تبلیغات
بیدمشک - مطالب ابر مهدی باکری
 
بیدمشک
شمیم آشنای دوست
یکشنبه 19 آبان 1398 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
در روی پروژه مهندسی رزمی سپاه که کار می کردم رسیدیم به آقای «علیرضا فرهادی» که از سال 63 تا 73 مسئولیت مهندسی رزمی سپاه را داشته است. 

مرحوم علیرضا فرهادی شیشوان

چون ایشان فوت کرده بودند لذا آقای صمد عباسی واسطه شد و از فرزندشان علی آقا یک سی دی از اطلاعات پدرشان گرفتیم و که عکس و سند بود.
لابلای عکسها به عکسی از آقا مهدی برخوردم که برایم تازه بود. 
 
آقای فرهادی جلوی آقا مهدی نشسته که بخشی از تصویر حیف شده!
در هر صورت با یک عکس از عکسهای صمد عباسی که از حمید آقا باکری گرفته بود فرستادم به دوست مهران حاجیلو
ایشان هم عکسها را فرستاده بود به آقای احسان باکری. ایشان هم چند تصویر از آقا مهدی فرستاده بودند که دوتایش برایم آشنا بود و داشتم. لکن آنکه پشت فرمان جیپ نشسته را برای اولین بار دیدم لذا من هم می گذارم در این پست تا همه استفاده کنند. 
دست همه درد نکنه 
به همراه یاران دیرین احمد کاظمی، سردار سلیمانی، حسین علایی، عباس کریمی، محمد حسین باقری و ...
پشت سر آقا مهدی، سردار شهید حسن شفیع زاده هستند. 





نوع مطلب :
برچسب ها : حمید باکری، مهدی باکری، احمد کاظمی، حسن شفیع زاده، احسان باکری،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 2 مرداد 1397 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
از راست حاج رحیم قره جه داغی و خادمان امام رضا (ع)





عصر دیروز(97/5/1) حاج رحیم زنگ زد و گفت خادمین بارگاه آقا علی بن موسی الرضا به خانه ما می آیند، شما هم تشریف بیاورید. 
رفتیم و منتظر شدیم خادمان بیایند. در این فرصت مروری کوتاه بر برخی سوالاتم کردم از گردان جندالله و آقا رحیم جواب دادند. 
خادمان که آمدند حال و هوای بارگاه آقا علی بن موسی الرضا به من دست داد و حسابی کوچه های چشم را به آب دادیم. 
آقای باقری که گرداننده مجلس بود از من خواست یک معرفی از آقا رحیم بدهم. بنده هم از اینجا شروع کردم که همین جایی که الان نشسته ایم در سال 58 محل درگیری بود با ضد انقلاب و چند قدم بالاتر(آبیاری) شهید پیشقدم و چند نفر دیگر را به شهادت رسانده اند و بعد هم آقا رحیم و همسنگری اش را با آقا مهدی باکری گفتم.  
بعد هم حاج جعفر باقری تکمله ای به این معرفی زد . 
در نهایت هم خود آقا رحیم صحبت کرد و پرچم امام رضا (ع) را به چشمش مالید. گفت دو سال است بخاطر دیالیز به مشهد نرفته ام.  امیدوارم اگر آمدم اجازه بدهید من و همسرم یک روز را برای آقا خادمی کنم. 
ما هم برای شفای عاجل آقا رحیم دعا کردیم. و هدایای رضوی مان را (نبات، پارچه، نمک و گلاب متبرک) را از خادمان گرفتیم. 
این هم هدیه روز تولد آقا علی بن موسی الرضا برای ما!





نوع مطلب :
برچسب ها : علی بن موسی الرضا(ع)، امام رضا، مهدی باکری، خادم امام رضا، رحیم قره جه داغی، گردان جندالله ارومیه،
لینک های مرتبط :
جمعه 11 اسفند 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
عکسی دیده نشده از آقا مهدی باکری 
با تشکر از آقای احمد علوی (نشسته عینکی پشت سر آقا مهدی)
.............................................................

می خواستم بگویم پیدا کنید فرمانده لشکر را !
گم شده در میان نیروها 
نیروهای بسیجی 
حالا برخی گم شده در میان مسئولیت ها هستند
نمی دانم این یعنی همان گذشت زمان؟
نمی دانم این یعنی چه 
ما خودمان متحول می شویم یا زمانه متحول می شود؟




نوع مطلب :
برچسب ها : مهدی باکری، لشکر عاشورا، بسیجی،
لینک های مرتبط :
یکی از توفیقاتی که پیدا کردم این بود که در مصاحبه هایم با دوستانی آشنا می شوم که
 خودشان برای خودشان گنجینه ای هستند.
دو روز پیش با یکی از نیروهای گردان جندالله ارومیه آشنا شدم به نام زین العابدین نقشی.

دفتری زیر بغل داشت که گاهی به آن نگاهی می انداخت. 
پرسیدم این چیه؟
گفت خاطرات روزنگاشت من در ایامی که در سنندج بودیم.
گفتم کی؟
گفت سال 1359 که با آقا مهدی رفتیم!
تا گفت آقا مهدی باکری دفتر را گرفتم و دیدم ماجرای فرستادن نیرو از ارومیه به پادگان سنندج است از تاریخ 11 اردیبهشت 59 تا 21 خرداد 51

گاه مطالب که برای خیلی ها اهمیت ندارد حاوی مطالب مهمی است که می تواند نقش اسناد را بازی کند. 
امیدوارم بتوانم در جای مناسب از این مطالب استفاده کنم. 
با تشکر از آقای نقشی رزمنده دلاور 
 
آقا مهدی باکری در کردستان




نوع مطلب :
برچسب ها : مهدی باکری، نقشی، سنندج، هیئت حسن نیت،
لینک های مرتبط :
شنبه 28 بهمن 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
شهید مهدی باکری و آقای احمد علوی
...................................................................

در عکس پروفایل یکی از دوستان، حضورت را یافتم.
زنگ زدم گفتم این عکست را برایم بفرست. 
به احترام تو آمد و کل آلبومش را داد. 
تا عکسهایت را گلچین کنم.
تا یک عکس دیگر به مجموعه عکسهای تو اضافه کنم. 
هرجا نشان تو را می یابم، بی اختیار لب به تحسین تو می گشایم. 

گر عقل پشت حرف دل اما نمی‌گذاشت
تردید پا به خلوت دنیا نمی‌گذاشت

از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
می‌شد گذشت، وسوسه اما نمی‌گذاشت

این‌قدر اگر معطل پرسش نمی‌شدم
شاید قطار عشق مرا جا نمی‌گذاشت

دنیا مرا فروخت، ولی کاش دست کم
چون بردگان مرا به تماشا نمی‌گذاشت

شاید اگر تو نیز به دریا نمی‌زدی 
هرگز به این جزیره کسی پا نمی‌گذاشت

گر عقل در جدال جنون مرد جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمی‌گذاشت

ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین
در خون مرا به حال خودم وا نمی‌گذاشت

ما داغدار بوسه‌ی وصلیم چون دو شمع
ای کاش عشق سر به سر ما نمی‌گذاشت

فاضل نظری





نوع مطلب :
برچسب ها : مهدی باکری، شهید، فاضل نظری،
لینک های مرتبط :
شنبه 24 تیر 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
داستانواره ای برای آنانکه در جبهه اقتصادی زحمت می کشند.
.......................................................................................

29 سال است که این دژ خاکی به باران زمان شسته شده و حالا به تلِّ خاکیِ درازی تبدیل شده که «خاکریز» را تداعی می­کند.

خاکریز، مرمی گلوله­ ها را هنوز در سینه­ ی خود دارد. نه صدای تیری، نه صدای تفنگی. خاکریز تنها در زیر آفتاب جنوب تَف می­ بیند. سر فانوسقه­ ی پوسیده­ ای از زیر خاک پیداست. آرامش سال­ها همنشینی­ اش را با خاکریز برهم نمی­زنم. می­ماند. می­گذرم.

پا در حافظه ­ام می­گذارم. تاریک است. ناگهان صدای انفجاری در هوا، آسمان را روشن می­کند. منوری در هوا به چتری آویزان شده است.

خاکریز قد می­کشد. بزرگ می­شود. زنده می­شود به هیاهوی رزمندگانی که در حصار آن خاک­های روی هم انباشته، قدم برمی­دارند. منور سو سو می­زند. دوباره تاریکی فضای ذهنم را پُر می­کند. تصویری نیست اما صدای فِس فِس گوشی بی­سیمی می­رود و می آید.

گرما امانم را بریده. آنچه می­بینم هیچ شباهتی به تاریک روشنای ذهنم ندارد. در سایه­سار نخلی در خاطرم می­نشینم و از خود می­پرسم، نخل­ها! نخل­ها کو؟

هیچ سبزینه­ ای در افق چشمم نمی­ نشیند. تنها همین خاکریز رنگ و رو رفته مرا به سال­های جنگ گره می­زند. آن طرف خاکریز دشمن بود. می­شد آنها را دید. می­شد با آنها جنگید. انگشت «آقا مهدی باکری» چقدر روی این خاک­های نرم نقشه کشیده است. کالک ­های خاکی اینجا محل مرور عملیات­های بسیاری است. وقتی برای اولین بار آقا مهدی با لِنج به آبادان می­آمد، نمی­ دانست که یک لشکر را دوشش می­گذارند.

چفیه را از دور گردنم باز می­کنم. با قمقمه کمی آب روی آن می­ریزم. خیس می­خورد. از ترفندی که آن روزها در جبهه یاد گرفته بودم استفاده می­کنم. چفیه ­ی خیس را روی سرم می­اندازم. باد در چفیه می­ پیجد. خنک می­شوم.

نه صدای تیری، نه صدای تفنگی. نه صدای انفجاری. اما من هنوز می­جنگم! آمده­ام پشت این خاکریز رنگ و رو رفته تا ببینم آقا مهدی از کجا پیدایش شد.

صدای آبی مرا به خود می­آورد. چفیه را بالا می­زنم. در انتهای خاکریز، کانال آبی پیداست. خود را به بالای خاکریز می­کشم. دوربین را برمی­دارم. برهوت پیداست! خاک تشنه است. سربازان دشمن، کانتینر کانتینر در بندر پیاده می­شوند!

باید همینجا سرباز بکاریم!

باید همینجا مهمات درو کنیم!

دوباره صدای فِس فِس گوشی بی­سیمی می­رود و می­آید.

دوربین را به سمت ابتدای خـاکریز می ­چرخانم. دکتر چوداری، دکتر حیدری و مهندس حسن بگلو روی کالک­های خاکی انگشت می­کشند. برمی­خیزند و به سمت انتهای خاکریز خیره می­شوند. جایی که من ایستاده­ ام. جایی که آب هست.  

صدای فِس فِس گوشی بی­سیمی می­رود و می­ آید. 

مهدی مهدی علیرضا!

باید ببینم دوباره مهدی ­خواهد آمد!






نوع مطلب :
برچسب ها : مهدی باکری، سازندگی، داستان، جبهه اقتصادی،
لینک های مرتبط :
جمعه 16 تیر 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
از راست شهید علی اکبر کاملی و برادر عربعلی قادری جانباز عزیز
........................................................................

آقا میر حجت زحمت کشیده بودن و صوتی را در تلگرام گذاشته بودند که مصاحبه با شهیدان احد مقیمی، کاملی و قنبرلو بود. 
وقایع بدر و آخرین لحظه شهادت آقا مهدی کاملا شرح داده شده. 
چون شهید قنبرلو خودش پیکر آقا مهدی را در قایق گذاشته و با هم در قایق بودند. 
بعد از سالها گوشم به صدای نازنین علی اکبر کاملی شنوا شد. 
گویی کسی از آن دنیا با آدم حرف می زند. 
اگه بتونم این صوت را در جایی آپلود کنم خدمتتون ارائه خواهم کرد.




نوع مطلب :
برچسب ها : مهدی باکری، شهید، علی اکبر کاملی، احد مقیمی، محمد قنبرلو، بدر،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : حسین غفاری از ارومیه
بالاخره پس از کش و قوسهای فراوان از سال 91 تا 93 و ویرایش های متعدد، کتاب جامانده که بخشی از خاطرات میرحجت کبیری، جانشین لشکر 31 عاشورا تا مقطع عملیات بدر است انتشار یافت. 
فعلا اطلاع رسانی بود تا بعد هم نقد کتاب تقدیم خواهد شد. 
این کتاب نشر سوره مهر است و همین یک ماه پیش منتشر و در نمایشگاه کتاب رونمایی شد.




نوع مطلب :
برچسب ها : کبیری، لشکر 31 عاشورا، مهدی باکری، عملیات بدر،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :