تبلیغات
بیدمشک - مطالب ابر زمان
 
بیدمشک
شمیم آشنای دوست
دوشنبه 15 مهر 1398 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

و انتزاع چه چیز غریبی است

گاه آن به سراغ تو می آید

گاه تو به سراغ آن می روی

این آدم از بیرون مظروف است

اما از درون گویی بی انتهاست

و افتادن بی ظرفی در درون ظرف ، غریب است!

و تو نگو غریب، بگو پوستین عالم وارونه شده است

برخی از کتابها پنجره ای بسوی بی سویی است

و شهود دیدن نیست، واقع شدن در ماجراست

و نوشتن رمزخوانی واژه هاست

وقتی لباس حرف بر تن می کنند

برخی فهمها را نمی توان در ظرف کلمات ریخت

هنوز در بُعد گرفتار نشده اند

زمان به ایستگاهش نرسیده

و هنوز نگاه، به دنبال تلاقی است

14/7/98

حسین غفاری





نوع مطلب :
برچسب ها : شطحیات، انتزاع، زمان،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

زمستان است. اما برف نمی بارد. برفی نیست تا ببارد!

سرد است. اما هوایی نیست. سوز می آید. چشم هایم را می بندم. باد آنچنان می وزد که لابلای موهایم می رود. با آنها بازی می کند. دست سردی روی سرم می کشد و می رود. ذهنم مثل اتاق بی نوایان، سرد و خاموش است. مثل فیلم های سیاه و سفید اتاق ذهنم بی روح است. ایستاده کنار انبوه کتابهای کتابخانه ام، سرم را چند بار به کنار قفسه می کوبم. شاید تکانی بخورد. شاید خانه ی ذهنم تکانی بخورد. دنبال سنگ های چخماخ خاطراتم می گردم؛ تا آتشی روشن کنم. تا گرم شوم. انگار زمان دارد ما را با خود می برد. زمان مانند دزدان بچه ها مرا روی دوشش گذاشته و به سوی آینده ای مبهم، از گذشته ی روشنم جدا می کند.

صدایی می آید. هُرم نفسی که با صدا می آید اتاق ذهنم را گرم می کند. از کنار بخاری سرد و بی آتش بلند می شوم و به سمت پنجره می روم. همزمان با رسیدن من به کنار پنجره خمپاره ای درست در پشت پنجره منفجر می شود. تمام شیشه های خودساخته ام می شکند. لته های پنجره از جا کنده می شود و همراه من نقش بر زمین می شوند. تا بلند می شوم دیگر خبری از اتاق نمور و سیاه و سفید ذهنم با آن بخاری همیشه خاموشش خبری نیست. رمل های داغ، لابلای انگشتانم خودی نشان می دهند.

درجایم می نشینم. روبرویم خاکریز است. گویی پایانی برای آن نیست. گویی این خاکریز از گذشته تا آینده کشیده شده است. تصویر مبهم خود را در روی دوش دزد زمان می بینم که می خواهد مرا به آنسوی خاکریز ببرد.

می نشینم. تابستان است. گرم است. باید دنبال چفیه خاطراتم بگردم. خیسش کنم. روی صورتم بیاندازم. صدای خمپاره ای نیست. صدای گلوله ای نیست. از خاکریز بالا می روم. آن طرف خاکریز صورتهای آشنایی می بینم. اما همه غریبه اند. باید مراقب باشم. باید به دنبال فرمانده ام بگردم.

گویی این خاکریز در امتداد زمان کشیده شده است.

گویی همه جا کربلاست.

و هر زمانی عاشوراست.

7/2/97

حسین غفاری 





نوع مطلب :
برچسب ها : زمان،
لینک های مرتبط :


موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :