شده بودند. تا می­ ایستادی سرما داخل پوتین­ها می­خزید. اطراف ارومیه طبیعت عجیبی داشت. همانگونه که در اوایل خردادماه، داخل علفزارهای اینجا گم می­شدی، حالا توی سینه کش کوه، در میان انبوه برف­ها چون دکمه­ های سیاه آدم برفی به ستون یک به سمت روستای بهله می­رفتیم. همانجایی که مقر حزب دمکرات بود. و آن شب گویی سخت ­ترین شب آن سال بود. شبی که در حصار حصین برف و مه و سرما، حزب به خواب زده بود و ما به حزب.

نماز صبح به روستا رسیدیم و درگیری شروع شد. یک شهید و 2 مجروح از تیر و ترکش داشتیم و وقتی به پادگان برگشتیم تازه 12 نفر مجروح از سرما!

یکی قرار بود بیاید و این خاطرات ما را جمع­ آوری کند. اینها را بنویسد. و من جانبازی از نوع دیگر بودم. و شاید این موضوع برای نویسنده، حرفی تازه باشد. یعقوب مرا پیدا کرده بود تا خاطراتم را بگوید. دیگران هم از راه می رسند. قارداش نیز از راه می­ رسد و می نشینیم تا نویسنده از راه برسد.

حسین غفاری

19/12/96






نوع مطلب :
برچسب ها : بهله، بلارغو، حزب دمکرات، گردان جندالله، سرما زده، یخ زده، جانباز،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 دی 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
نمازخانه گردان قاسم قبل از عملیات کربلای 5
از بچه های ارومیه آقای ذکیانی(قبل از جانبازی و قطع پا) و شهید عاشری دیده میشوند
....................................

امشب شهادتنامه عشاق امضا میشود
فردا به خون عاشقان این دشت دریا می شود
نمی دانم چرا سالگرد عملیات کربلای 5 همیشه برایم حال و هوای دیگری دارد. 
و شاید بیشترین حسرت را آن طرف بخوریم که چرا راهی به رهایی پیدا نکردیم. 





نوع مطلب :
برچسب ها : کربلای 5، شهید، جانباز، لشکر عاشورا، گردان قاسم،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 5 شهریور 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه


«راز و رمز جنگ» در دو جلد نوشته آقای دکتر «احمد اصغریان جدی» است که کتاب اول(ویراست دوم) آن به تاریخ 1387 و کتاب دوم آن به سال 1381 از سوی انتشارات دانشگاه شهید بهشتی به چاپ رسیده است.

این دو جلد از سوی یکی از دوستان به من اهدا شد و آن را در نوبت مطالعه ­ام قرار دادم. بعد از اتمام مطالعه خواستم ببینم آیا کسی در فضای مجازی به نقد و بررسی این کتاب پرداخته است یا نه؟ چیزی نیافتم. برآن شدم تا دست و پا شکسته مطلبی برای آن بنویسم. هرچند به نظر می­رسد کتاب اول دوم باشد و کتاب دوم، کتاب اول! محتوا آنگونه نشان می­دهد که سیر زمانی مطالب در کتاب دوم شروع و در کتاب اول پایان می­ پذیرد.

نگاه این کتاب از زاویه یک نفر متخصص در حوزه مهندسی بسیار قابل تأمل است. دکتر جدی متولد 1329 و دانشیار دانشکده معماری و شهرسازی دانشگاه شهید بهشتی است.

روایت داستان گونه­ ی خاطراتش از جنگ که لابلای آن می ­توان دریافت قبل از انقلاب نیز با شهید عراقی در تماس بوده و یک سلاح کمری از او دریافت نموده و بعد از پیروزی انقلاب نیز رئیس یکی از کمیته­ های انقلاب اسلامی بوده، جذابیت خاصی به کتاب داده است.

در مؤخره کتاب دوم دانسته می­ شود که برخی از نام­ها، زمان­ها و مکان­ها در این خاطرات داستانی، تغییر یافته است تا پیامدهای آن کنترل شده باشد. همین تغییر باعث شده تا نویسنده از خودسانسوری رهیده و با جسارت تمام خیلی از تلخ و شیرینی ­های جنگ را به راحتی بازگو نماید. آزمون خطاهای جنگ در کنار اخلاص فرماندهان و نیروهای جنگ، کمک­ های مردمی در پشتبانی جنگ در کنار افرادی که از جنگ برای خود کیسه دوختند، واقعیات زندگی ملموس دوران جنگ را به زیبایی آشکار ساخته است.

تجربه­ های زیستی در جنگ در کنار آدم­های گوناگون با افکار و مرام­های مختلف یکی از تصویرسازی­های موفق این دو کتاب است. شناساندن ستون پنجم و نقش آنان در جنگ حداقل برای من که خود نیز در جنگ حضور داشتم، از تازگی برخوردار بود. تجارب مهندسی رزمی و بکارگیری روش­های بومی، در این کتاب به وفور یافت می­شود. 

نقش کاسب­کارانه برخی افراد مانند کاراکتر دکتر کامران که کاتولیک­ تر از پاپ بودند و یا برادر دکتر کامران که از جانبازی­ اش چه سوء استفاده­ هایی که نکرد. غربت یک فرمانده لشکر(مهندس گلی!) در بازداشت نیروی انتظامی و ... تصویرسازی­ های زیبای این کتاب است.

گاهی شدیداً به یک پاورقی هرچند کوتاه احساس نیاز می­ شد که نمی­دانم چرا نویسنده از آن دریغ نموده بود. مانند اشاره به داشتن یک کامپیوتر کوچک که با باطری کار می­کرد آن هم مثلاً در سال­های پایانی جنگ. لازم بود این کامپیوتر تعریف می­ شد تا با لپ­ تاپ­های امروزی اشتباه نشود.

در هر صورت کتاب به قول دکتر محمود رازجویان، عضو هیأت علمی دانشکده معماری و شهرسازی دانشگاه شهید بهشتی  که بر کتاب مقدمه ­ای افزوده، خواندنی و شیرین است و در عین حال تحقیقی از جنس کیفی پیش روی آدم می­ گذارد.

حسین غفاری، 5/6/96

تذکر یکی از دوستان: 

آقای جدی از جانبازان جنگ بوده و ماجرای قطع پایش را در میدان مین و نجاتش توسط شهید کمال در ص 36 کتاب اول آمده است. 

ممنون از یادآوری برادر جانباز





نوع مطلب :
برچسب ها : جنگ، مهندسی رزمی، خاطرات، کتاب، جانباز،
لینک های مرتبط :


موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو