تبلیغات
بیدمشک - مطالب ابر لشکر 31 عاشورا
 
بیدمشک
شمیم آشنای دوست
پنجشنبه 20 دی 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

یکی دو شب قبل از عملیات کربلای 5 در مقر لشکر مراسم مداحی ...


65 تا 97 به عبارتی 32 سال فاصله .

آدم نمی داند از آن روز بنویسد یا امروز؟

از آنهایی که در بالاترین حد نمودار زندگی خودشان ثابت قدم ماندند یا از همچو من و یا دیگرانی که از آن بسامد بارها پائین آمدیم و کمی خود را بالا کشیدیم و باز تا امروز افتان و خیزان، زندگی را به دوش می کشیم و یا زندگی ما را کشان کشان می برد؟!

 شاید هم بودند کسانی که از آن بالاترین  خود را به بالاترها هم رساندند. خاکریزهای عراق را درنوردیدند و تا سوریه هم رسیدند.

جنگ ما را پایانی نیست!

خاکریزهای بیرون هم تمام شوند تازه خاکریزهای پنهان درون تا ابدیت کشیده خواهد شد. تا جایی که ندایی بیاید که :

«یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعی‏ إِلى‏ رَبِّكِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً فَادْخُلی‏ فی‏ عِبادی وَ ادْخُلی‏ جَنَّتی‏» فجر/30-27.

و خدا کند بین ما و شهیدان کربلای 5 فاصله نیفتد...





نوع مطلب :
برچسب ها : کربلای 5، لشکر 31 عاشورا،
لینک های مرتبط :
جمعه 3 شهریور 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

داستان کوتاه «معمار» به یاد شهید گوارا

این همه خاطره داشت می ریخت روی سرم. آخر تمام آجرهای این خانه برای من خاطره بود. روی تمام آجرها عکس دست او را می دیدم. می گفت می خواهد خیالم از طرف شما راحت شود. حالا می فهمم چرا اصرار داشت تا زودتر خانه را به اتمام برساند. برای ما قفس می ساخت تا خودش را رها کند!
چنگ من با او در این بود که چه نسبتی میان جنگ و بنّایی هست؟ گاهی هم تیکه ای می انداختم که آخر دست های پینه بسته تو مگر می تواند ماشه بچکاند؟!
همه حرف هایم را لای آجرها ریخت و ماله ای هم رویش کشید و آجرها را روی آن چید. با آستینش عرق پیشانی اش را پاک کرد و گفت: فکر می کنی این خانه چندتا آجر دارد. 
گفتم داری طفره می روی؟ جواب منو بده!
- جدی گفتم، حدس می زنی چند تا آجر اینجا بکار رفته و یا خواهد رفت؟
دیوارها قد کشیده بودند و حاجی آجرهای آخر را می چید تا یکی دو روز دیگر طاق سقف را هم کار کند. احساس کردم سربه سرم می گذارد. گوشه اتاق بی سقف در سایه سار دیوار، روبروی خرکی نشستم و بساط سفره را چیدم. آخرین آجر ستون را گذاشت و از خرکی پائین آمد. دستش را توی بشکه پر آب گوشه اتاق شست و دوباره با آستینش عرق از جبین پاک کرد. تا نشست گفت: نگفتی چند تا آجر اینجا هست؟
حالا دیگر روبرویم نشسته بود. کلمن آب را کنار سفره گذاشت و احمدآقا را صدا زد که بیا غذا سرد شد. 
خیلی سال بود که تنها با احمد آقا کار می کرد. احمد آقا که شاهد هر روزه بگو مگوهای ما بود، گفت: 800 هزارتا!
سر سفره که نشست حرفش را پی گرفت و گفت: شاید 800 هزارتا آجر اینجا بکار رفته باشد. 
کاسه های آبگوشت را که کشیده بودم جلوشان گذاشتم. حاجی کاسه را برداشت و کاسه را با نفس عمیقی بو کشید و با به به تمام نفسش را بیرون داد. بعد هم پی حرف احمدآقا را گرفت و گفت اگر این 800 هزارتا آجر نبود، این خانه هم نبود. خونه جبهه هم آجر لازم دارد تا سرپا بایستد! من هم می خواهم آجری باشم برایش. شاید هم آجری روی آجر گذاشتم. همه که قرار نیست بجنگند. 
مثالهایش هم بوی بنایی می داد. هنوز سفیدکاری اتاق ها خشک نشده بود که بار و بندیلش را بست و رفت. حالا حاجی یک آجر شده بود توی ساختمان جبهه اما برای من، تمام آجرهای این خانه حاجی بودند!
  هر بار که مرخصی می آمد، دستی به سر و صورت خونه می کشید. آخرین باری که آمده بود مرخصی، گوشه حیاط ایستاد و نگاه استادانه ای به ساختمان کرد. سری تکان داد. گویی از کارش راضی بود. 
گفت: تمام شد. دو باره حرفش را مورد تأکید قرار داد و گفت: بالاخره تمام شد. نفس عمیقی کشید و گفت حالا رها شدم! حرفش را نفهمیدم تا اینکه وقتی دی ماه سال 65 خبر شهادتش را دادند، فهمیدم این قفس را برای ما ساخت تا خودش را رها کند. 
هنوز این دو تا اتاقی که حاجی ساخته بود نما نداشت. می شد آجرها را دید. می شد آجرها را شمرد. شاید 800 هزارتایی می شدند اما خاطرات من به شماره نمی آمد. آن روز که به خاکش می سپردیم یکی روی یک آجر نوشت « حاجی محمد گوارا» و گذاشت روی خاک های بالای سرش. چشمم که به آجر افتاد یاد مثال های  بنایی اش افتادم. حالا دیگر همه چیزش تکمیل شد. آخرین آجرش را هم بالای سرش چید و رفت. هر چند بنّای خانه بود اما معمار دل من بود. 
حسین غفاری
2/6/96




نوع مطلب :
برچسب ها : شهید، کربلای 5، لشکر 31 عاشورا، محمد گوارا،
لینک های مرتبط :
جمعه 25 فروردین 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه

ایستاده از راست عبدالحسین سعیدی، نفرات دوم و سوم شهیدان سعید خیرآبادی و محمدعلی حبیبی، محسن دریانی، شهید نظری
نشسته از راست کمال اسعد، شهید مرتضی میلانی 
با تشکر از حاج حبیب محمد نژاد در شناسایی افراد

... یار صدیق امام و بهروز آهندوست(1) و صمد حاجیلو(2)، محمدعلی حبیبی(3) بود که آن هم از برای ما هادی راه و چشم بصیرت بود. و خاطرات وی در ناحیه(4)، در «شط علی»، در لشکر(5)، در بسیج، در خانه و خیابان در خوشحالی و در ناراحتی، زیاراتی که شبها در باغ رضوان سر قبر بهروز به عمل می آورد و ... که یک دنیا از برای حقیر می باشد.

بله در آخرین خداحافظی در آن شب می خواستم مطالبی را بیان کنم ولی متأسفانه بغض در گلویم حلقه می زد.

می خواستم بگویم برادر محمدعلی وقتی تو را میدیدم هر یک بار با تو روبوسی می کردم به تو با چشم حسرت نگاه می کردم و تو را فردی لایق از برای زنده ماندن در این دنیای فانی نمیدیدم و تو را چون موجی که آسودگیش عدم وی هست ، می یافتم. ولی نتوانستم آن جملات را ادا نمایم و فقط گریه کردم. به حال خویش به پستی و فرومایگی خویش.

هیهات ، تاریخ تو خود شاهد این مدعا باش  که این جوانان برومند و سرمایه های کشور عزیز ایران هستند که برگهای نوین از حماسه ها و شجاعت ها و ایثارها را آفریدند و مردم دنیا را انگشت به دهن گذاردند.

از یادداشت های شهید مرتضی میلانی (شهادت 65/12/3)

 

پا نوشت ها:

.................

1. شهید بهروز آهندوست که در جزایر مجنون به شهادت رسید.

2. شهید صمد حاجیلو که در منطقه عملیاتی والفجر 8 در فاو به شهادت رسید

3. شهید محمد علی حبیبی که در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید.

4. ناحیه یک بسیج واقع در مسجد حاج عبدالله ارومیه

5. لشکر 31 عاشورا





نوع مطلب :
برچسب ها : شهید، لشکر 31 عاشورا، ارومیه،
لینک های مرتبط :
جمعه 21 آبان 1395 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
کارت لشکر 31 عاشورا
بعد از مدتها تازه فهمیدیم که برخی از بچه ها یک کارتی دارند که با آن راحت از هر کجا که هستند صاف می آیند لشکر. 
تازه شصتمان خبردار شد که ما می توانیم کادر بسیج لشکر 31 عاشورا باشیم. تا افرادی که مثل من که مثلاً در تهران دانشجو بودم راحت اعزام بشویم و انفرادی بیائیم لشکر.
وقتی این کارت را گرفتیم در باختران در تنگه مرصاد در مقر لشکر بودیم. 
که از آنجا رفتیم رحمانلو تا برای بیت المقدس 2 آماده شویم. 
در تصور ما نمی آمد که آن سال اخرین اعزاممان باشد و سال بعد جنگ تمام شود. 




نوع مطلب :
برچسب ها : لشکر 31 عاشورا، عملیات بیت المقدس 2،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 مهر 1395 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
از راست نفر دوم سردار امین شریعتی 
..................................................

دیروز سردار امین شریعتی پایگاه ثارالله ارومیه را به عطر آقا مهدی باکری عطرآگین نمود. 
صحبتهایی در باره راهپیمایی بزرگ اربعین داشت که لابلای آنها خاطره ای از حضور حضرت آقا در زمانی که رئیس جمهور بودند در لشکر عاشورا گفت. 
می گفت بعد از بازدید از لشکر که مصادف با ماه محرم بود. مقام معظم رهبری فرمودند می خواهم بیایم و در عزاداری آذریها شرکت کنم. 
دلیل آقا این بود که آذری ها بگونه ای با سوز روضه می گویند که گویی قتلگاه را می بینند و روایت می کنند.




نوع مطلب :
برچسب ها : moharam95، لشکر 31 عاشورا، شهید باکری،
لینک های مرتبط :


موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :